طعم بيادماندنی


خاطرات قديمی

 

فکر کردن به هر دوست قدیمی برام یک خاطره را زنده میکنه.این پست را هم برای آشناهای قدیمی ام می نویسم:

 

 خانم شین    پاتوق یادته؟آبگوشت لپه؟بیسکویت ساقه طلایی؟

آقای الف        سفر شمال یادته؟ گودزیلا؟

بهاره ذ          آخرین سفر چالوس یادته؟ عکس ها ی دسته جمعی مون توی حیاط؟

آقای ب          یادته با اسم منوچهر برام فال ورق گرفتی؟  جوابش چی دراومد؟

شکیبا          روز عروسیتون یادته؟ تا ولتون میکردن با هم تانگو می رقصیدین؟

طاهره           سفر به تبریز یادته؟ حالا بریم بخوابیم.

دادا              یادته بهم پوکر یاددادی .یادته ازت یک دست را بردم؟

ژیلا              یادته برف می اومد توی استخر روباز شنا میکردیم؟ پیاده روی هامون یادته؟

گلاره            شعله و شهره یادته؟

رضا             بازی راکی یادت مونده؟ گ.م .ر.خ را چطور؟

مستانه        یادته منو بردی پیش دوستت برام فال قهوه گرفت؟فیلم هامون توی سینما یادته؟

فری             گاز نه بوس!

مونا            بالماسکه یادته؟ مانکن فرانسوی

نادر            توی رستوران ها یادته دوست داشتی پهلوی من بشینی؟ دیگه کم خور نیستما!

شری          بوژی یادته؟  سنجاب میشدم؟

فرانک          کلاس های سوری یادت مونده؟

مریم           یادته مانا فکر میکرد چون هم اسمه منه بعدها باید با منوچهر عروسی کنه؟

بهاره           کوچه مهناز یادته؟

مینا            بازی دالان ها یادته؟کوه رفتیم آواز خواندیم یادت مانده؟

منوچهر       رستوران ژاپنی توی برف یادته؟خرید آینه شمعدان توی تگرگ؟! ماه عسل که زیر موجهای دریا خیس میشدیم و عکس می گرفتیم چطور؟

 

دیگه نمیدونم کدام دوست و آشنای قدیمی اینجا را می خونه وگرنه حتما به نامش یک خاطره را زنده می کردم.


مانا

فرزند چندم؟

همیشه دلم می خواست ویژگیهای انسانها را در رابطه با اینکه فرزند چندم خانواده هستند را بدانم.در یکی از برنامه های دکتر هولاکویی به این موارد اشاره ای شده است.شاید مورد علاقه شما هم باشد.هر چند که دلیلی ندارد که این ویژگیهای روانی در مورد همه صدق بکند و در واقع ویژگیهای کلی افراد است.مثلا من خودم عموما ویژگیهای بچه های تک فرزند را ندارم.ولی حتما در بین آشنایانتون می تونید افرادی با این خصوصیات پیدا کنید.خلاصه ای از این ویژگیها:

فرزند تنها: به خاطر مراقبت بیشتری که مادر و پدر از او دارند نوعی ارتباط و دخالت در زندگی او نیز بیشتر است و در نتیجه بچه خود را همواره کمتر و پایین تر میداند.در صورتیکه در مقابل بچه های دیگر خود را بهتر می بیند و چون مادر و پدر همواره در خدمت او بوده اند انتظارات و توقع بالاتری دارد.در نتیجه احساسات دوگانه بیشتری میکند و چون مرکز توجه هستند بیشتر خود مدار و خود محور می شوند. به خاطر زندگی دایمی با بزرگتر ها بیشتر به بی عدالتی ها و نارضایتی ها توجه میکنند.توانایی خلاقیت و تخیل بیشتری دارند.قابلیت این را دارند که به تنهایی خود را مشغول کنندوتوانایی سو استفاده از پدر و مادر را دارند.در سازمانها با افراد بزرگتر و کوچکتر ار خود ارتباط دارند و فقط به کسانیکه خودشون بخواهند کمک می کنند.میل به پیشرفت و بزرگی زیادی دارند و بیشتر موفقیت کسب میکنند.

