طعم بيادماندنی


نا ما

چند روز پیش در کلاس بازی و اندیشه، های های و بلند بلند گریه کردم.بعد از یک بازی عاطفی فضای کلاس مملو از انرژی مثبت و احساسات شده بود  و احساسات من چنان جاری بود که بعد از مدتها گریه عمیق و سرخوشی کردم و از لحظه لحظه اش لذت بردم.اولین بار بود که در یک کلاس می توانستم بلند گریه کنم و فکر نکنم که دیگران راجع به من چه قضاوتی می کنند.

در کلاس بر روی" ذهن" کار می کنیم و اینکه تا چه اندازه ذهن همه ما بر زندگی مان تسلط دارد و ما باید ذهن را به عقب زده و طعم خوش زندگی را بچشیم.در واقع ذهن باید در خدمت زندگی باشد و نه زندگی در خدمت ذهن.

در یکی از جلسات، تمرین ما انجام سه کار احمقانه بود.کارهایی  که دوست داریم انجام بدهیم ولی تا به حال به دلیل احمقانه بودن کار انجامش نداده ایم.این سه کار در هر محلی( مثلا خانه) قابل انجام است.امتحان کنید. ضرری ندارد.

این کارها نه به شما آسیب می رساند و نه به دیگران .تنها به ما می آموزد که در زندگی خیلی کارهای دلچسب وجود دارد که ما به دلیل سلطه ذهن(مثلا حرف مردم ) انجام نمیدهیم و در واقع لذت زندگی را محدود می کنیم.

کودک شویم.تمام کارهای بچه ها از احساسشان می آید نه از ذهن.

پ.ن:در ادامه اینکه شایا من را گاهی "ماما" یا "مانا" و گاهی هم " نانا" صدا میکرد، بعض وقتها " ناما" هم صدایم میزند!

 

 


مانا

حرکت از وابستگی به همبستگي

مراحل حرکت کودک از وابستگی به پدر و مادر تا رسیدن به مرحله همبستگی به نقل از دکتر هولاکویی:

1- مرحله همزیستی یا یکی بودن: که از دوران بارداری شروع میشود و در چند ماه اول تولد کودک ادامه دارد.کودک خودش را از جهان طبیعت و مادر جدا نمی داند.بطور مثال فرق دست خود و دست اسباب بازی یا دست مادر را نمی داند

2- مرحله چسبندگی: که در حدود یک سالگی کودک است . و اوج آن از شش ماهگی تا هجده ماهگی است.و در این مدت کودک از اضطراب جدایی رنج میبرد و بهتر است مادر تمام مدت در کنار فرزند باشد

3- مرحله اعتیاد یا addiction: این مرحله عموما در حدود 3 سالگی کودک رخ می دهد .کودک 3 ساله ممکن است 2 ساعت مشغول کاری باشد و سراغی از مادرش نگیردولی بعد از آن مانند یک فرد معتاد که وقت موادش رسیده به دنبال مادر میگردد و بدون او نمی تواند سر کند

4- مرحله عادت : کودک در حدود 5 سالگی وارد این مرحله میشود و ترجیح می دهد با عزیزانش باشد.

5- مرحله وابستگی: کودک در 8 سالگی وارد این مرحله میشود.کودک در این سن میتواند فکر کند و مسائل را حل کند و به خاطر همین قدرت تفکر می داند که احتیاجاتش را(فیزیکی و روانی) به تنهایی نمی تواند برآورده سازد.بنابراین به عزیزانش می چسبد. متاسفانه 90 درصد مردم دنیا در این مرحله مانده اند.

6- مرحله جدایی و رهایی: که بین 8 تا 12 سالگی اتفاق می افتد.در این مدت کودک باید گاهی از پدر و مادر جدا شود تا درک کند که بدون آنها نیز زنده و خوب و خوش است.تا از لحاظ روانی موجودی مستقل و آزاد باشد.مثلا گاهی یک شب در منزل نزدیکان بخوابد و یا در بعضی از کشورها در این دوران اردوهای 4 روزه برای کودکان تشکیل میشود تا از والدین جدا شوند.در 12 سالگی بند ناف روانی کودک از والدین باید بریده شود.

