طعم بيادماندنی


آخرین

آخرین پنج شنبه سال.

 

آخرین جمعه سال.

 

آخرین شنبه سال هم آمد و گذشت.

 

هیچ فرقی با بقیه روزها ندارند ولی بار معناییشون روی آدم اثرشو میذاره.

 

آخرین پست هم نوشتنش سخت تر میشه.

 

 دلم می خواست راجع به سبزه و سفره هفت سین و تخم مرغ رنگی بنویسم ولی چون امسال عید تهران نیستیم از سفره هفت سین هم خبری نیست.

 

دلم می خواست از شایا و منوچهر بنویسم و صداهای شادی  که وقتی با هم میرن حموم از پشت در شنیده میشه و من به عنوان یک زن، به این دو مرد زندگی ام افتخار میکنم.

 

دلم می خواست راجع به کتاب هفت عادت مردمان موثر بنویسم.که چقدر مرا تحت تاثیر قرار داد( بعد از تعطیلات راجع بهش می نویسم)

 

دلم میخواست ازپنج شنبه بنویسم که اولین جلسه کاریم بعد از دو سال بود و  با 36 نفرهمکار،  نشستن پشت میز- در کنار منوچهر-  و گوش دادن به حرف های پدرم چقدر برام دلنشین بود ( حالا  فکر نکین برگشتم سر کار!)

 

دلم میخواست بنویسم که شایا دیروز حداقل 30 بار مرا بوسید.

 

دلم میخواست بنویسم که هیجان و حال و هوای خوش عید تازه به سراغم اومده و دارم لذتشو میبرم.

 

دلم میخواست بنویسم که بی صبرانه منتظرم که روزهای بهاری تهران همراه با شکوفه های درخت ها را ببینم و کیف کنم.

 

دلم میخواست بنویسم که دلم برای نوشتن تنگ میشه.

 

دلم میخواد برای همه تون  آرزوی عشق و مهر و دوستی داشته باشم.

  

عیدتون مبارک


مانا

توتی

- شایا یک عروسک داره که توی دست میره و با هاش میشه نمایش داد.اسمشم گذاشته " توتی".وقتی توی دست منه با یک صدای بم ولی بچه گانه به جای توتی حرف میزنم و شایا خیلی خوشش میاد.الان چند روزی میشه که مسولیت من از صبح تا شب در خانه اینه که توتی را توی دستم بگیرم و با شایا بازی کنم!

 

شایا با توتی حرف میزنه. با هم می خندن. با هم بازی میکنن.با هم کیف میکنن.حتی دلش می خواد "توتی" پوشکشو عوض کنه! اینقدر به جای اون حرف زده ام که حرف زدن خودم یادم رفته.گفتم اگه جایی شنیدین یک خانمی داره با صدای عجیب و غریب بچه گانه صحبت میکنه ، اون منم ،که یادم رفته حرف زدن قبلی ام چطوری بود!

 

- برنامه ای می دیدم که دو خانم نویسنده( یا محقق؟) راجع به دروغ در آمریکا تحقیقی کرده بودند.بر طبق تحقیقات اونها زنها ( در آمریکا) بیشتر از مردها دروغ می گویند و

 

75 % زنها اعتراف کرده بودند که در محیط کار و برای نگه داشتن شغل مجبور به دروغ گفتن هستند.

50 % می گویند که در مورد عشق مادری و احساساتشون نسبت به بچه هاشون دروغ هم گفته اند 

 

75 % زنها میگویند در مورد " خرید" هاشون  دروغ می گویند!!!

  

- راجع به مبحث حرمت نفس قبلا مفصل تر نوشته بودم(اینجا).دلم میگیره وقتی می بینم جاش چقدر در فرهنگ ما کوچیکه.اساس حرمت نفس یعنی اعتقاد به اینکه  همه ما انسانیم و با هم برابریم.فرقی نمیکنه که پیریم یا جوان. پولداریم  یا فقیر.مال کدوم کشورهستیم.چه مذهبی داریم.دکترا داریم یا بیسوادیم.مدیر یم  یا کارگر ساده ایم.همه به خاطر انسان بودن ، با ارزشیم.

