طعم بيادماندنی


نه.نوع دوستی نمرده است.

کدام آهنگ آیا میتواند ساخت

طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟

طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

                                                      قسمتی از شعر آرش کمانگیر سروده سیاوش کسرایی

6 یا 7 سالم بود که پدرم داستان آرش کمانگیر را برایم تعریف کرد.نتونستم بغضمو فرو بدم.و هر بار هم که از پدر خواستم داستان را برام دوباره بگه بغضم ترکید. از یه طرف دلم برای آرش می سوخت که چرا مرد و از طرف دیگه  هضم این موضوع که یک نفر جونشو برای مردم و کشورش توی یه تیر خالی کنه برام سخت و غیر قابل تصور بود.نمی تونم بگم که چند بار این صحنه ی  رها کردن تیر و از دست دادن جان آرش را توی ذهنم مجسم کردم. وهمین طور اشک های مردمی را که بالای جسد آرش از او تشکر می کردن.

توی دانشگاه ویر جینیا یه دانشجو دیوونه تعداد زیادی از همکلاسی ها و استادهای دانشگاه رو کشته.قسمتی از ماجرا اینجوری بوده که قاتل یه راهرو را انتخاب کرده بوده و وارد کلاس ها میشده و هر کسی را که می دیده شلیک می کرده.توی یکی از کلاسها دانشجوها در را می بندن و پشتش میز و صندلی میذارن و جونک قاتل نمی تونه وارد کلاس بشه ولی توی کلاس روبرویی دانشجوها از ترس جونشون از پنجره طبقه دوم خودشونو پرت می کنن پایین. و استاد 76 سالشون جلوی در را می گیره تا قاتل نتونه وارد بشه و وقتی همه بچه ها فرارکردن بنگ..... استاد کشته میشه

چظور یه نقر می تونه اینقدر شجاع و از خود گذشته باشه؟ این از خود گذشتگی برای عزیزانش نبوده. برای دانشجوهایی بوده که ترم بعد دیگه اونا را نمی دیده.نمی تونم تصور کنم که اون لحظه به چی فکر می کرده، به مرگ و یا به همسر و پسرش.فقط می تونم بگم که سجده می کنم بر زمینی که این انسانهای فداکار روش قدم بر می دارن

                                                                                

 

 

 


مانا

حلقه

صدای همهمه مردم زیادی بلند بود.تازه سفارش دسر داده بود برای همین چند دقیقه ای گارسون مزاحمشون نمی شد. یه بار دیگه به صورت دختری که روبروش نشسته بود نگاه کرد.عاشق چشماش بود و عاشق نگاهش.مطمئن بود که درست انتخاب کرده.از زمان آشناییشون لحظه ای نبوده که به اون چشمهای زیبا فکر نکرده باشه .اون خوشبخت ترین مرد دنیا بود و هر کسی که اونا رو با هم می دید همین احساسو داشت.

یه بار دیگه دستشو کرد توی جیبش ومطمئن شد که حلقه سر جاشه.مدتها دنبال این حلقه گشته بود. چه چیزی می تونست لیاقت دستهای دختر را داشته باشه؟ حلقه دوقلب، زیباترین جواهری بود که تا اون زمان دیده بود و می دونست که فقط این انگشتر، زیبایی دستهای معشوقه اش را دو چندان می کنه.

" تو زیباترین زن دنیایی"

دختر لبخندی زد و موهای قهوه ای رنگشو از روی چشمانش کنار زد.

" از لحظه ای که دیدمت فهمیدم که بدون تو نمی تونم زندگی کنم."حرفهای زیادی آماده کرده بود تا توی ابن لحظه به دختر بزنه ولی ذهنش خالی شده بود. ضربان قلبش هر لحظه بیشتر می شد. ازروی صندلی بلند شد و کنار پای دختر زانو زد. حلقه دو قلب را که به سمت دختر می برد دستاش می لرزید."با من ازدواج می کنی؟"

صدای همهمه قطع شده بود. تمام سرها به سمت میز اونا بود.توی چشمهای دختر برق اشک را دید." متاسفم.من نمی تونم."

* * *

کتاب را بست.عاشق داستانهای عشقی بود. وقتی از عشق می خواند تنش سبک می شد و قلبش تندتر می زد.از هیجان کتاب را بست. داشت می مرد تا بفهمه چرا دختر نمی خواد ازدواج کنه ولی همیشه به قسمتهای حساس داستان که می رسید دلش می خواست مکث کنه و هیجان را مزه مزه کنه.دلش می خواست به اتفاق های قبلی داستان فکر کنه. ساعتو نگاه کرد. بیست دقیقه از نیمه شب گذشته بود.فردا اول وقت یه جلسه مهم داشت. با خودش فکر کرد چند صفحه دیگه می خونه و بعدش می خوابه. چشماش از بی خوابی می سوخت.

