طعم بيادماندنی


لذت زندگی

- پست قبلیمو که نوشتم نمی دونم چرا بعضی ها فکر کردن که زندگی داره به من سخت میگذره.با جرات میتونم بگم هیچ وقت از زندگیم اینقدر راضی و خوشحال نبوده ام و برای تمام انتخاب های زندگیم دلیل دارم و از اونها راضی ام.

وقتی انتخاب کردم که بچه دار بشم مسوولیتش را هم پذیرفتم .مطالعه کردم و الان اگه سر کار نمیرم بهم سخت نمیگذره چون براش دلیل دارم و خودم انتخابش کردم. اگه ازبعضی تفریحات زندگی قبلیم می گذرم در عوض کلی تفریحات سه نفره جدید وارد زندگیم شده.

در ضمن فکر می کنم هر پدر و مادری توی زندگیش دچار یه جدال درونیه که وقتشو بین کار و همسر و فرزند و خودش چگونه تقسیم کنه و این خیلی طبیعیه. در ضمن به قول فروغ " دچار یعنی عاشق."

 

- چند روز پیش شبکه چهاربرنامه ای داشت در مورد تئوری یک دانشمند معروف فیزیک که ثابت کرده بود حرکت در زمان امکان پذیره و در آینده انسان می تونه به زمان کذشته یا آینده سفر کنه.که به نظر من بسیار هیجان انگیزه. یادم میاد حدود 10 سالم بود که بعد از دیدن یه فیلم دلم می خواست بدنمو فریز کنن و 200 سال بعد بیرونم بیارن تا ببینم دنیا چطوری شده.12 سالگی به خاطر عشق شدیدم به موتزارت آرزو داشتم برم به قرن 18 میلادی و موتزارت را پیدا کنم و کلی با هم درد دل کنیم.گاهی هم می خواستم یه سری به ون گوگ بزنم و کمکش کنم تا از این حال نزار در بیاد.ولی اگه الان ماشین زمان در اختیارم بود از جایی که هستم جم نمی خوردم.آخه منو چه به این کارها؟!

 

 - به تمام اونهایی که بچه دارن خوندن کتاب " به بچه ها گفتن،از بچه ها شنیدن"نوشته آدل فابر و الین مازلیش را پیشنهاد می کنم.در مورد روابط و عکس العمل ها توصیه هاش بی نظیره.


مانا

مانای بزرگ-مانای کوچک

مانای بزرگ گاهی خسته میشه و دلش می خواد روی مبل راحتی بشینه و خستگی در کنه.مانای کوچک دلش می خواد دنبال شایا بدو بدو کنه.

مانای بزرگ دلش می خواد برنامه مورد علاقه اش رااز تلویزیون نگاه کنه.مانای کوچک فکر می کنه تلویزیون چیز مزخرفیه و دلش می خواد بازی کنه.

مانای بزرگ خیلی وقته سینمانرفته و دلش می خواد یه فیلم خوب ببینه. مانای کوچک می دونه که بعدها وقت برای این کارها زیاده و لی شایا دیگه به یک سالگی بر نمی گرده.

مانای بزرگ دلش می خواد وقت داشته باشه کمدشو مرتب کنه.مانای کوچک دلش می خواد هر روز بره ددر.

مانای بزرگ دلش لک زده برای خوندن یه کتاب خوب به شرطی که دیگه راجع به تربیت و نگهداری کودک نباشه.مانای کوچک وقت اضافه اش را کتاب های راجع به تربیت و نگهداری کودک می خونه.

مانای بزرگ دلش می خواد چند ساعت مال خودش باشه و کاری که دوست داره بکنه.مانای کوچک دلش می خواد شایا  که خوابیده زودتر از خواب بیدار بشه چون دلش براش تنگ شده.

مانای بزرگ و مانای کوچک هر دو دوست دارن هر روز بستنی و شکلات بخورن!

مانای بزرگ دلش می خواد بره مر کز خرید،بچرخه و اگه دوست داشت یه چیزی بخره.مانای کوچک دوست داره بره اسباب بازی فروشی و کلی اسباب بازی برای شایا بخره.

مانای بزرگ گاهی دلش می خواد مثل مانای کوچک فکر کنه ولی مانای کوچک دوست نداره مثل مانای بزرگ فکر کنه.


مانا

من ۱۴ ماهمه پس هستم

" اگر می خواهید رابطه موفقی با فرزندتان داشته باشید باید خود را همسن او فرض کنید و مانند او فکر کنید*"

 

روزی که تصمیم گرفتم 14 ماهم باشه خیلی هیجان داشتم.از صبح مدام به خودم یادآوری می کردم که من 14 ماهمه.اون روز به من و شایا خیلی خوش گذشت.ولی از روزهای بعد کارم سخت تر شد. مانای 30 ساله مدام یادش می رفت که 14 ماهشه. یه ساعت 14 ماهم بود و دوباره بر می گشتم به 30 سالگی.

از همه سخت تر این مساله است که من دقیقا نمی دونم که یه پسر 14 ماهه چطوری فکر می کنه؟ چطوری احساس می کنه؟ و دنیا را چطوری می بینه؟ فقط می تونم یه حدسهایی بزنم

یادم میاد بچه که بودم یه روز به خودم گفتم من با خودم قرار می ذارم اگه بزرگ شدم مثل آدم بزرگا فکر نکنم.

مگه آدم بزرگا چطوری فکر می کنند؟ بچه ها چطوری فکر می کنند؟

افسوس !چه زود عهدمو با خودم شکستم.

 

شایا جون بیا و یه کمکی به مامان بکن و بگو چطوری باید همسن تو باشم؟

 

*به نقل از آقای محمود سلطانی کارشناس بازی و اندیشه


مانا

ما ما

نمی تونم احساساتمو بنویسم وقتی پسرم توی خونه با صدای بلند صدام می زنه ماما. احساس می کنم قهرمان جهان شدم و دارم میرم مدالمو بگیرم و دوربینهای تلویزیونی روی صورتم زوم کرده اند.

حالا حالمو ببینین وقتی نیم ساعت از خونه میرم بیرون و می شنوم تمام خونه را چرخیده و منو صدا کرده.بی خیال کار و زندگی. به خودم می گم دیگه تنهایی نمیرم بیرون.


مانا