 

حرمت نفس یعنی من انسانم .با ارزشم. دوست داشتنی هستم.خودم را دوست دارم.دیگران را دوست دارم.دیگران هم مرا دوست دارند.

 چی میشد اگر همه اینجوری فکر میکردیم؟ 


مانا

پاسخی به چند کامنت

به بهانه یک کامنت:

 

" بچه دوم؟؟ مانا جون واسه اون هم می خوای سه سال تو خونه بشینی؟؟ حیف اون درسی که خوندی نیس؟؟ بیشتر رو این موضوع فکر کن ..."

 

نمی تونم پسرم را با پروژه مقایسه کنم.نمی تونم فکر کنم اگه اون نبود من چند تا پروژه بزرگ کار میکردم.نمی تونم بگم که اگه الان سر کار میرفتم مسولیتم چنین بود و حقوقم چنان بود و با آمدن او اینها از من گرفته شد.

 

با آمدن شایا خوشبختی من کامل شد.با آمدن شایا من رشد کردم.با آمدن شایا من مفهوم جدیدی از لذت را کشف کردم.با آمدن شایا من یاد گرفتم که بلند بخندم.با آمدن شایا من یاد گرفتم که زیباییها را ببینم.

 

حیف نیست اگه سر کار میرفتم ؟...

 

کار همیشه هست .سال دیگه . 3 سال دیگه .فوقش به جای 60 سالگی در70 سالگی بازنشته میشوم.هیچ وقت به خاطر جاه طلبی " حرفه ای "تصمیماتی برای " زندگی " ام نمی گیرم.

  **

کی گفته؟

 

کی گفته  هر چیزی را که می خونید یا می شنوید باید بپذیرید؟

 

من نگفتم  مطالبی که" من" در مورد پرورش کودک می نویسم همه اش درسته.

 

من نگفتم  هر کاری دکتر هولاکویی میگه، با بچه تون همون کار را بکنید.( خودم  هم همه اش را اجرا نمی کنم)

  

من میگم" امروزه"  اصول پرورش کودک در اکثر نظریه ها مثل همه  .جزییاتش ممکنه فرق داشته باشه.

 

من میگم اینقد رمطالعه کنیم تا بفهمیم چه کسی حرفش از روی اصول علمیه و کی نیست

 

من میگم اینقدر سطح دانشمون را بالا ببریم که مطمئن باشیم چند درصد از حرف های فلانی کاربردی اند و چند درصد با اصول ما همراستا نیستند

 ** 

پانوشت: ( از سی دی دکتر هولا کویی) :

 

"مردان بزرگ" روزی ده هزار کلمه بکار می برند. بچه های 4 ساله روزی پانزده هزار کلمه بکار می برند!   

  

مانا

ویژگیها

-         چند وقته دارم روی ویژگیهای بچه های 3 و 4 ساله تحقیق میکنم.یکی از دلایلم اینه که اگه بخوام بچه دوم بیارم، ویژگیهای شایا در اون سن چیه و من باید چگونه با او رفتارکنم.

یکی از این منابع ، سی دی های 3 تا 7 سالگی دکتر هولا کویی است.به مادرانی بچه های کوچک دارند و در ضمن قلبشون ضعیفه توصیه نمی کنمشون ! چرا که تازه دارم می فهمم که بچه ها در طول دروان رشد شون چقدر بالا و پایین می رن و چقدر حالات روحی و روانی شون عوض میشه ولی از نظر تعاریف ویژگیهای هر سن یک منبع کامل و پر محتواست که به نظرم (گذشته از شوخی) همه والدین باید با این ویژگیها آشنا شوند.و آشنا شدن با این ویژگیها به نوعی آرامش بخشه.