فرزند اول: مراقبت اصولی بیشتری از دیگر بچه ها دارد.موفقیت شغلی و تحصیلی شان مانند بچه های تک فرزند است.تمایلاتی به کنترل کردن و نیز مسولیت پذیری دارد.اگر احساس برتری نسبت به بچه دوم داشته باشد احساس خوبی میکند و اگر او را رقیب خود بداند احساس بدی دارد . بچه های اول یا کاملا با پدر و مادر سازشکار می شوند و یا به نوعی جدایی و مخالفت با والدین را در پیش میگیرند.آنها فلسفه ای اخلاقی خانواده را بیشتر رعایت میکنند.کنتر به سمت رل مظلوم میروند و بیشتر به دیگران کمک میکنند.این کمک بیشتر برای جلب مهر طلبی افراد است نه مهربانی.در کار دیگران بیشتر دخالت میکنند.

فرزند دوم بیشتر از اینکه تحت تاثیر پدر و مادر باشد تحت تاثیر فرزند اول قراردارد و و همیشه نیز نقش پایین تر و ضعیف تر و وابسته را ایفا میکند.در صورتیکه فرزند اول همیشه در بازیها نقش رهبر را دارد و نیز همواره برتر و بزگتر و تواناتر است . در بزرگسالی نیز تفاوت این دو کاملا مشهود می باشد.(فرض کنید که در دوران کودکی ده هزار بار در این رل ها بازی کرده اند:یکی پیشرو و دیگری وابسته و پیرو)

فرزند وسطی: اینها میان دو فرزند گرفتار هستندو احساس بی توجهی و کم محبتی میکنند.همیشه حس میکنند که دیگران با قدرت(اولی) و با ضعف(آخری) به خواسته هاشون میرسند. در نتیجه بیشتر انزوا گرا و منفی گرا هستند  و نیز اهل آه و ناله.توانایی ایجاد ارتباط با افراد بزرگتر و کوچکتر از خود را دارندولی احتمالا احساسات خوب کمتری دارند بخصوص وقتی فرزند اول خیلی خوب باشد

بچه آخر: بعضی کاملا وابسته و غیر مسول بار میایند و بعضی کنترل کننده خانواده و سنگ صبور والدین هستند.و حتی گزارش رفتار غلط خواهر و برادر را به والدین می دهند. یا به دنبال والدین می روند و یا نوعی خشم و جدال با افراد برتر و بالاتر را دارند.احساس ضعف بیشتری دارند و چون کودکی خود را دوست نداشته اند به خصوص دختران آخر در مورد ازدواج و صاحب فرزند شدن تردید دارند.کودک آخر به خاطر ارتباط با خواهر و برادر بزرگتر زودتر با دنیای بزرگسالان آشنا میشود

خانواده های 4 فرزند به بالا: بچه های این خانواده ها عموما در روابط اجتماعی و کار امتیازات بیشتری دارند ولی کمبود محبت وامنیت و توجه دارند.این بچه ها توانایی سازگاری بالایی دارندو با خانواده روابط سطحی و گذرا.هرچند در مواقع نیاز به هم کمک میکنند ولی عاشقانه و دوستانه نیست.

 

 

 

 

 


مانا

کمی تا قسمتی معماری

-         فکر میکنم زمان ساخت هرم لور سال 89 یا 90 باشه.هنوز خوب یادمه که پدرم یک مجله معماری آروده بود و به من و مامانم هرم و پله معروف اونو نشان میداد.پله ای که در زمان خودش تک بود.پله ای گرد که در این ابعاد یک طبقه و نیم را بدون ستون بالا رفته است.هنوز یادمه که با شگفتی بارها و بارها عکس این پله را در مجله نگاه کردم و آرشیتکتش را تحسین کردم.

-         شایا اولین آنتی بیوتیک زندگیشو داره میخوره.نه تنها اون مریض شده بلکه من و منوچهر نیز سرما خوردیم.توی خانه ما معلوم نیست که کی از کی مراقبت میکنه.به هر حال دیدن یک بچه مریض کار خیلی سختیه چه برسه به اینکه ببینی شوهرت هم از سردرد صداش در نمیاد و اونوقت خودت هم حال و رمق نداری که بهشون برسی.در هر صورت ایندفعه شایا خیلی در مورد خوردن دواهاش با ما راه اومد وفقط از بدشانسیه من است که هر دفعه بهش دوا میدم میگم این را می خوری که حالت زودتر خوب بشه و تا حالا که حرفم درست در نیامده...هر بار منوچهر سرفه میکنه بهش میگه: ددی دوا بخور. خارپوف.خوب بشی

-         امروز سه تایی بی حال جلوی تلویزیون نشسته بودیم.در واقع منوچهر روی مبل لم داده بود و من را بغل کرده بود و شایا هم مثل یک بچه گربه روی من ولو شده بود و هر سه همدیگر را ناز میکردیم تا خوابمان برد.اون لحظه خلسه قبل از خواب، که آرامش تمام وجود آدم را میگیره و می دونه که داره بخواب میره،داشتم فکر میکردم که خوشبختی یعنی این لحظه ناب.


