طعم بيادماندنی


ارزش های زندگی

میگه:صبح ساعت هشت و نیم صف می بندند و ورزش میکنند.صبحانه و نهارشون اینجاست.آموزش ها از بعد از صبحانه آغاز میشه.

میگم آموزش چی؟میگه: رنگها، شکل ها و حیوانات را با پلی کپی بهشون میدیم و باهاشون کار میکنیم.هر روز معلم زبان دارن...بقیه حرفهاشو نمیشنوم .میگم خب؟ میگه همین دیگه ما حسابی باهاشون کار میکنیم.میگم متد آموزشیتون چیه؟ میگه پلی کپی بهشون میدیم! میگم از ارزش های زندگی چی بهشون میگین؟ یه ابروش بالا میره و با تعجب نگاهم میکنه.میگه چی ؟میگم ارزش های زندگی.مباحثی که الان این همه راجع بهش صجبت میشه.کتاب هاش هم توی هر کتابفروشی پیدا میشه.بازم متعجب نگاهم میکنه.میگم مباحثی مثل دوستی.عشق.آزادی. میگه بعله ما هر روز توی پلی کپی هامون راجع به دوستی ، سلام کردن،خداحافظی به بچه ها یاد میدیم! شایا میگه :ددر.ددر. میگم مربی هاتون چه دوره هایی دیده اند.میگه بعضی لیسانس دارند و بعضی هم تجربه. میگم آخه چطوری راجع به جدیدترین روش های رفتار با کودک اطلاع پیدا میکنند؟ میگه هر هفته ما دور هم جمع میشیم و راجع به مسایل بچه ها با هم صحبت میکنیم...دیگه چیزی ندارم که بگم. خداحافظی میکنم و شماره ام را میدم که اگر خواستین برای مربی ها کلاس های خاصی برگزار بشه با من تماس بگیرین تا راهنماییتون کنم هر چند می دونم بی فایده است...

 

پ.ن1: یعنی میشه تا یکسال و نیم دیگه یک مهد کودک ایده آل پیدا کنم؟

پ.ن2: چرا برای بعضی از پدر و مادر ها اینقدر مهمه که بچه ام در عرض 2 ماه توی مهد شون اینقدر شعر یاد گرفته و اینقدر انگلیسی صحبت میکنه و ... ولی براشون اونقدر مهم نیست که مربی مهد آیا دانش رفتار درست با کودکشون را داره یا نه؟؟

پ.ن3: به قول یکی از دوستام ، ما که از زمان حاملگی کلاس رفتیم و مشاور رفتیم و کتاب خوندیم و اینجوری با بچه رفتار کردیم و اون جوری حرف نزدیم و... آخرش باید بسپریمش توی مهد و مدرسه دست چه کسانی؟!


مانا

مامی

-         دیروز 3 تایی همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم.این حلقه 3 نفره خیلی مزه داد.نمی دونم شایا تا چه زمانی خوشش میاد که بغلش کنیم و ببوسیمش.الان که اجازه میده حداکثر استفاده را می کنیم.

-         چند روزی میشه که شایا شروع کرده منو مامی صدا میزنه.اسمهای من توی این 7 ماهی که شایا منو صدا میزده اینها بوده: ماما- مانا-ناما-گاهی نانا-دوباره مانا و حالا مامی.تا 17 سال دیگه نمی دونم چه چیزهایی اضافه میشه!

-         به خاطر اینکه برادر نداشتم موضوع رفتار پسر ها با همدیگه برام مثل یک رازه.از وقتی فهمیدم که قراره پسر دار بشم سوالاتم از منوچهر شروع شد: اگه تو مدرسه با کسی دعواش شد من بهش چی بگم؟ اگه کسی کتکش زد من بهش بگم چه کار کنه؟ اگه...؟ اینقدر سوال کردم و نگرانی نشون دادم تا اینکه منوچهر بهم گفت که تمام این جواب ها را خودم بهش میدم تو کاری به این مسایل نداشته باش!دیروز توی کلاس بالاخره جوابمو گرفتم.برای اون مامان هایی که دلشون می خواد بدانند می نویسم

اگر بچه ای فرزندتونو توی مهد کودک و یا مدرسه میزنه اول بهش یاد بدین که از حقش دفاع کنه یعنی کسی حق نداره اونو بزنه.راه درستش هم این است که اول سعی کنه دست کسی را که بر سمتش بلند شده بگیره و به اون اجازه کارش را نده ولی اگه نمی تونه این کار را بکنه از محل فرار کنه یعنی یا جاخالی بده و یا محل را ترک کنه.زدن، کار مناسبی نیست و به هیچ وجه کودک نباید مقابله به مثل کند.

