طعم بيادماندنی


وبلاگ و وطن

وبلاگم را دوست دارم.

برام خیلی دلچسبه که می دانم نوشته هایم را دوستانم می خوانند. غریبه ها می خوانند و ازهمه مهمتر اقوامم می خوانند و نظراتشونو بهم میگن.

عمه ام ایمیل میزنه در مورد نوشته هام.دایی م پای تلفن راجع بهش حرف میزنه.زن عموم توی مهمونی راجع به وبلاگم صحبت میکنه.خاله ام بهم ایده میده...

پدر جونم از اینکه آن کامنت زیبا را در مورد وطن برام نوشتی سپاسگزارم. حق با توست.درموردش بیشتر فکر میکنم.

نظر پدرم راجع به حرف های پست قبل:

خيلي از حرفها قشنگه ولی همه حرفهای قشنگ درست نيست.حرفهای تو عزيزم در باب وطن به نظر من فقط قشنگ بود.

انسانهای اوليه برای ادامه حياتشان نياز به غذا جهت رشد و بقا داشته اند و امنيت برای محفوظ ماندن آنچه بر اثر تلاششان بدست آورده بودند.
انسانهای ثانويه بعلت تعالی يافتن ذهنشان رشد کردند-جوامع را ساختند ولذا نيازهای جديدی پيدا کردند-چون به جماعت زندگی ميکردندهمزبانان با هم بصورت گروهي تلاش کردند و لذا جدا جدا وطن ها را ساختندو برای از دست ندادن زحماتشان مرزها را کشيدند واز آن نگهبانی کردند (ببخش که شبيه انشای دبستانی شد )
مرزها در زندگی ما فقط مربوط به وطن نيست. در همه ی زندگی ما مرزها (در عين آنکه دوست داشتنی نيستند )ولی بنا به دلائلی که خواهم گفت وجود دارندو ماندگار شده اند.
مرزها نشانه مالکيت اند و عملکرد دارند.سند خانه ايکه بنام من است در صفحه سومش نشانی مرزها را داده است.ملک من از شمال محدود به فلان قطعه- از جنوب به فلان خيابان - و از غرب و شرق به فلان کوچه يا ملک همسايه است.
آيا اگر همسايه ات ديوارت را خراب کند و سالن اش رادر سمت خانه تو وسعت دهدباز هم از مرز خوشت نمی آيد؟

سند ازدواج تو هم نوعی بيان مرز است وگرنه تعلق تو و منوچهر به يکديگر آيا فقط از آن چند صفحه کاغذ نشئت ميگيرد؟ يا اعتبار عشقتان به عقدنامه تان است؟ ولی قطعا درست نيست که کسی به حريم يا همان مرز ارتباط خصوصی تو و شوهرت تجاوز کند.ودر ان حالت است که در نهايت آن عقدنامه به کمکتان ميايد تا گواهی دهد.
مرزها فقط نشانه اند نشانه وطن ـــ قرار نيست وطن هر کسی بهترين يا زيباترين جای روی زمين باشد قرار نيست مردم وطن تو بهترين - هنرمندترين -باهوش ترين - با احساس ترين - با محبت ترين و حتی مهمان نواز ترين مردم جهان باشند تا تو آنرا دوست داشته باشی. قطعا مادر من زيباترين زن دنيا نيست ولی من بسيار دوستش دارم- دخترم هنرمندترين معمار جهان نيست ولی من عاشقانه می پرستمش - زنم سرامدترين خانه دار دنيا نيست ولی ديوانه وار دوستش دارم
بقول توکای مقدس تمام خاطرات تو - جائيکه بدنيا آمده ای - جائيکه بزرگ شده ای -پاهايت راه رفتن روی زمينش را ياد گرفته - زير سايه درختانش عاشق شده ای - ولذا به اين مناسبتها دوستش داري آنجا وطن توست ( بهتر است بگويم وطنچه تست ).

مجموعه آدمهائی که همزبان يکديگرند يا نسبتی با هم دارند هرکدام چنين فضاهائی دارند که وطنچه هايشان است .جمع اين وطنچه ها وطن را ساخته است.
تا زمانيکه تجاوز - دروغ - ريا - زياده خواهی -.......
در دنيا هست مرزهاهم بايد وجود داشته باشند انسان دوستی تنها کفايت نميکند بايد آدمها به تعالی برسند
روزيکه تعالی حاصل شود (مذهبيون گويا منتظر ظهورکسی هستند که اين شرايط را حاصل کند -پيامبران گويا موفق به اين کار نشدند )و تجاوزبی مفهوم شود آن روز مرزها خود به خود از بين خواهد رفت . آن روز روزيست که عقدنامه ها نيازی به اعتبار ندارند - سندهای مالکيت را ميشود پاره کرد و به زباله دانی ريخت.
مانای عزيز به دنبال ارزوی حذف تجاوز باش نه آرزوی حذف مرزها - عامل را حذف کن -معلول خود ميرود.مطمئن باش بشريت به آنسو در حال حرکت است.
مثال ملموسی برايت ميزنم تا کمی هم از خشکی کلامم بکاهم :
تيمهای ملی باز نشان از آن مرزها دارد . بسياری به تماشای مسابقات جهانی فوتبال ميروند وتيم ملی کشورشان را تشويق ميکنند. آقای زيدان در تيم ملی فرانسه بازی ميکرد و قطعا فرانسويان او را متعلق به خود ميدانستندوبه او افتخار ميکردند.