7- مرحله استقلال و آزادی: که در حدود 18 سالگی رخ می دهد.در این مرحله انسان به خود کفایی میرسد یعنی به مرحله ای که می داند از عهده نیاز های فیزیکی و روانی خود بر میاید

8- مرحله همبستگی: بین 18 تا 22 سالگی به همبستگی میرسیم.یعنی عشق واقعی بین کسانی که از مرحله استقلال و آزادی گذشته اند و به کسی محتاج نیستند.

 


مانا

از اين در اون در

- مثل اینکه اسفند و زدن به تخته و .... کارساز نشد.فردای روزی که پست پایینی را نوشتم شایا خورد زمین و لثه اش پاره شد و لبش هم به اندازه یک فندق باد کرد.هر بار نگاهش میکردم آه از نهادم در میومد.

- شندم یک دستبندی هست که بعضی از celebrity ها دستشون می کنند و این خاصیت را داره که هاله ای دور بدن ایجاد میکنه و از چشم بد دورشون نگه میداره!

- بازم شنیدم که یه ساعت هایی هست که هرکی دستش کنه مانع تاثیر امواج به خصوص امواج موبایل بر روی بدن میشه.قیمتش هم پانزده هزار دلار ناقابله.

- شایا من را گاهی "مانا" صدا میکنه و گاهی هم "ماما". ولی تازگیها بعضی وقتها "نانا"هم صدام میکنه!

کسی از اون دستبند ها سراغ نداره؟

 


مانا

د

هر چقدر سنش میره بالاتر،" تودل برو" تر میشه. وقتی از خواب پا میشه میرم کنارش دراز میکشم، دستشو دور گردنم حلقه میکنه و آرام آرام میزنه به پشتم.باورم نمیشه 16 ماهشه.

وقتی کسی را که دوست داره میبینه ، هول میشه.جیغ می کشه ، دور تا دور خانه را می دوه.اسباب بازیهاشو نشون میده.از تمام وجودش شادی میباره.

اعتماد به نفس حرف زدنش خیلی بالا رفته.هر کلمه ای را که نتونه بگه به جاش میگه:"د"!

اینقدر به من گفته براش ماشین بکشم، تا مداد میگیره دستش اول یه خط منحنی میکشه بعد دوتا دایره به عنوان چرخ بعد دوتا نقطه یعنی چراغ جلو و عقب. بعدش هم فرمان ماشین را می کشه.

هر روز دو بار توی بغلم می خوابه.این جور خوابیدنش آرامش بخش ترین لحظه های زندگیمه.

روزی 1000 بار صدام میکنه و هر دفعه دلم یه جوری میشه.

 

 

پ.ن1: بهاره جون، بازم بگم؟

پ.ن2: هرکی این پست را خواند و احساساتی شد لطفا بزنه به تخته. ( به قول خانم شین:   مامان مانای احساساتی خرافاتی)


مانا

بازی و زندگی

مهمترین بحث کلاس بازی و اندیشه* به نظر من این بود که ما بچه هامون را شاد بار بیاریم و شادی را به آنها یاد بدهیم.

بزرگترین آرزوی هر بچه ای( بعد از برآورده شدن نیاز های اولیه اش مانند خوردن و خوابیدن) شادی مادر و پدرش است و این ما هستیم که باید این آرزوی بچه را برآورده کنیم.

برای بچه ها بازی چیزی جدا از زندگیشون نیست.آنها مثل ما فکر نمی کنند که بازی بخشی از زندگی است.برای بچه ها زندگی یعنی بازی و بازی کردن به معنای زندگی کردن است.

بازی ها بر دونوع هستند: بازی سازنده و بازی مخرب

بازی سازنده به کودک احساس خوشایند میده  و بازی مخرب به کودک احساس خوشایند نمیده

و چون برای بچه ها زندگی و بازی یکی است آنها تمام اتفاقات روزانه را بازی می بینند.و این مسئولیت پدر و مادر است که دقت کنند که زندگی آنها با بازیهای سازنده پر شود.

