طعم بيادماندنی


خيال

روی یه ابر نشستی.    یه ابر سفید.    توی آسمونه آبیه آبی.    هوا آفتابی.    گرم.    زیر پات یه گندمزار.    نگا می کنی.    یه گندمزار به رنگ طلا.    یه نسیم خنک می وزه بین گندما.    شاخه های گندم مثل یه موج خم و راست میشن.    یه موج زیبا.     چشاتو می بندی  از برق گندما.

از تو آسمون می پری زمین.    بین گندما.    داری می دوی.    هفت سالته.    شایدم هشت سال.    صدای خنده میاد.    شاید خودتی.    شایدم دوستات.    بازم می دوی.    دستاتو می کشی به سر گندما.  

دراز می کشی.    لای گندما.    آسمون آبی.    یه تیکه ابر سفید بالای سرت.    صدای خنده میاد.    نگاه می کنی.    چند تا دختر، هفت یا هشت ساله، سوار تابن.    تاب می خورن.    دامن پوشیدن.    موهاشونو بافتن.    چشم یکیشون سبزه سبزه.    می دوی رو تاب.    جلو.    عقب.    تندتر و تند تر.    باد می خوره توی صورتت.    چشاتو می بندی.    جلو.    عقب.    بالا.    بالاتر.    می رسی به ابر.    یه ابر سفید.    توی آسمونه آبیه آبی.    هوا آفتابی.    گرم.    زیر پات یه.....


مانا

خاطره

چقدر هوا گرمه.کاشکی یه روسریه دیگه پوشیده بودم. با این دارم خفه میشم.

مرد ریش سفید (معاونت فلان قسمت یکی از سازمانها) یه بند داره حرف میزنه "مدیرها یکی یکی دارن استعفا می دن،کارها همه روی هواست" بازم حاشیه.نمیدونم این حرفا چه ربطی به جلسه ما داره.

مهندس جوانی روبروی ما نشسته و زیر چشمی داره طرح های ما را که روی میز چیدیم نگاه می کنه. به نظر آدم باهوشی میاد، شاید هم داره فکر می کنه که چطوری به طرح گیر بده!

کاشکی زودتر نوبت من بشه، دیگه تحمل ندارم.

حالا نوبت مدیر پروژه است که از ما تعریف کنه:" از آرشیتکت های جوان و با استعداد شرکت هستن ...." شرط می بندم الان میگه من دختر رئیسم! "... خانم مهندس دختر مدیر عامل هستن." نگفتم! ارزش من به بابامه!

مرد ریش سفید بازم حاشیه میره" اتفاقا هفته پیش که من لندن بودم ....."

داره لگد میزنه. دستمو گذاشتم روی شکمم. یه لگد دیگه، درست همون جای اولی.

اتاق جلسه محو شد. همه جا سفیدی بود و عشق.

یه لگد دیگه.انگار داره میگه به من توجه کن.چشمام برق میزنه. فکر کنم مرد ریش سفید برق چشمامو دید چون روی صورت من مکث کرد.

نوبت من بود که صحبت کنم. اولش صدام لرزید:" توی بررسیهایی که ما از ساختمان وضع موجود تون داشتیم....."

هیچ کدوم نمی دونن الان بین من و بچه درونم چی میگذره. من دارم راجع به ارتفاع طبقات صحبت می کنم و پسرم داره محکم می کوبه توی شکمم. لبخند می زنم.

سرمو بالا میارم و به چهره 6 تا مردی که دور میز نشسته اند نگاه می کنم. دلم براشون می سوزه، اونا هیچ وقت این حالتو تجربه نمی کنن.

 


مانا

فراموش شده

چند وقته کاری با من نداره،انگار اصلا وجود ندارم. نه سلامی، نه لبخندی.

یعنی اون همه ناز و نوازش، اون همه ابراز عشق و محبت همه دروغ بود؟  قلبم داره می شکنه. دیگه تحمل ندارم.

چند روزه حتی یه نگاه هم بهم نکرده.   می بینه دارم پرپر می شم، می بینه برگام یکی یکی زرد می شه و می افته روی زمین، ولی بی وفا دیگه حتی یه ذره آب هم به پام نمی ریزه!

 

 

پ.ن: یه گیاه سبزقشنگ داشتیم که چهار سال و نیم پیش ما بود.امسال پژمرد.تقصیر خودمون بود.بهش نرسیدیم.جای سبزش کنار پنجره خیلی خالیه.


مانا

برای شوهرم

خاطره هامو مرور می کنم. شاید این دهمین سالی باشه که تولدت را با هم جشن می گیریم. گاهی دو تایی، گاهی با دوستامون و امسال هم با شایا.

به یاد اون شب تولدت، که توی برف پیاده از پارک پرنس تا رستوران ژاپنی ها رفتیم و چقدر خندیدیم. من مدام روی یخ ها سر می خوردم و تو مجبور بودی تمام مدت دستمو محکم بگیری تا زمین نخورم.

توی تمام این سالها تو دستمو محکم گرفتی و من هر روز با کمک دستای تو به جلو رفتم.  و امروز که خودمو خوشبخت ترین زن دنیا حس میکنم، به خاطر توست.

مرسی از عشقت و حمایتت.