ولی در جام باشگاههای جهان زيدان در رئال مادريد اسپانيا بازی ميکرد و دوستداران فوتبال (چه فرانسوی چه ايرانی چه دانمارکی و چه اسپانيائي ) از همه جای جهان که رئال مادريد را دوست داشتند زيدان را از آن خود ميدانستند ( مي بينی که چگونه مليتها در باشگاهها مضمحل ميشوند) و اين امر آهسته آهسته در حال اتفاق افتادن است. مرزها در هم فرو ميريزد و جايگزينهای تازه می يابد.
به اميد روزی که دروغ و تجاوز از دنيا رخت بر بندد تا مرزها بي رنگ شود و جهان وطنی جايگزين گردد.
چون پست تورا دير خواندم شايد کسانيکه در بحث تو (دعوت توکا ) شرکت کردند وهمه همفکر بودند نظر متفاوت مرا نبينند. لطفا دعوتشان کن شايد مباحثه ادامه پيدا کند.ممنونم


مانا

وطن

این متن را به خاطر دعوت توکای مقدس  می نویسم.هر چند معتقدم که خودش تمام حرف های مرا زیباترنوشته است.

به "وطن دوستی" اعتقادی ندارم.عموما از واژه "مرز" خوشم نمی آید.همیشه مرزها زاییده اجبار بوده اند.اگر از آسمان به زمین نگاه کنیم هیچ مرزی نمی بینیم. وطن دوستی هم به نظرم تاکیدیه به مرزها.

جایی را که در آن زندگی می کنم دوست دارم چون در اینجا به دنیا آمده ام و  خاطراتم در اینجا شکل گرفته و عزیزانم در اینجا زندگی می کنند و در ضمن حرف مردم را میفهمم. حداقل می دانم که این حرف از چه پیش زمینه ای نشات گرفته است.چه زیبا و چه زشت.

جایی را که در آن زندگی می کنم دوست دارم چون به آن عادت کرده ام. از "رفتن " بیزارم.نه به خاطر وطنم.به خاطر زندگی ام.

هر چند مطمئنم که می توانم - هر چند کوچک – در زندگی تعدادی محدود از اطرافیانم اثر مثبت بگذارم و از این طریق به ساختن فردایی بهتر در جامعه ام کمک کنم ، به آن نام وطن دوستی نمی دهم.من به "انسان دوستی" معتقدم.

.

پ.ن: خیلی از دوستانم عنوان کرده اند که نمی خواهند وارد بازی ها شوند در هر صورت من طبق وظیفه دعوتم را می کنم : خانم شین.آقای الف. نازی کاویانی(از برکلی).دکتر رضا.شری.آقای ب


مانا

والدين علمی

این متن را در جواب کامنتهای پست های قبل می نویسم:

امروزه با پیشرفت علم و نکنولوژی برای هر کاری دوره آموزشی وجود داره و هرکس برای یاد گیری مهارت مورد علاقه اش از کلاس های مختلف و کتاب های متفاوت و ... استفاده میکنه و حتی گذراندن دوره ICDL برای استخدام در کشور ما الزامی شده است. با این وجود من کاملا متعجبم که چرا برای کار مهمی مانند پرورش یک انسان بسیاری از ما فکر می کنند که خود بخود و ذاتی تمام فوت و فن مادری و پدری را بلدند  و احتیاجی به استفاده از دوره علمی ندارند!

در اینجا وقتی من از مشکلات پرورشی صحبت میکنم عده ای عنوان می کنند که مثلا ما چه عیبی داریم که با پرورش علمی بار نیامده ایم؟ جواب من به این دوستان این است که منظور من از عیب و ایراد این نیست که راجع به انسان دزد و چاقو کش و یا معتاد صحبت کنم. بلکه اگربطور مثال یک نفر 2 ساعت از وقتش را در روز به رانندگی در  شهر تهران اختصاص دهد  متوجه میشود که عیب و ایراد تربیت سنتی ما در کجا است!