 

یکی از این مباحث هم رشد جنسی در کودکان است که به صورت  خیلی خلاصه می نویسمشون:

 

جدود 20 ماهگی بچه ها می دانند که دختر و یا پسر هستند

 

از حدود 3 سالگی کنجکاوی جسمی شون آغاز میشه

 

در سه و نیم سالگی کنجکاوی جسمی با دیگران دارن.مثلا مایل هستند که دیگران را درحمام ببینند که اگر در مورد این مساله اصرار و پافشاری داشتند بهتر است والدین به صورت کاملا اتفاقی شرایطی فراهم کنند تا کودک برای چند ثانیه به بدن آنها نگاه کند تا کنجکاوی در همین جا تمام شود.

 

و اما در حدود 4 تا 6 سالگی گرایش کودکان از لحاظ حسی و جنسی به والدین جنس مخالف دیده میشه که در بعضی ها خفیف تر و در عده ای از کودکان شدید تر می باشد.پسر تمایل داره بدن مادر را نگاه کنه و گاهی با بهانه وزیرکی این کار را میکنه.درخواب لباس مادر را کنار میزنه.دلش می خواهد با مادر به حمام بره و...

 

دختر همین روابط را با پدر داره ولی کمی رمانتیک تر.مثلا از بوی پدر ، موی سینه پدر ، در آغوش گرفتن پدر لذت می بره و حتی دوست داره که اولین نفری باشه که در را بر روی  پدرباز میکنه و او را در آغوش میگیره و می بوسه.و در واقع دلش  می خواد که مالکیت پدر از آن او باشه.

 

در این سنین بچه ها تمایل دارن که پدر و مادر را از هم جدا کنند و در واقع رقیب را از صحنه دور کنند.

 

در همین حال کودک از نوع نگاه خودش بسیار نگرانه و همراه با این کنجکاوی نوعی احساس بد و رنج نیز همراهه.

 

در این زمان پد رو مادر باید هوشیار باشند و سعی کنند در این سنین بوسیدن و در آغوش گرفتن والد جنس مخالف  در زمانی کوتاهتر  و در عوض همراهی و مهربانی والد هم جنس بیشتر باشه .در نتیجه کودک بعد از مدتی به سمت والد هم جنس  خود رفته و او را الگو ی خود در زندگی قرار میدهد و از احساس بد و آزار دهنده  نیز رها میشود.

 

مثلا در این سنین پدر و پسر با هم بیشتر وقت بگذرانند.حتی از لحاظ فیزیکی به هم نزدیک شوند و با هم ورزش کنند و کشتی بگیرند.و یا مادر با دختر بیشتر بیرون بروند  و ....

 

اطلاعات کامل تر را ازخود سی دی ها بگیرید.

  

البته برای من کمی قبول این واقعیت سخت و دردناک بود.ولی وقتی واقعی است باید پذیرفته شوند و از سمت من به عنوان  والد کوششی باشه برای بهترین  گذر از این دوران.

  

هوش جنسی در کودکان از نظر من ربطی به مذهب و اعتقادات شخصی نداره.واقعیت هایی است که باید در مورد کودکان فهمید و به آنها کمک کرد برای راضی بودن از آن جنسی  که هستند و لذت بردن از آن.

  

پ.ن1: کتاب کلیدهای آموزش و مراقبت از سلامت جنسی کودکان  (که قبلا هم گفته بودم) می تونه د رمواردی کمک کنه

 پ.ن2: دلیل نوشتن این مطلب این بود که درس  هوش جنسی آقای سلطانی نظرات متفاوتی را برانگیخت ( به خصوص قاطی شدن مسایل با اعتقادات شخصی که من هم کاملا  با آنها مخالفم).و دلیلم از نوشتن این پست  بها دادن به این موضوع بود  که بحث شناخت نیازهای جنسی کودک در هر دوره سنی  مساله بزرگیه و والدین باید نسبت به اون آگاهی کافی داشته باشند 

مانا

فیلتر ذهنی

- شایا یاد گرفته اگه به کسی بخوره بعدش از کلمه "ببخشید" استفاده کنه.خیلی با مزه است که از کنار هم رد میشیم و اگه به هم بخوریم بر میگرده توی چشمام نگاه میکنه و میگه" ببخشید مانا"

و اینقدر در این کارش مصره که وقتی من متوجه نیستم و  محکم به او می خورم بازم میگه" ببخشید مانا"! 