                                 تولدت مبارک

                                                             مانا


مانا

گفتگو

- امروز آفتاب خیلی داغه.کاشکی پدرام برام یه چتر بیاره.

- پدرام پسرته؟

- آره از همه بچه هام کوچکتره ولی از همه بیشتر به من میرسه.خدا حفظش کنه، با اینکه خودش زن و بچه و کلی گرفتاری داره، هر هفته میاد بهم سر میزنه.

- خوش به حالت! من کسی را ندارم حال و احوالمو بپرسه.زنم خیلی سال پیش ازم جدا شد.بچه هم نداشتیم.من هم خودمو توی کار غرق کردم. فکر نمی کردم بالاخره زن و بچه توی یه همچین وقتایی به درد آدم بخورن.

- داره میاد.

- پدرام؟ کدومه؟

- اون که کت و شلوار سرمه ای پوشیده پدرامه.یه دسته گل ارکیده سفید هم توی دستشه.اون ظرفی هم که داره میاره، ظرف آبه.هر دفعه که میاد، این دوروبرو می شوره.ولی هیچ وقت گلاب نمیاره،آخه وقتی زنده بودم از بوی گلاب بدم میومد!

 

 


مانا

التماس

اینقدر سر و صدا نکن.   مگه با تو نیستم؟ خفه شو دیگه.   خسته شدم از دستت. دیگه داری حرصمو در میاری.

ازت خواهش میکنم آرومتر. نمی بینی داره نگاهمون می کنه؟ یواش تر.

داره میاد این طرف. اگه صداتو بشنوه چی؟

اگه بفهمه قلبم براش اینقدر تند میزنه چی ؟

 


مانا

دلم ميخواد...

دلم میخواد پسرم هیچ وقت مریض نشه.

دلم میخواد زن بهتری برای شوهرم باشم. از اونایی که هیچ ایرادی تو کارشون نیست.

دلم میخواد همه کتابهای خوب روانشناسی را بخونم و بهشون عمل کنم و به بقیه هم یاد بدهم.

                      دلم   دلم میخواد شایا را جوری بزرگ کنم که یه مرد خوب ، یه پسر خوب ،یه دوست خوب، یه شوهر خوب و یه پدر خوب بار بیاد و به من و باباش هم افتخار کنه.

دلم میخواد ترافیک تهران کم بشه.

دلم میخواست خونمون نزدیکه شرکت باشه.

دلم میخواد هنوز اون حس عجیب و خارق العاده را در مورد رقصیدن داشتم و مدام توی خونه میرقصیدم.

دلم میخواد روزی یک ساعت ورزش کنم.

دلم میخواد با مامانم و شایا هر روز بریم پیاده روی. به شرطی که شایا روی کالسکه اش بشینه.

دلم میخواد یه آرایشگاه خیلی خوب نزدیک خونمون باشه تا من هفته ای یه بار برم آرایشگاه.

دلم میخواست اینقدر شکلات دوست نداشتم.

دلم میخواد وضع این مملکت بهتر بشه.

دلم میخواد شش ساعت خواب برام کافی بود.

دلم میخواد اونایی که چشم ندارن من و خانواده ام را ببینن از صفحه زندگی ما محو بشن.

دلم میخواد وقتی شایا بزرگ شد و ازدواج کرد، زنش، همون قدر که من دوستش دارم عاشقش باشه.

دلم میخواد هیچ جای دنیا و بخصوص ایران هیچ وقت جنگ نشه.

دلم میخواد تمام کتاب ها و اسباب بازیهای دنیا را برای شایا بخرم.

دلم میخواد اگه کسی ازم دلخوری داره بیاد جلو و بهم بگه.

دلم میخواد به آدمهای حسود و بدجنس بگم که حسادت فقط دوستی ها را تبدیل به دشمنی میکنه و فایده دیگه ای نداره.

دلم میخواد توی جاده ها اینقدر تصادف مرگبار نشه.

دلم میخواد هر روز یه شعر عاشقانه برای شوهر و پسرم بگم.

دلم میخواد سه برابر حالا انرژی داشتم.

دلم میخواد نقش تلویزیون توی خونمون کمرنگ بشه.

دلم میخواد وقتی شایا بزرگ شد این قانون لعنتی سربازی حذف بشه.

دلم میخواد توی خیابون های شلوغ نیویورک راه برم و از عظمت آسمان خراشهاش سردم بشه.

دلم میخواد صدای خنده شایا و شوهرم را مدام توی خونه بشنوم.

دلم میخواد به مردم بیشتر کمک کنم و چیز هایی که بلدم یادشون بدم.

دلم میخواست آدمهایی که مردن یک هفته بعد از مرگشون برگردن و به عزیزاشون بگن که حالشون خوبه و نگرانشون نباشن. 

دلم میخواست یه خواهر یا برادر داشتم.

دلم میخواد سه تا بچه داشته باشم.

دلم میخواد توی مراسم مرگم آهنگ یه ستاره، سیمین قدیری را بذارن.منو میبره به تولد چهار سالگیم.

روز های تعطیل وقتی خیابانها خلوتند گاهی دلم میخواد سرم را از شیشه ماشین بیرون بیارم و فریاد بزنم که زندگی دوستت دارم.

 

 

 


مانا