عدم کنترل بر خشم- عدم رعایت قانون- رعایت نکردن حق دیگران- کج خلقی مداوم  و مثال های بیشمار دیگر: حسادت- دورویی- کینه ورزی- دروغ گویی- ترس و اضطراب- لجبازی- خست-عدم اعتماد به نفس- غر زدن و ... بازم بگم؟

عموم ما اشکالات شخصیتی داریم که فقط مقدارش کم و یا زیاد است . تربیت علمی به روش های ساده به ما می آموزد که چگونه  و از چه راه هایی انسان متعادلی بار بیاوریم.

یکی از این اصول، در خانه ماندن مادر تا حدود 3 سالگی است که امروزه ثابت شده نقش خیلی مهمی در سلامت روانی کودک ایفا میکند.

 لطفا مثال نیاورید که مادر من شاغل بود و خاله ام خانه دار، ولی من از سلامت روانی بیشتری نسبت به دختر خاله ام برخوردارم! انسانها را نباید با یکدیگر مقایسه کرد.عوامل متفاوتی بر روی شخصیت هر انسان تاثیرگذار است برای همین است که حتی در یک خانواده ، خواهر و برادرها دارای شخصیت های متفاوتی هستند. برای همین،هر انسان را با خودش مقایسه کنیم.مثلا خود من هم اطرافیان موفق و سالم زیادی دارم که مادران شاغل داشته اند .این افراد را با خودشان مقایسه کنید که اگر مثلا مادر این شخص تا 3 سال در خانه می ماند چقدر انسان راحت تر و کامل تری پرورش میداد.

در ضمن 3 سال ماندن خانه فقط یکی از عوامل سلامت روانی کودک است. عوامل بیشمار دیگری هم در این رابطه هستند که ممکن است خیلی از مادران تمام عمر خانه دار به این مسایل توجهی نداشته باشند!

یکی از سوالاتی که ازمن میشود این است که مگر تو انسان دست پرورده این نوع تربیت را دیده ای؟نه. ندیده ام ولی انسان هایی با نوع تربیت قدیمی و دارای نقطه ضعف فراوان زیاد دیده ام.

در ضمن راه حل های علمی،مسا یل پیچیده ای نیستند و همه با آگاهی و کمی تمرین می توانند این مسایل را پیاده کنند.در تربیت سنتی بعضی از این مسایل به صورت ناخودآگاه اعمال میشده است.مثلا در خانواده هایی با تعداد فرزند بالا، احتمالا فرزندان از لحاظ مسایل عاطفی مشکلاتی داشته اند اما به دلیل تعداد زیاد افراد خانه و درمانده شدن والدین از رسیدگی به تک تک افراد، این نوع بچه ها یاد گرفته اند که کارهایشان را به تنهایی انجام دهند و عموما انسان هایی مستقل و متکی به خود هستند.

حال تربیت علمی به ما یاد می دهد که چگونه هم انسان مستقل بار بیاوریم و هم از لحاظ عاطفی تا چه مقدار به کودک  رسیدگی کنیم.

مساله دیگر انتخاب والدین است،که تا چه اندازه از علم و روش های آن استفاده کنند.

تمام والدین با توجه به شرایط زندگی خود ،نوع خاصی از پرورش کودک را انتخاب می کنند.در خانه ماندن مادر فقط بستگی به شرایط زندگی و خانوادگی و انتخاب مادر دارد.

همه ما می دانیم که خوردن چربی و ورزش نکردن برای بدنمان ضرر دارد.چند درصد از ما با وجود آگاهی علمی، واقعا چربی و شیرینی نمی خوریم ؟مساله این است که اگر هم رعایت نمی کنیم حداقل مسولیت کارمان را بپذیریم و اگر قبل از سالهای کهنسالی دچار انواع مرض ها شدیم بپذیریم که علم و روش های علمی به ما ثابت کرده بودند که با تغذیه مناسب در آینده راحت تر و بهتر زندگی خواهیم کرد و ما خودمان این روش را انتخاب نکردیم.برای پرورش کودک نیز همین گونه فکر میکنم.اگر به روش های علمی عمل نمی کنیم حداقل مسولیت پذیر باشیم.

پ.ن: دکتر هولاکویی: هر یک ساعتی که مادر در 3 سال اول عمر کودک برای او وقت بگذارد ، در آینده 1000 ساعت راحت تر است

 

 


مانا

از اين در اون در ۲

-         31 سالگی هم سن عجیبیه.نمی دونم از خواص این سنه یا اثر حرفهای دکتر هولاکویی(که با ولع بهش گوش میدم) که کنترلم روی عواطفم عالی شده.نه عصبانی میشم.نه حرص میخورم...(بزنید به تخته!)

-         یک روش عالی هم برای تمرکز کردن و از یاد بردن فکر و خیال هم پیدا کردم: پازل. از هر مدیتیشنی بهتر کار میکنه!