یکی دیگه از روش های احقاق حق نیز "نه گفتن" است.کودک باید یاد بگیره در جایی که دلش نمی خواد "نه" بگه و این تنها در صورتی در بچه نهادینه میشه که ما به "نه" های او احترام بگذاریم.


مانا

يک پست پاييزی

-         از وقتی بچه بودم هوا که سرد میشد دستهام یخ میکرد.اصلا از دستای یخ خودم خوشم نمیامد.پدرم همیشه با دستهای بزرگ وگرمش ، دستای کوچولوی منو میگرفت و گرمشون میکرد.بعد از ازدواج منوچهر دستامو بغل میکرد و گرم می کرد.از زمان حاملگی این مشکلم برطرف شد و 2 سال راحت بودم.امسال از سرد شدن دستام فهمیدم که پاییز اومده! در عوض امسال شایا وقتی داره شیر میخوره و یا میخوابه دستامو با دستای کوچولوش میگیره و گرمشون میکنه!گاهی  لازمه جای مادر و بچه هم عوض بشه!

-         شایا عادت کرده توی خواب 90 درجه میچرخه و دقیقا عمود بر من و منوچهر میخوابه!حالا یک تخت 160 سانتی را مجسم کنید که 3 نفرآدم به این شکل روش بخوابند!کوچکتر هم که بود گاهی میچرخید ولی اون موقع سرش به سمت من بود و لگدهاشو منوچهر میخورد!!اما حالا دقیقا برعکس می چرخه و لگد هاش مال منه! البته اعتراف می کنم که گاهی شب ها که  از خواب پا میشم و گرمی دوتا پای کوچولو را زیر لپم احساس می کنم ،کیفور میشم و با لذت می خوابم.

-         قراره امروز منوچهر بره یک سفر 4 روزه.از الان دلم براش تنگ شده.آخرین سفر چند روزه اش بدون ما پارسال همین موقع بود.ولی فرقش این بود که پارسال شایا سراغ  باباش را نمی تونست بگیره ولی مطمئنم که امسال خیلی دلتنگی میکنه.

 

پ.ن:به دوستانی که بچه های بزرگتر از 2 سال دارند خواندن کتاب کلیدهای آموزش و مراقبت از" سلامت جنسی" در کودکان و نوجوانان نشر صابرین را پیشنهاد میکنم.


مانا

خود دوستی و حرمت نفس

خانم شین عزیز سوالی درمورد- دوست داشتن خود -از من کرده بود که ترجیح دادم دوباره بحث حرمت نفس دکتر هولاکویی را در اینجا نقل کنم:

 

آمارها نشان می دهد بچه ها در پایان 3 سالگی در مورد خود به این نتیجه می رسند که"من خوب نیستم".بین 1 تا 3 سالگی که مرحله شک و تردید نام دارد کودک 5 مشخصه دارد:

 

1-     نادان است و میداند که نادان است.

 

2- ناتوان است و میداند که ناتوان است و در ضمن خبر از انتظارات والدین از خود داردولی نمی داند که با این ناتوانی چگونه آنها را برآورده سازد و در نتیجه در مورد خود به احساس بد میرسد و به علت رفتار نامناسب خود را مستحق تنبیه می داند و حتی کار بد خود را تکرار میکند تا شما هم بدانید که او ناتوان است و او را تنبیه کنید

2-     نیازمند است  و در روز بیش از 1000 نیاز از اطرافیان دارد.

3-     اشتباه کار است .به علت اینکه حجم اطلاعاتی که از محیط اطراف میگیرد بیش از توان تحلیل اوست برخی را می پذیرد و برخی در خاطرش نمی ماند بنابر این با وجود تکرار والدین مسایل را فراموش میکند که باعث ناراحتی خود و والدینش میشود.

4-     دچار خیال و فکر بد و یا تخیلات میشود و مرز بین رویا و واقعیت را تشخیص نمی دهد

با این تفاصیل روزی صد ها بار به ذهنش میاید که من پسر خوبی نیستم و دوست داشتنی و خواستنی نیستم.زیرا آنها رفتار را با هویت یکی میدانند. در نتیجه باهر کار بد و یا اشتباهی فکر میکنند که انسان بدی هستند.(تعریف و تمجید والدین از کودک نقش کمی در ذهن او ایفا میکنند.)

 

حال نقش والدین در این میان بسیار مهم است.پدر و مادر آگاه در این دوران باید به بچه نشان بدهند که آنها هم بی عیب نیستند و گاهی اشتباه می کنند.برای همین توصیه میشود که مادر و پدر در دوران 1 تا 3 سالگی روزی یک بار به کودک این پیام را بدهند که من نمی دانم، من نمیفهمم و یا من اشتباه کردم و هفته ای یک بار نیز از کودک به خاطر اشتباه خود عذر خواهی کنند.

