طعم بيادماندنی


یین و یانگ

متاسفم که مجبور میشم بعضی از کامنت ها را پاک کنم.

متاسفم که بعضی ها اینقدر در درونشون خراب و داغونند که نمی تونند زندگی بقیه را راحت تماشا کنند.

متاسفم .....  دلم می خواد وبلاگمو برای دل خودم بنویسم نه برای خوشامد دیگران.

خوشحالم که چهارشنبه سوریه.

خوشحالم که امشب مهمونی دعوتیم

خوشحالم که عید نزدیکه

خوشحالم که شایا تا صبح سرفه نکرد.

خوشحالم که دوستای خوبی دارم که اینجا را می خونند.

خوشحالم که این وبلاگ را  دارم.

 

 

 


مانا

بستنی

بالاخره خوردم!    اون هم از نوع رنگی رنگیش.

ولی آنقدر توی ذهنم به مزه اش فکر کرده بودم که دیگه اون مزه را نمیداد!


مانا

ذهن مغشوش من در یک شب تب آلوده

گرسنمه. .. خوابم میاد.....  چطور اینقدر بدنش داغه؟ من که تازه بهش بروفن دادم.....طفلکی چقدر تب کرد....تقصیر خودمه.چرا فکر کردم هوا گرمه؟   چرا لباس گرم تنش نکردم؟  میگفت توی مهد سردش شده....  ای مادر بی لیاقت..... بی عرضه......بازم احساس گناه........گرسنمه..... دلم بستنی می خواد. از اون بستنی رنگی ها... از اونایی که سحر – منصور اوندفعه آورده بودند خانه نادر- شکیبا. قرمزشو می خوام با شکلاتی و پسته ای و اون کرم رنگه که یادم نیست چی بود...... .تبش پایین نیامده...ای خدا چه کنم؟.......این کوچولو هم که تکون هاش زیاد شده... دیگه کاملا حرکاتش دیده میشه.......ببخشید که اینقدر بهت استرس وارد میکنم. ببخشید کوچولوی من.  تو چه گناهی کردی که بچه دومی؟...شاید هم شانس آوردی...میگن بچه های دوم راحت تر بزرگ میشن...چه میدونم؟.......کلاس آمادگی زایمانم را این هفته هم نرفتم!..... شایا کادو تولدش را دوست داشت.....چقدر خوب...معلم های مهدشون مهربون به نظر میان...... چقدر دارم قضاوت میکنم.... ای گوش زرافه ای ، کجایی؟........آخ اگر از اون بستنی ها داشتیم......چرا یادم می ره به مینا زنگ بزنم؟ طفلک اون تولد همه مون صد بار زنگ میزنه. باید یک ایمیل بهش بزنم.........هنوز داره می سوزه........چقد رخوبه من توی یک بیمارستان کار نمیکنم.اصلا اعصابشو ندارم....چطور اینها هر دقیقه گریه مردم را تحمل میکنند؟ حال خودشون توی خانه خراب نمیشه؟........ساعت 3 صبحه....چرا منوچهر نمیاد بخوابه؟ چقدر کار میکنه....... وای این کجات بود اینقدر محکم زد به پهلوم!... با پا زدی مامانی؟ تو هم بیداری؟ دلت بستنی هم می خواد؟........هنوز دنبال وسایل اتاقش نرفته ایم... ای خدا چقدر کار داریم......... اگه لباس گرمتر بهش پوشانده بودم اینجوری مریض نمیشد.....یک کم بخوابم... تبش داره میاد پایین... چقدر خوبه بهش دیازپام دادم .خیالم راحت تره. ......چقدر منوچهر خودشو خسته میکنه. دیگه بخوابم.......راستی اسم دخترمو چی بذارم؟.......


مانا

حال بهاری من

عاشق هوای بهاری تهرانم، وقتی که آسمان آبیه آبیه،بالای کوه ها یک کم برف سفیده...

دلم می خواد برم پیاده روی

دلم می خواد سفره هفت سین بچینم

دلم می خواد با شایا بریم ماهی قرمز بخریم

دلم می خواد برم یک روپوش و روسری بهاری خوشگل بخرم( با هیکل ۶ ماه حامله ام چه کنم؟!!)

دلم می خواد بریم مسافرت

دلم می خواد زودتر عید بشه


مانا