 - این بحث جناب هرمس  مارانا که هر از گاهی یه نقدی می نویسه در مورد وبلاگهای پر خواننده و کم خوانده شده، برام جالبه. به نظر من وبلاگ خوندن یه جورایی بر میگره به نوع نگاه ما به دنیا و برداشتمون ازنوشته های نویسنده.

در یک کلام این فیلتر ذهنی هر انسانیه که تصمیم میگیره که نوشته را چگونه بخونه و چگونه برداشت کنه. د ر ذهن همه ما یک فیلتر وجود داره که از وقت تولد در حال شکل گیریه.اطلاعاتی که در سالهای اول زندگی ما وارد سیستم فکری ما میشه در واقع پایه گذار این فیلتر است.(محیط- والدین – ژن و...)این فیلتر در واقع کارگردان فیلم زندگی ماست.اون بر اساس باورها و عقایدش تصمیم میگیره به هر"رخدادی" چگونه نگاه کنه و اون را چگونه "تفسیر" کنه. برای همین به تعداد انسانهای روی کره زمین ما فیلتر متفاوت داریم.حتی در مورد کوچکترین و پیش پا افتاده ترین مسایل هم نوع نگاه ما و تفسیر ما از انفاق می تونه متفاوت باشه.مثلا اگه دریک خانواده 5 نفری یک اتفاق معمولی بیفته و از این 5 نقر جداگانه سوال بشه، هرکدام متفاوت از دیگری ماجرا را تعریف خواهد کرد و ما با 5 تعریف متفاوت  از واقعه روبرو خواهیم بود.میگویم متفاوت چون " واقع بینی" به خصوص در فرهنگ ما کلمه ای جا نیفتاده است.واقع بینی یعنی همان "مشاهده بدون قضاوت " و یا خاموش کردن تمامی تفسیر های ذهنی – که البته کاری بسیار دشواره زیرا عموما ما متوجه نمی شویم که دیدمان نسبت به موضوع تا چه اندازه  با واقعیت متفاوت است-و یا " نه" گفتن به " والد" درون .( مبحث والد- بالغ- کودک. کتاب وضعیت آخر).

بنابر این آنچه که من می نویسم (و منظور من است ) با آنچه شما می خوانید (و متوجه می شوید) متفاوت است ، مگر سیستم فکری خودمون را عوض کنیم و به " واقع بینی" مطلق رو بیاریم. 

 پ.ن1: حالا این موضوع چه ربطی به نقد وبلاگ ها داشت را خودم هم نفهمیدم!!!!

 پ.ن2: در پانوشت 1 شوخی کردم! خودم می دونم چه ربطی داشت!!

پ.ن3: این فیلتر ذهنی در واقع می تونه  سر منشا عموم مشکلات فردی و میان فردی و اجتماعی باشه.


مانا

بیفرمایین.در لحظه زندگی کنین!

-         با وجود اینکه بیشتر وقتها وقتی چیزی به دست شایا میدم از کلمات " بیا" یا "بگیر" استفاده میکنم ، هر وقت اون چیزی به دستم میده میگه"بیفرمایین"!

-         از وقتی خواستم که کمتر بنویسم :

بیشتر می نویسم!

کامنتهای طولانی تری میگذارم! 

 ۱۰۰۰تا موضوع میاد توی ذهنم برای پست های بعدی!( 1000 تا تحریفه واقعیته.خودم میدونم!)