-         وقتی محل شرکت شما از یک ساختمان قدیمی 30-40 ساله منتقل میشه به ساختمان جدیدی که تمام قسمت هایش طراحی شده و با اصول ساخته شده و شما بعد از مدتی خانه نشینی سری به محل کار جدید می زنید و از تمام فضاها و جزییات کیف می کنید، وسوسه نمیشین دوباره به سر کار برگردین؟

خصوصا اگه ببینید میز و صندلیتون هم آماده است.جا تون هم مشخصه. بازهم میگین نه؟ میگین بچه ام باید 30 یا 36 ماهش بشه؟

-         تا حالا کاخ نیاوران را در صبح ندیده بودم.البته بعد از دیدن خانواده های شهرستانی که برای دیدن کاخ می آمدند از خودم خجالت کشیدم که با وجود 5 دقیقه راه تامنزل ما تا کنون داخل کاخ را ندیده بودم! کشف های زیادی هم کردم از جمله اینکه تمام استخر های داخل باغ کاشی هایی به رنگ بنفش دارند( در شب دیده نمی شود!) و رنگ بنفش آب استخر با سرسبزی محوطه باغ  ترکیب بی نظیری ایجاد کرده است.

-         خیلی سعی می کنم که وقتی وبلاگ می خونم راجع به شخصیت نویسنده اش قضاوت نکنم.مطمئنم که قضاوت از روی نوشته کاملا سطحی و بی منطقه.

 

پ.ن: هنوز هم فکر می کنم که شایا باید 30 یا 36 ماهش بشه تا به سر کار برگردم.


مانا

مامان بوس!

امروز صبح ساعت 6 شایا چشمهایش را باز کرد، منو نگاه کرد و گفت: مامان بو (یعنی مامان بوس کن)

گفتم: کجا را بوس کنم؟ با دستش اشاره کرد به لپش.

لپش را بوسیدم.آی کیف داد.آی کیف داد...

 

بعد پشتشو کرد به من و خوابید.

 


مانا

۱۱ شهریور

بچه که بودم توی کتابخانه مامان بزرگم کتاب زن سی ساله بالزاک را پیدا کردم.روی جلد کتاب عکس زنی زیبا رو نقاشی شده بود.یادمه مدتها بازی من این بود که جلد کتاب را نگاه می کردم و خودم را به شکل اون زن تصور می کردم و فکر می کردم وقتی که سی سالم بشه چگونه زنی هستم.

دو روز دیگه سی سالگیم تموم میشه ولی هنوز خوب مزه مزه اش نکرده ام.شاید امسال به جای اینکه یک زن سی ساله باشم یک مادر سی ساله بودم.

خوشحالم که هر سالی که از زندگیم می گذره احساس خوشبختی بیشتری می کنم و هر روزمو بیشتر از دیروزم دوست دارم.

مطمئنم که 31 سالگی هم به همون شیرینی 30 سالگی است و شاید هم شیرین تر...

پ.ن: یک پازل 1000 تکه گرفتیم از روز تولدم کنار میز نهارخوری باز میشه.قرارمون اینه که هر روزی که مهمون داشتیم فقط با مهمونها چند تا تیکه از پازل ها را درست کنیم  و درنهایت ببینیم که بعد از چه مدت پازلمون درست میشه.از دوستای عزیز دعوت میشه به صرف پازل به منزل ما تشریف بیاورند.

 


مانا

باهوش باشيم

برای افزایش رشد عقلی( هوش) در بچه ها و بزرگترها:

1-     خانه ای سرشار از محبت و عشق و شادی داشته باشیم

2-     خواندن کتاب و مطالعه(خصوصا در بچه ها باعث ایجاد تمرکز میشود.)

3-     بین سنین 6 تا 18 سالگی هفته ای 5 بار و هر بار 2 ساعت ورزش گروهی و یا 10 ساعت در هفته

4-     از 6 سالگی به بعد بازی پازل و شطرنج

5-     از 6 سالگی به بعد هر چه بیشتر حفظ کردن.مثل شعر و یا فرمول

6-     نواختن یک آلت موسیقی

7-     نقاشی و شناخت هنر

8-     کنترل ضمیر و ذهن مانند ریلکسیشن یا یوگا

9-     بچه ها در بحث و گفتگو شرکت کنند

10-  حل جدول و معما از 6 سالگی به بعد

11-  دوست مناسب

12-  خواب مرتب

13-  تغذیه مناسب

14-  رابطه جنسی مرتب( واضح است که این قسمت مربوط به بزرگسالان است!)

15-  آشنایی با فرهنگ های مختلف

16-  مطالعه علوم بخصوص ریاضیات  و از همه مهمتر هندسه

برگرفته از سخنان دکتر هولاکویی

                                            

 

 


مانا