هر نوع بازی مخرب در روح کودک حک میشود و اثرات نابجای خود را باقی میگذارد.این نوع بازیها از دعوای پدر و مادر گرفته تا قر زدن و اعتراض و ناراحتی و عصبانیت و ...حکم بازهای مخرب را دارند و ای کاش ما پدر و مادرها با بازیهای سازنده ، بتوانیم فرهنگ شادی را به نسل بعد منتقل کنیم.

 

*برداشتی آزاد از سخنان محمود سلطانی مدرس بازی و اندیشه


مانا

عاشقانه

عزیزترینم

5 سال از اون روز گذشته...

یادته شیشه های آب معدنی را با آب لیمو پر کردیم و توی ماشین گذاشتیم که یه وقت گرمازده نشیم؟

یادته فیلمبردارمون(اسمش این بار هم یادم رفته)از توی ماشین با دوربین خودشو پرت می کرد بیرون و ما می خندیدیم.

بچه گداهای دم آرایشگاه یادته؟ ریخته بودن سرت

استخر پر از برگ اون باغ سرسبز یادته؟

نگاه های پر از لبخند مردم به ماشینمون چطور؟

سفره عقد آبی و بنفش و 46 نفر مهمون خندون یادت مونده؟

خطبه عقدمون که با منت خدای را عز و جل سعدی شروع شد و با جبران خلیل جبران عاشقانه بسته شد...

رقص والس را که چه ناشیانه و عاشقانه رقصیدیم، یادت هست؟

 

امروز برای من سالروز شروع عشقه و خوشحالم که می تونم فریاد بزنم " عاشقانه دوستت دارم"


مانا

خاطرات يک لحظه

چگونه می تونم یک لحظه را ابدی کنم؟

یک نگاه را. یک حس را.

تو بزرگ میشوی و فراموش می کنی.  برای من فقط خاطره ها می مانند.   خاطره ای ازلبانت.از مژه هایت.از لبخندت.از دستانت که دور گردنم حلقه می شوند.

تو بزرگ میشوی و فراموش می کنی. من هر روز به خودم می گویم: مبادا که فراموش کنی.

 

 

پ.ن: پارسال همین موقع پاهاش به اندازه نصف کف دست بود.


مانا

ای بی تو من خراب...

به نظرم آدم احتیاجی به  1000 تا دوست نداره.چند تا دوست صمیمی و همدل بهتراست از دوستایی که مجبورباشی فاصله ات را باهاشون حفظ کنی . و احساس می کنم که آدم خوشبختی ام که از این دوستای صمیمی و مهربان زیاد دارم.

وقتی در وبلاگ های دوستانم می بینم که از من یاد کرده اند،از غرور و خوشحالی لبریز میشوم.

دوستان خوبم خانم شین و شری عزیزم. نوشته هاتون برام یه دنیا ارزش داره و خوشحالم از اینکه دفتر خاطرات ذهنم پر است از لحظات خوبی که با هم داشتیم.

شری عزیزم.بعد از دیدن نوشته هایت خواندن این شعر برایم لذت بیشتری دارد:

اي بي تو من خراب
شب بي تو خسته است
اي بي تو من سراب
ديگر شتاب توان را شكسته است
در من ، مني بپاست
اما نرفته دلشده اي در عميق خواب
جدايي چه خيمه اي
در هشر بسته است
اما ... نرفته دلشده اي در عميق خواب
اي ديده ات شراب
جرعه نگاهي
اي بي تو دل خراب ، تباهي
در كنه من غم تو در اين پر ستوه شب
پرواز مي كند
در اين شكسته شب چه سياهي گرفته لرد
اي بي تو من خراب خرابي
دستان باد
ديوارهاي جدايي كشيده اند
در روي خاك
اين ظلم نيست
اي بي تو من خراب
اي بي تو من خراب
شب بي تو خسته است
من بي تو خسته ام
و جدايان
در هم شكسته اند
اي بي تو
اي سراب

 

