طعم بيادماندنی


سفر

چمدون بزرگ و سبز رنگ بود.درست رنگ چشمای مادر بزرگش. یه طناب کلفت قرمز هم به دسته اش بسته بود تا روی نوار نقاله فرودگاه راحت به چشمش بیاد.قفل را از روی کتابخانه برداشت و امتحانش کرد.زیپ چمدونو بست و قفلو انداخت توش. تقی صدا کردو بسته شد.یه لبخند محو روی لباش اومد و رفت.از تموم وسایل زندگیش همین یه چمدونو با خودش می برد.بقیه وسایل و خاطراتش می موند توی همین خونه.دلش می خواست بی خاطره سفر کنه.دلش می خواست از این شهر بره. بازی غریبیه این زندگی. یادش میومد که چقدر دلش می خواست به این شهر بیاد.

هشت سالش بود. روزی را که پدرش به خونه اومد و فریاد کشید بچه ها میریم تهرون،هرگز از یاد نمی برد.اون شب از هیجان تا صبح نخوابید و هزار دفعه صحنه ای را مجسم کرد که فرداتوی مدرسه به دوستانش می گفت که دارن میرن تهران. و هزار دفعه قیافه حسرت زده دوستاشو دید که با دهن های باز بهش زل زده بودن واون از خونه جدیدشون، از مدرسه جدید و از خیابونها و مردمی که هیچ وقت ندیده بود، براشون می گفت.چقدر خوشحال بود که از این شهر می رفت.

یه بار دیگه همه چیزهایی رو که لازم داشت چک کرد.بلیط، ویزا و پولهاشو مرتب کرد و با دقت توی جیب داخل کتش گذاشت.کار دیگه ای نداشت. مجله تایم را که می خواست توی هواپیما بخونه لوله کرد و گذاشت روی کانتر آشپزخونه کنار کلید در و از اونجا نگاهی انداخت به آینه قدی روی دیوار پذیرایی.همه چیز کامل و مرتب بود.کت و شلوار قهوه ای رنگ بوگاتی با کراواتی به همون رنگ به تن داشت که با رنگ تیره پوستش هماهنگ بود. موهای جو گندمیشو زیر کلاه کج فرانسویش مرتب کرد.

روز اسباب کشی یه بار هم با خواهرش دعواش نشد. هر دوشون به بردن وسایل توی کامیون کمک می کردن و وقتی که خسته می شدن دور یه آتیش خیالی مثل سرخ پوست ها می چرخیدن و آواز می خوندن.وقتی آخرین تکه های وسایل هم جمع شد نگاهی به داخل خونه  انداخت که به جز دیوار های سفید چیزی براش نمونده بود.   پدرش در را قفل کرد و همه از زیر قرآنی که مادربزرگ براشون گرفته بود رد شدند که فکری به کله اش زد. دوید به سمت در خانه و آب دهانش را جمع کرد و با قدرت تمام به در تف کرد.بعد با لبخند روشو برگردوند و شترق.... صدای سیلی محکم پدر به گونه اش سکوت کوچه را شکست.چشمش به مادر بزرگ افتاد.چشمان سبزش پر از اشک بود.

صدای زنگ آیفون سکوت خونه را شکست. تاکسی فرودگاه بود. پالتوی تیره اش را به تن کرد و فیوز برق را زد. چمدان به دست برای آخرین بار به خانه سرد و تاریک نگاهی کرد و در را بست.

در تاکسی، تمام مسیر تا فرودگاه گونه اش از درد می سوخت.

 

 

 

 

 


مانا

عيد

عید نزدیکه.

عید یعنی هوای خوب.

عید یعنی آسمونه آبیه آبی.

عید یعنی تهرانه خلوت.

عید یعنی لباس نو.

عید یعنی عطر گل یاس.

عید یعنی شکوفه های رنگارنگ.

عید یعنی وقتی میری تو خیابون همه خوشحالن و لباسهای تمیزو مرتب پوشیدن.

عید یعنی لذت گرفتن عیدی ( وقتی کوچکتر بودم برای خودم و حالا برای پسرم).

عید یعنی سبزی پلو با ماهی( حتی وقتی ماهی خور نیستی).

عید یعنی سفره هفت سین.یعنی سبزه و ماهی کوچولو قرمز.

عید یعنی نشستن خانواده دور سفره هفت سین.

عید یعنی جمع شدن اشک توی چشم زمان تحویل سال نو(که هر چی فکر می کنم چرا اشکم در میاد، نمیدونم).

عید یعنی بوسیدن و نقل و شیرینی خوردن.

عید یعنی سفر.یعنی دریا.

عید یعنی عید دیدنی. یعنی آجیل و شیرینی.

عید یعنی دلتنگی برای اونایی که پهلومون نیستن.

عید یعنی تعطیلات.

عید یعنی زنگ تفریح از کارهای روزانه.

عید یعنی چلوکباب روز سیزده بدر.

و عید یعنی یک سال دیگه به عمرت اضافه شده ، قدرشو بدون

 

 

 


مانا

در آستانه يک سالگی

هر شب چند بار دست های کوچکش را روی دستام می ذاره تا خیالش راحت بشه من کنارشم،گاهی هم دستمو ناز می کنه و بعدش قلت می زنه و رو به باباش می خوابه. گاهی وسوسه میشم وقتی خوابیده بغلش کنم ولی دوست نداره ، منم اینقدر به نفس کشیدنش نگاه می کنم تا خوابم میبره.

چقدر زود میگذره، یکسال.

روزهای اول، پر از هیجان و اضطراب و عشق. با یه موجود کوچولو و همیشه گرسنه. و عشقی که با سرعت عجیبی هر ثانیه بزرگتر و قوی تر میشه.

مگه میشه یکی رو اینقدر دوست داشت و روز بعد بازم حس کرد که عشقش بیشتر شده؟

 

این روزها برای بغل کردن و راه بردنش حرص می زنم، چرا که الان بیشتر دوست داره خودش راه بره. و می دونم هر چی بگذره سخت تر میشه بغلش کرد.

 چقدر زود گذشت روز ها و شبایی که ساعت ها توی بغلم راهش میبردم و تا روی زمین میذاشتمش جیغش در میومد. چه آرامشی داره هر لحظه بغل کردنش.

روزها دارن می گذرن و من نمی تونم عقربه های زمان را متوقف کنم، فقط می دونم که باید از هر لحظه ای که در کنارشم لذت ببرم.

 

شایا پسرم

تولدت مبارک


مانا