-    برای زندگی در لحظه چه کنیم؟

یک راه حل که خودم اختراعش کردم *اینه که یک دستبند ( از همین دستبند های زرد رنگ لاستیکی ) را در دستم میکنم- دستبد باید برای مچ کمی گشاد باشد ولی در آوردن و دست کردنش خیلی راحت نباشه- هر وقت که ذهنم از "حال" دور شد دستبند را از این دست بر میدارم و به دست دیگرم می بندم.مهم اینه که متوجه میشم که ذهنم در حال پروازه.این کار مثل یک تلنگر می مونه.بهم یاد آوری میکنه که کجایی؟ دوری؟ برگرد و همین جا باش.

بعضی روزها ممکنه بارها از این دست به اون دستم بره!  ولی وقتی چند ساعت دریک دستم میمونه احساس خیلی خوبی بهم میده. 

 پ.ن1: من یک هفته است که این کار را میکنم و نتیجه طولانی مدتش را نمی دانم.اگر کسی خواست امتحان کنه خوشحال میشم  نظرشو بدونم.

پ.ن 2:فرزانه .هستی؟

پ.ن3: شوهر جونم.پس چی شد این " کار"؟ 

* یک نمونه متفاوت از این منظور را در برنامه ای از اپرا دیدم. 


مانا

وسوسه

      -         برو یک سر بهش بزن

-         به چه دردم میخوره؟ که چی؟

-         برو یک نگاهی بکن

-         نمی خوام .قرار گذاشتیم که نگاه نکنم

-         حالا شاید تعدادشون بیشتر از هفته قبل باشه.

-         باشه که باشه.به من چه!چه تفاوتی داره؟

-         می خوام ببینم چند نفر این پستتو خواندن؟

-         ...

-         برو دیگه .یک نگاه کن.مگه چی میشه؟

-         توی زندگی من که تاثیری نداره.20 نفر بخونن یا 200 نفر .چه فرقی میکنه؟... باشه .همین یک دفعه ولی مطمئن باش که نباید در گیر تعدادشون بشیم!

.

.

  نمی دونم چه خاصیتی داره این" آمار وبلاگ" که  هر دفعه چشمم بهش می افته باید برم چک کنمش.

برای بهاره نوشتم که" برای دل خودت بنویس."هنوز نمی دونم که برای دل خودم می نویسم یا برای بقیه؟


مانا

سفر های دانشگاه

خانم شین عزیزم.منو بردی به خاطرات سفر های دانشگاه:

یادته کاشان کنار جدول خیابون می نشستیم و شام می خوردیم؟بچه ها که " قربانی " را انداختند توی آب.استاد بیچاره که بلوزشو آویزون کرده بود تا خشک بشه و باد بلوزشو برد!!اسکیس ها مون یادته ؟ با ذغال روی شاسی های بزرگ  میکشیدیم و چقدر کیف می داد." مهران " که در بازار منو اذیت کرد و فرستادم توی حمام مردانه.مسول حمام که دنبالم داد میزد  " خانم نرو!".شعر هایی که توی اتوبوس می خواندیم" سیما جانم"" گل گل گل گل از همه رنگ..."" نازی شیطون و بلا"یک شعر هم برای راننده اتوبوس می خوندیم که خوشش میومد و مدام دور یک میدون می چرخید.چی بود؟هندونه خوردنمون وسط جاده توی باد.عکس هامون که بهاره با اون روپوشش چقدر س - ک - س ی افتاده بود!

ماسوله که برام پر خاطره است.چقدر خوش گذشت.یادته از دره داشتم میافتادم پایین و تو و بهاره خوشحال نمی خواستین ژست عکس تون بهم بخوره!! یادته بهرنگ بهم زل زده بود ولی خم نشد که دستمو بگیره!بعدا گفت که من دیدم کار از کار گذشته!یادته منوچهر چطوری پرید و دستمو گرفت و آوردم بالا و گفت: چقدر سبکی! منوچهر عزیزم .متاسفم که دیگه اونقدر سبک نیستم!! (اون موقع 46 کیلو بودم).منوچهر یادته هر دومون تا یک ساعت بعد می لرزیدیم. توی اتوبوس من شعر سهراب را خوندم" و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر...." و پچ پچ پسر ها شروع شد که مانا شعر را برای منوچهر خوانده!