به پسر فکر می کرد.به نگاه غمگین روی صورتش. یه نگاه تا چقدر می تونه غمگین باشه؟ باید بقیه کتاب را می خواند.هنوز کتاب را باز نکرده بود که صدای زنگ در بلند شد. دو زنگ پشت سر هم.

رنگش پرید. این موقع شب کی می تونست باشه؟ از روی تخت پرید پایین و تی شرت سبز رنگشو از روی صندلیش برداشت وتنش کرد. همین طور که به سمت در میدوید هزار تا فکر می کرد.دلش شور می زد و این نشونه خوبی نبود. از پنجره راهرو دم در را نگاه کرد.دو مرد با کت و شلوار تیره دم در ایستاده بودند.

* * *

"سوسن تو نخوابیدی؟ نصفه شبه دختر.مثلا فردا عروسیته"

"چشم مامان.الان می خوابم" چراغو خاموش کرد.دلش می خواست بقیه داستانو بخونه.اون دو مرد کت و شلواری کی بودند.همیشه دوست داشت صحنه به صحنه قصه ها را پیش خودش مجسم کنه و با وسواس به جزئیات دقت کنه. ولی دومرد با کت و شلوار تیره هر شکلی می تونستن باشن.شاید یکیشون شبیه آلن دلون باشه و اون یکی سبیل های کلفت و سیاه داشت باشه .شایدم دوتا پیر مرد باشن با موهای سفید و شکم های گنده.

" هنوز بیداری؟ هیجان داری نه؟" مادرش چراغو روشن کرد و اومد توی اتاق."فردا باید یه عروس خوشگل باشی پس زودتر بخواب." یه لبخند زورکی به مادرش زد و جشماشو بست.

باورش نمی شد فردا عروسیشه. هنوز نمی دونست چرا راضی شده بود که باهاش ازدواج کنه.شاید به خاطر این بود که وقتی بهش جواب رد داد مثل پسر بچه ها های های گریه کرده بودو شایدهم به خاطر این بودکه صورتش خیلی مهربون بود. دست چپشو بالا برد و یه بار دیگه به حلقه نامزدی اش نگاه کرد. حلقه دو قلب توی تاریکی اتاق  برق  زد.فکرش رفت به دومرد کت و شلوار پوش و مردی که عاشق داستانهای عشقی بود. که ناگهان با صدای زنگ تلفن از جایش پرید.

 

 

 


مانا

داستانهای جيشی ميشی ريشی* (۱)

                                      تقدیم به پسرم شایا و تمام بچه هایی که قصه خواندن را دوست دارن

 

یکی بود یکی نبود. سه تا مورچه بودن به اسمهای جیشی، میشی و ریشی.اونا همیشه با هم بودن و از صبح تا شب با هم بازی می کردن.یه روز ریشی که از همه بزرگتر بود گفت: " من از اینجا خسته شدم. بیاین بریم جاهای جدیدو کشف کنیم." جیشی کوچولو گفت:"کشف کنیم یعنی چی؟" و همون موقع جیشش گرفت و دوید تا بره توالت.ریشی برای اینکه جیشی بشنوه داد زد:" یعنی بریم جاهای جدیدی برای بازی پیدا کنیم."

اونا رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن به یه تپه گنده که چمن هاش قهوه ای رنگ بود. میشی گفت:" آخ جون یه جای جدید! بیاین از این تپه بالا بریم." وقتی بچه ها پاشونو گذاشتن روی تپه، خیلی تعجب کردن.چرا؟  برای اینکه تپه نرم نرم بود. اونا با کنجکاوی از لای چمن های قهوه ای رد شدن و رسیدن به بالای تپه.ریشی که نفس نفس می زد گفت:" بچه ها... دوتا غار... اونجاست. بیاین بریم توی... غار." که ناگهان تپه شروع به حرکت کرد و بچه ها از بالای تپه قل خوردن و افتادن زمین.

جیشی که خیلی ترسیده بود داد زد " وای من جیش دارم" و همون موقع توی جاش جیش کرد!

ریشی دستاشو دراز کرد و جیشی و میشی رو بغل کرد و گفت:" نترسین. این یه خرسه که ما ازش بالا رفتیم."

"خرس؟"

" وای چقدر بزرگه!"

ریشی باز گفت:" اون غارها هم که دیده بودیم سوراخ دماغ های خرسه بوده!"

میشی گفت:"فرار کنیم؟"

آقا خرسه که از جاش بلند شده بود به بچه ها نکاه کرد و گفت:" من با شما کاری ندارم.چرا می خواین فرار کنین؟" جیشی گفت:" آقا خرسه با ما دوست میشی؟" خرسه لبخندی زد و گفت:" بله.من خیلی خوشحال میشم که با شما دوست باشم."

اون روز به بچه ها خیلی خوش گذشت چون یه دوست تازه پیدا کرده بودن.

 

*برگرفته از داستانهایی که پدرم در دوران کودکی برایم تعریف می کرد

 

                                                                               


مانا