مانا

سفید یکدست

-         همیشه توی ذهنم تخت جمشید سفید یکدست بود. با ستونهای بلند سفید و دیوارهایی پر از سربازان سفید پوش.هنوز هم برام سخته که تخت جمشید را رنگی  تصور کنم.

-         اگر سه شنبه هفته پیش حدود ساعت 2 نصفه شب  در فرودگاه امام خانمی را دیده اید که در راهروهای فرودگاه حرکت میکرد و یک کالسکه پر از پالتو و کیف در دو متری اش خودبخود راه میرفت و صدای آواز بچه گانه ای هم از اون دوروبر شنیده میشد، اون خانم من بودم و کالسکه را هم شایا از پشت هل میداد.فقط دیده نمیشد! از قیافه های حیرت انگیزی که به سمت کالسکه و من میشد از خنده روده بر میشدم.

-         سفربه پاریس برام مثل یک رویا بود.دیدن ساختمانهایی که همیشه توی مجلات معماری دیده بودم و بارها و بارها دیتیل هاشان را تحلیل کرده بودم، از نزدیک ، یک مزه دیگه برام داشت.

-         دو کلمه در این سفر بود که بارها شنیدم: دودو چی چی. حتی اگه یک ساعت هم توی مترو بودیم وقت بیرون آمدن شایا باز میگفت: دودو چی چی (قطار) سوار بشیم!

-         دست جناب آقای کیارستمی درد نکنه با نمایشگاه عکسش در مرکز ژرژ پمپیدو.کیف کردیم.   به خصوص از سالن جنگلش! واقعا جنگل ساخته بود.                 همیشه در نمایشگاه ها کمبود عنصر صدا را حس میکردم.صدایی فکر شده و با برنامه.این نمایشگاه اولین جایی بود که دیدم از صدا بهترین استفاده را کرده بودند.

سالن جنگل(البته یادم رفت اسم اصلی اش را نگاه کنم ) مستطیلی به ابعاد 12 در 6 متر بود که 4 ضلع آن با آینه پوشیده شده بود و در حدود 35 تنه درخت در آن جای داده شده بود که با انعکاسش در آینه ها ، احساس جنگل پر از درختی را میداد. و صدای جنگل هم در فضا آکنده بود.  شایا عاشق این سالن شده بود. و با  خواهش و تمنا حاضر شد که بیرون بیاد.

 

-  ساعت 12.5 شب بعد از 10 روز مسافرت، وقتی خسته و کوفته از 12 ساعت در  راه بودن ، با تاکسی به خانه نزدیک مشیدیم، با خوشحالی به شایا گفتم : داریم میرسیم خانه. شایا با قیافه ملتمس نگاهم کرد و گقت : ددر  ددر!!!

 


مانا

سفر- فرانکل و رقص!

-         باورم نمیشه که دیروز ویزامون درست شد و فردا داریم برای 10 روز میریم مسافرت و من هنوز جمع و جور نکرده ام!تا حالا با شایا مسافرت 10 روزه نرفته بودیم و من میدانم که 10 روز در هتل ماندن برای بچه کار آسانی نیست و فقط امیدوارم که بهش خوش بگذره.

-         این هم قسمتی از نظریه فرانکل راجع به سرنوشت انسان که به نظرم باز هم تاکیدیه بر اینکه انسانهای شاد زندگیشونو برده اند:

به نظر فرانکل انسان در هر موقعیتی(چه خوب و چه بد) آزاد است که واکنش خود را انتخاب کند و هیچ کس نمی تواند این آزادی را از او بگیرد.

انسان در یک موقعیت بسیار خوش حتی می تواند نصمیم بگیرد که از موقعیت غمگین و آزرده شود و برعکس در برابر هولناکترین اتفاقات نیز می تواند تصمیم بگیرد که واکنش آرام ، صبورانه و بالغ گونه از خود نشان بدهد.تصمیمی که فرد می تواند در موقعیت های مختلف بگیرد در حقیقت آن آزادی است که فرانکل به آن معتقد است.

 

پ.ن: به لطف خانواده  مارانا ها و جناب آقای ب و همسر محترمشان، من  و منوچهر بعد از مدتها توانستیم یک آهنگ طولانی را با هم برقصیم! خیلی ممنون


مانا