 

و سپس از 3 سالگی تا 18 سالگی روزی 50 بار به موقع این پیام را به فرزند خود بدهند که تو دختر و یا پسر خوبی هستی.تنها در این صورت است که فرزند 18 ساله شما در مورد خود احساس خوبی دارد و در واقع حرمت نفس بالایی پیدا میکند.

 

در ضمن از یکی دیگر از روش های تقویت حرمت نفس در دوران 1 تا 3 سالگی این است که کودک آزادی عمل داشته باشد و تصمیمات مربوط به خودش را تا حد امکان خود بگیرد و مادر و پدر مدام این پیام را به او ندهند که تو نمی دانی و یا اشتباه فکر میکنی.مثال های گوناگونی در این زمینه می توان زد مانند وقت عذاخوردن و یا وقت خواب و یا انتخاب لباس مناسب با توجه به فصل گرما و سرما که به علت طولانی شدن بحث از آنها میگذرم.

 

در هر صورت اساس حرمت نفس در این سنین پایه ریزی میشودو برای بچه 3 ساله ای که به این نتیجه رسیده که من خوب نیستم اگر آسیب به مقدار کم باشد پدر و مادر می توانند در سالهای بعد این تفکر را از کودک دور کنند و بچه به حرمت نفس برسد.

 

اساس حرمت نفس:

 

1- فرد خود را از دیگران متفاوت میداند

 

2- اعتقاد به اینکه انسانها با هم برابرند.همه انسانها خوبند و هیچ کس بهتر و بالاتر نیست

 

3-در وجود من هیچ شرم و خجالتی نیست و در هنگام نادانی ، شکست و یا نیازمندی خجالت نمی کشم

 

 

برای رسیدن به این راه باید

 

1-     به درک خود برسیم و درون خود کند و کاو کنیم(خودیابی)

 

2-     خود را بشناسیم و به علل و عوامل رفتار و حالات خود آگاهی داشته باشیم(خود شناسی)

3-     از خود شناسی به خود دوستی میرسیم

             انسان خود دوست:

1-     همه کارهای خوب دنیا را برای خودش میخواهد

 

2-     از همه کارهای بد دوری میکند

3-     همه کارها را به هزینه و مسوولیت خود انجام میدهد و پیامدش را می پذیرد

4-     به حق دیگران تجاوز نمی کند

(خوددوستی با خود خواهی کاملا متفاوت  و یا حتی عکس یکدیگر هستند.)

 

   4-خودپزیری:درهر جایی که هستم به خودم افتخار میکنم و سعی میکنم که هر روز کمی بهتر از روز قبل باشم

 

که اساس این باورها همان حرمت نفسی است که در سنین 1 تا 3 سالگی پایه گذاری میشود.

 


مانا

يک پست مغرور!

-         از وقتی بچه دار شدم کارهایی را می کنم که تا قبل از اون حتی به فکرم هم نمی رسید.مثلا توی تقویم میگردم که 7 مهر روز آتش نشانیه و با شایا میریم گل میخریم و به آتش نشانها میدیم.احساس خیلی خوبی دارم که از حرفه ای که هیچ وقت بهش فکر نمی کردم ، قدردانی کردم.

-         امروز شایا با اصرار ازم چیزی می خواست و کلماتی را هم تکرار می کرد که اصلا سر در نمیاوردم.بالاخره بعد از جند دقیقه تکرار و پانتومیم ، فهمیدم که بلوک های خانه سازی(بریکس)اش را می خواهد.این جور مواقع بعد از "کشف رمز" کلماتش آنقدر احساس غرور می کنم که بزرگترین کاشف قرن هم کنار من کم میاره!

-         چون دارم راجع به احساس غرور می نویسم مجبورم اینو هم اضافه کنم که مادر شوهر و پدر شوهرم آخر هفته مهمان من بودند و اظهار کردند که مدتها بود اینقدر بهشون خوش نگذشته بود!

-         مرسی از همه اونهایی که برای پست قبلی کامنت گذاشتند.تجربیاتی که نوشتین خیلی برام با ارزشه و به همه آنها فکر میکنم.

پ.ن: دوستان و آشنایان عزیز از این هفته به بعد چهارشنبه شب ها در خدمتتون هستیم با پازل و کالباس و چیپس و "مزه".فقط لطفا قبل از آمدن یک هماهنگی بکنید.منتظرتونیم.

 

 


مانا

يکی يا دوتا؟ مساله اين است.

خیلی وقته یک سوال بزرگ ذهنمو به خودش مشغول کرده: یک بچه کافیه یا دوتا؟ از اونجایی که خودم تک فرزند بودم ،هیچ نظری ندارم که توی خانواده هایی که دوتا بچه دارند چی میگذره و احساسات بچه ها نسبت به همدیگه و پدر و مادرشان چگونه است؟

خاطراتی که از اطرافیانم دارم برام گنگه .یک وقتایی دوستی و رفاقت بین خواهر و برادرها یادمه، ولی اغلب دعوا و قهر و کتک کاری و حسادت توی ذهنم میاد.هرچند که میدونم تک فرزندی هم معایب بزرگ خودشو داره.از هرکس هم که بتونم کمک میگیرم تا خاطراتشو بهم بگه و یا منو راهنمایی کنه.