سیاوش کسرایی


مانا

ذهن مغشوش من

افکارم توی سرم سنگینی می کنند.می شمرم:

نوشتن 3 تا وبلاگ همزمان(وبلاگ خودم- وبلاگ پسرم شایا- وبلاگ بریم بازی)

تمرینات کلاس بازی

مادر تمام وقت برای شایا( وقتایی که بیداره)

آخر هفته بسیار شلوغ (2 تا مهمونی- آرایشگاه- خرید)

آشپزی

آماده کردن خانه برای مهمونی هفته آینده(25-26 نفر مهمون دارم)

وسوسه خوندن چند تا کتاب روی میز

خریدن کادو تولد برای مامان

...

...

با این حال

ذهنم خالیه. یه نقطه سیاه.            هر نوع فکری بی نتیجه است.

 

- توی کلاس بازی استادمون آقای سلطانی ازمون خواست به اسم کوچک صدایش کنیم.همیشه خوشم میومد که فرنگی ها همدیگر را با اسم کوچک صدا می زنند وبا اینکه من آدم راحتی هستم خیلی جا خوردم وقتی فهمیدم نمی تونم راحت صداش بزنم محمود.وقتی اسمش توی دهنم میومد انگار یه نفر دیگه داره صداش می کنه و من صداشو می شنوم.

گاهی یه تجربه تازه باید اتفاق بیفته تا بتونیم قسمت هایی از وجودمون را کشف کنیم و اونوقت از خودمو ن بپرسیم چرا؟

چرا نمی تونم و چطور باید تمرین کنم تا بتونم.


مانا

توقع

 

شنیده ام که وقتی احساس خوشبختی می کنیم که از هیچ کس، باز هم می گویم از هیچ کس انتظاری نداشته باشیم. کار خیلی سختیه...

 

وقتی از کسی انتظاری نداشته باشم اگر خواسته ام برآورده نشود ناراحت نمیشوم.از کسی دلخور نمیشوم.یاد میگیرم خیلی از کارهامو که بقیه برام انجام می دادن،خودم هم می تونم انجام بدم و در نهایت احساسم راجع به خودم و دیگران بهتر میشه.

دارم سعی خودمو می کنم.


مانا

حرف ها

خیلی از پدر و مادرها با بیان از خودگذشتگی هاشون برای بچه ها(که در واقع همون مسوولیت های پدری و مادریشونه) بچه ها را دچار عذاب فکری و احساس گناه می کنند.ای کاش ما والدین بیشتر مواظب بار سنگین حرفهامون باشیم

قسمتی از کتاب کودک،خانواده،انسان نوشته آدل فابر و ایلین مزلیش-انتشارات نی:

اگر اجازه دهید بچه بداند شما به خاطر او در رنج و عذاب هستید هیچ لطفی در حق او نکرده اید و با کاری که می کنید به او میاموزید که نباید از خود مواظبت کند.

در خیلی از خانه ها می شنوید:

"تو که پدر مرا درآوردی!تو که می دانی اگر آنجا بروی من چقدر دلم شور می زند. خوب اگر اینقدر برایت مهم است برو!"

"تو بقیه گوشت را بخور عزیزم، تو در حال رشد هستی. به من اهمیت نده.من بالاخره یه چیزی می خورم."

"دلت شور شهریه ات را نزند پسرم. اگر قرار باشد دو برابر هم کار می کنم. تو فقط درست را بخوان."

تنها چیزی که این والدین از فرزندانشان می خواستند محبت و قدردانی آنها بود.اما فرزندان احساس قدر دانی نمیکردند.احساس انزجار می کردند.والدین حاضر بودند همه چیز شان را بدهند، درد، رنج و از خود گذشتگی- و بچه ها از شدت همه اینها به حال خفگی می افتادند.

در فکرم به خودم هشدار دادم. رنج هایی که به خاطر فرزندانم متحمل شده ام نباید ربطی به آنها داشته باشد. من هر کاری را با طیب خاطر برای آنها انجام خواهم داد. بدون هیچ توقعی از آنها.

 


مانا