خانم شین یادته نصفه شب از شدت سرما اومدی کنار وحیده خوابیدی و اون هم تمام پتو مون را روی تو انداخت و من تا صبح از سرما لرزیدم!!یادته پسر ها امیر را باند پیچی کردن و انداختنش جلوی در اتاق ما!سفر دوم به ماسوله کی بود؟اون پسر های سال بالایی که حرصمون را در میاوردن؟ (جناب هرمس خدای نکرده از دوست های شما که نبودن؟!) توی اتاق 10 نفر بودیم و 4 تا تخت! دماغ تو رفته بود توی چشم طاهره یا چشم طاهره رفته بود توی دماغ تو؟!!تمام شب رقصیدیم و رفتیم پشت پرده لباسامون عوض کردیم و صبح فهمیدیم نصف ماسوله  دیشب اومده بودن توی میدونی که به اتاق ما دید داشت، ما را نگاه کرده بودن!!

توی قطار تا خود تبریز یادتونه بع بع کردیم و خندیدیم.از " حالا بریم بخوابیم"چه خبر؟ احتمالا الان بچه اش به دنیا اومده...الان یادم اومد. یادتونه رفتیم کرمان ورزش باستانی دیدیم؟خودشون می گفتن که تا حالا هیچ زنی وارد این سالن نشده."جدی" اومده بود کنار دختر ها نشسته بود تا پسر ها یک وقت ما را دید نزنن!!

بهاره یادته تو سلطانیه "تای چی "می کردیم؟چه کویر دلچسبی بود.

وای زنجان.سه روز من لب به غذا نزدم از بس توی دماغم بوی پهن جمع شده بود.روز چهارم از روستایی ها ماست گرفتیم و با نون، مورچه ها را از توی ماست کنار میزدیم و از گرسنگی نون و ماست می خوردیم.گاوه را یادته چهار نعل دنبالمون کرده بود؟ حموم زنانه  روستا که همگی ل  خ  ت مادر زاد وایستاده بودن و زل زده بودن به ما 4 نفر  با روپوش و مقنعه ؟چقدر عروسی رفتیم و براشون رقصیدیم!

چه آواز هایی خوندیم توی قایق در مسیر قشم به بندر عباس.چقدر خندیدیم روی داربست مسجود کبود تبریز که مامانم زنگ زد که کجایی؟ و من گیر کرده بودم بالای داربست و نمی تونستم بیام پایین.یادتونه پشت در اتاق یک سنگ بزرگ می ذاشتیم تا کسی نتونه بیاد تو؟منوچهر و مهران با سنگریزه می زدن به شیشه اتاق تا بریم و در را باز کنیم.تهرانی که تمام نان ها را زد به نفت های روی بخاری!روستای کندوان که چقدر خوش گذشت.چه شنایی کردیم با لباس در مشهد!چقدر درهای خانه های یزدی ها را زدیم و التماس کردیم برای یک ساعت رولوه!چقدر مردم را روی سی و سه پل سرکار گذاشتیم!!

چقدر خندیدیم و خندیدیم.چقدر رقصیدیم و خواندیم.چقدر گفتیم و شنیدم.دیگه از این بهتر نمیشد .چه دوران خوبی بود سفر های دانشگاه 


مانا

کارخوب. فکر خوب

- صبح که از خواب پا میشم با چشمهایی که هنوز خواب آلوده ، میرم آب جوش برای نسکافه ام میذارم و میام پشت کامپیوتر می شینم به وبلاگ خوندن.کامنت دیدن و کامنت گذاشتن.پست نوشتن.


بعد از ظهر که شایا می خوابه اولین کارم اینه که آن لاین بشم و وبلاگ بخونم...