دیروز توی کتاب درمان ناسازگاری و حسادت فرزندان نوشته آدل فابر و الین مزلیش مطلبی راجع به "درک بهتر ریشه های  شرارت و حسادت در فرزندان" خواندم که شاید به نظر شما هم جالب باشه:

 

تصور کنید همسرتان در حالی که در آغوشتان گرفته است می گوید : آنقدر دوستت دارم و آنقدر کامل و معرکه هستی که تصمیم گرفته ام یک زن دیگر درست مثل تو بگیرم!

 

وقتی همسر جدید شوهرتان از راه می رسد شما وجداناً او را جوان، زیبا و تودل برو می یابید. از آن به بعد هروقت سه نفری از منزل بیرون میروید مردم سلام احترام آمیزی به شما می کنند و هیجان زده به تماشای تازه وارد مشغول می شوند و می شنوید که می گویند:"ببین چقدر دوست داشتنی است، چقدر خوشگل است، واقعاً معرکه است و ...!" آنگاه از شما می پرسند:" نظر شما چیست؟ آیا او را دوست دارید؟"

 

این مهمان ناخوانده، احتیاج به لباس دارد. شوهرتان از کمد شما، چند دست لباس زیر نو و مورد علاقه تان را برداشته و به او می دهد. وقتی مخالفت و اعتراض می کنید، می گوید:" تو کمی چاق شده ای  و اینها دیگه به دردت نمی خوره و برات تنگ شده و تصادفاً درست اندازه اوست!"

 

این تازه وارد که به سرعت جا افتاده و به محیط عادت کرده هر روز سرحال تر و تو دل بروتر می شود. یک روز که تلاش می کنید برنامه کامپیوتری جدیدی که همسرتان برایتان خریده است، بفهمید، ناگهان وارد اتاق می شود و می گوید:"اوه، چه جالب! می تونم باهاش کار کنم؟ آخه منم بلدم."

 

وفتی که به او می گویید که نمی تواند از کامپیوتر شما استفاده کند با گریه نزد همسرتان می رود و لحظاتی نگذشته با هم وارد می شوند. صورت رقیب خیس اشک است و همسرتان او را در بازوان خود گرفته است. او می گوید:" چه اشکالی داره عزیزم که هر دو نفرتان از کامپیوتر به نوبت استفاده کنید؟ طوری نمی شه. بگذار اونم با کامپیوتر کار کنه!"

...

 

نظرتون چیه؟

 


مانا

يک پست خانوادگی

-اون میزی که در عکس  دیده میشه قبلا میز نهارخوری ما بوده!

- وقتی 8 سالم بود عیدی از مامان و بابام یک عروسک گرفتم که خیلی دوستش داشتم.یک عروسک خوشگل بود با لباس عروس .اون موقع به خاطر جنگ عروسک های خوشگل و خارجی خیلی کم بود.

روز عید عروسک را بهم دادند و روز 13 بدر از روی کتابخانه افتاد و یک پایش شکست! ولی چون دامنش بلند بود من به روی خودم نیاوردم. یک هفته بعد دومین پایش هم شکست و من از اون به بعد با یک عروسک بدون پا بازی کردم!

دیروز رفتم آرایشگاه و موهام دقیقا رنگ موهای عروسکم شد.هر بار میرم جلوی آینه یاد اون میفتم.

- صبح کنار شایا دراز کشیده بودم ،کم کم داشت از خواب پا میشد .فکر کردم چقدر خوبه توی این سکوت وقتی از خواب پا میشه صدای پرنده ها را بشنوه.شایا چشماشو که باز کرد اول صدای کوبیدن روی آهن می اومد.بعد صدای دزدگیر یک ماشین بلند شد.بعد از اون یک وانتی با بلند گو ش اومد و داد میزد با این مضمون که هرچی آشغال توی خونتونه ما می خریم!

بغلش کردم بردمش توی نشیمن براش کانال mezzo را گرفتم.بی خیال صدای پرنده ها!

- بعد از 25 سال چتری هم گذاشتم!

- برای شایا یک خانه چادری خریدیم. هر روز دعوتمون میکنه به صرف انگور بریم خونه اش.خوبیه بازی اینه که وقتی میریم توی خونه  باهامون دست میده و ما بوسش میکنیم.اینقدر این بوس مزه میده که من و منوچهر 40 بار از خونه در میام بیرون و دوباره در میزنیم و  میریم تو، تا دست بدیم و بوسش کنیم!

 

 


مانا