به این نمیگن اعتیاد؟
ای جماعت کهنه کار وبلاگ بخون و وبلاگ بنویس ،  به نظر شما میشه غلظت وبلاگ خون را کم کرد؟


  فکر میکنم اگر شایا چند ساله دیگه  ساعت ها و ساعت ها بشینه پشت کامپیوتر، چگونه براش بگم که دوستی حقیقی بهتر از دوستی مجازیه؟ چگونه بگم که ورزش و هنر ماندگار تر از ساعت ها پشت کامپیوتر ماندنه؟ 

 باید کاری کنم...باید الگوی خوبی براش باشم...باید فکری بکنم...برای خودم...


- این بهترین حرفیه که از دکتر هولاکویی شنیده ام: زندگی ات را آنقدر با کار خوب و فکر خوب پر بکن، تا جایی برای فکر بد و کار بد نباشد. 


پ.ن: 2 تا پست در یک روز؟ !!باید واقعا فکری بکنم. 


مانا

بازی ترانه ها

-         داشتم وبلاگ رضا را در مورد "بازی ترانه ها" می خواندم  و فکر میکردم که چقدر عجیبه که مدتهاست هیچ متن آهنگی روی من تاثیر نگذاشته و بیشتر ریتم و موزیکه که برام جالب و دلنشینه .و     حالا خانم شین دعوتم کرده...

آخرین آلبومی که تاثیر زیادی روی من گذاشت Ray of light خانم مدونا بود:

۱- ترانه nothing really matters:

I realize
That nobody wins
Something is ending
And something begins

Nothing takes the past away
Like the future
Nothing makes the darkness go
Like the light

You're shelter from the storm
Give me comfort in your arms

       2 - ترانه skin برام خاطره انگیزه چون اول فیلم عروسی مون همین آهنگه:

Kiss me, I'm dying
Put your hand on my skin
I close my eyes
I need to have your protection
I close my eyes
!I close your eyes

 

3-     آخریش هم ترانهshanti است که خیلی با خودم زمزه اش می کردم و خاطره قشنگی هم ازش دارم.(ترانه این آهنگ  به زبان سانسکریت است).یک بار من و منوچهر دعوت شدیم به یک مهمانی که همه باید آواز می خواندن و خیلی هم مهمانی رسمی بود... ما هم که اینکاره نبودیم...کلی فکر کردیم حالا وقتی نوبت ما شد توی اون جمع همه آواز خون و خوش صدا چه کار کنیم؟ که من یاد این ترانه افتادم و گفتم که اینو می خونم و یادمه از یک هفته قبل با منوچهر مسخره بازی در آوردیم و این آهنگ را با شکل های مختلف و اداهای خنده دار با هم تمرین کردیم و خندیدیم و خندیدیم.....

Vunde gurunam caranaravinde
Sandarsita svatma sukhavabodhe
Nihsreyase jangalikayamane
Sansara halahala moha santyai
Hala hala
Ahahu purusakaram sankha cakrasi
Ahahu purusakaram sankha cakrasi
Dharinam dharinam sahasra sirasam
Dharinam dharinam sahasra sirasam
Vande

Om Shanti, Om Shanti
Shanti shanti
Shantay Om

ترجمه اش:

-         I worship the gurus' lotus feet
Awakening the happiness of the self revealed
Beyond comparison, working like the jungle physician
To pacify loss of consciousness from the poison of existence
In the form of a man up to the shoulders
Holding a conch, discus and sword
Thousand headed, white
I bow respectfully
Peace

 

-         البته خوشبختانه رعایت حال ما را کردند و ازمون دعوت نکردند که براشون بخونیم!!!( الان که دارم می نویسمش متوجه شدم که اکثر متنش از یادم رفته...)

 پ.ن1: خوب شد این پست باعث شد که  یادی بکنم  ازآهنگ های مدونا که سالهای نوجوانی ساعت ها و ساعت ها با آهنگ هاش می رقصیدم.

پ.ن 2: همه کسانیکه اینجا را می خوانند و دلشون میخواد توی این بازی شرکت کنند از طرف من دعوتند.( اصل بازی را در وبلاگ آلوچه خانم ببینید.)


مانا

تولد 2 سالگی شایا

شب خوبی بود.برای من که شب خوبی بود.چه زود 2 سال گذشت.کی بود ازم پرسید :رفت تو 3 سال؟یعنی واقعا رفت توی 3 سالگی؟ نه.هنوز 2 سالشه.نه هنوز 2 سالش تموم نشده.هنوز 2 روز مونده که 2 سالش تموم بشه.میگفتن چشم به هم بزنی میگذره.بهترین سالهای عمرم بود.هر سالی که میاد برام بهترینه.این فرشته کوچولو که اومده توی زندگیمون برام بهترین ها را آورده.( بچه ها از حدود 2 سالگی دلشون نمی خواد مثل بچه ها با اونها رفتار کنید و حرف بزنید).فکرشو بکنید.دیگه دلش نمی خواد بچه گانه باهاش رفتار بشه.دیگه دلش نمی خواد فرشته کوچولو باشه.دلش می خواد "آدم بزرگ "ببینمش.چه کیفی میکنه که قد کشیده و سرش می خوره به کانتر آشپزخانه.چه کیفی میکنه براش میگم که" وقتی کوچولو بودی می رفتی اون زیر و بازی میکردی و عکس برگردوناتو می چسباندی.ولی حالا قدت بلند شده و مجبوری این زیر بشینی".چقدر با خودش خوبی آورد توی زندگی من.چقدر من یاد گرفتم ازش.چقدر بهم یاد داد.چقدر اطرافیانمو به خاطر اون بیشتر دوست دارم.چقدر با وجود اون، مطمئن شدم که زندگی زیباست.که آدمها خوبند.که سیاهی مطلق و سفیدی مطلق نداریم.که قدر لحظه هایم را بدانم.که بیشتر دوست داشته باشم تا بیشتر دوست داشته شوم.

شایا ی عزیزم دوستت دارم 

پ.ن1: داستان شب تولد شایا را از وبلاگ خود شایا بخونید.  


مانا

مهمانی و زمان

-         خوشحالم که پرشین بلاگ نسخه جدید ش را بالاخره راه انداخت.ولی نمی دونم قضیه این عکس آقای ریش فرفری به جای عکس من در صفحه چیه؟

قسمت بامزه ماجرا اینه که هر بار "کرسر ماوس" را ببری روی عکس و نگه داری روش می نویسه: مانا !!!

-         تولد شایا 6 اسفنده ولی فردا براش جشن تولد میگیریم.1500 تا کار نکرده دارم.( البته خودم به این جمله میگم تحریف واقعیت! به جای 1500 باید بگم 22 تا کار نکرده دارم!)

۲۶ نفر مهمان بزرگ و 10 تا مهمان کوچولو داریم که 9 تاشون زیر 2 سال و نیم سن دارن!! امیدوارم به همه خوش بگذره!!

فقط اومدم بگم که الان وقت ندارم ادامه پست قبلی را بنویسم.دفعه بعد!!

 -         زمان برای بچه ها آرام تر از ما بزرگسالان میگذره.برای یک بچه 2 ساله زمان یک دهم ما و برای بچه هفت ساله زمان یک سوم آهسته تر از درک زمان ما میگذره.(دکتر هولاکویی)یادتونه بچه که بودین چقدر دیر به دیر جشن تولدتون میشد و الان که بزرگ شدین چقدر سریع یک سال میگذره؟

حالا تصور کنین که به یک بچه 3 ساله قول کاری را برای "ماه آینده" بدهید.مانند این است که به یک بزرگسال بگویید که صد هزار تومن بهم قرض بده ،  40  سال دیگه بهت پس میدم!!!


مانا