طعم بيادماندنی


پسرها

از روزی که دکتر مهدیزاده در سونوگرافی هفته 16 بهم اطمینان داد که کودک درون رحمم پسر است سوالات نا پخته من از منوچهر شروع شد.اگه تو مدرسه دعوا کرد بهش چی بگم؟ اگه اینجوری شد چه کار کنم؟ اگه این حرف را زد چی بهش بگم؟  درسته که الان بسیاری از این سوالات برام خنده داره و متعجبم که من چی فکر میکردم که هنوز بچه به دنیا نیامده نگران 10 سال آینده اش بودم!  اما برای دختری که برادر نداره " پسر" یک موجود پر رمز و رازه.

هنوز هم تمام اخباری که مربوط به پسر هاست را با اشتیاق دنبال می کنم.مدام از کودکی منوچهر می پرسم.در مهمونی ها به پسر بچه ها توجه میکنم.به کودکی های پسر عموهام و پسر خاله ام فکر میکنم که چگونه بازی میکردن.هر کسی خاطره ای از پسرش تعریف میکنه با ولع گوش میدم.

دلم می خواد بدونم که چگونه به دنیا نگاه میکنند؟ دلم می خواد بدونم که تستوسترون با بدنشون چه کار می کنه؟ دلم می خواد بدونم که "استفاده شون از  سمت راست و چپ مغزشون  با دختر ها  فرق داره" یعنی چی؟

چرا اینقدر " عضله" و " قد بلند " براشون مهمه؟ چرا روز اول مدرسه " پسر ها" بیشتر از " دختر ها " گریه میکنند؟ چرا...؟ چرا....؟....

 


مانا

منو می شناسی؟

گاهی هریک  روزی که میگذره فکر میکنم که یک آدم دیگه ای شدم.    گاهی چند روز باید بگذره تا این فرق را حس کنم.   گاهی یک هفته.    ولی دیگه می دونم که این روزها، دوره چرخشم تند تر شده.  مدام عوض میشم.درونم عوض میشه.مثل قبل فکر نمیکنم.      درسته که هنوزم گاهی سفیدترم و گاهی  خاکستری تر.   گاهی خوشحال ترم.گاهی معمولی تر.  گاهی اعتماد به نفسم اون بالاهاست، بعضی وقت ها پایین تر.  گاهی خودمو سرزنش میکنم.گاهی به خودم مدال میدم.  گاهی با خودم دوستم و گاهی هم دشمن.

 

گاهی فکر میکنم به 17 سالگی ام.به 22 سالگی ام.یک آدم دیگه بودم.الان میشناسمش؟ می فهممش؟ چقدر فاصله ام زیاده  با اون موقع.الان حس میکنم با سال پیش هم فاصله دارم.حس میکنم با ماه پیش هم فاصله دارم.مانای یک ماه پیش کجا و من کجا؟

مهم این نیست که هر روزم سفید تر باشه نسبت به روز قبل(که قرار هم نیست که هر روز سفیدی باشه).مهم اینه که  هر روزاحساساتم سفید تر میشه نسبت به روز قبل. و مهمتر اینکه هر روز عطش کشف کردن  سفیدی ها را بیشتر در خودم حس می کنم.


مانا

شمال

چه لذتی داره، منظره زیبای جاده چالوس همراه با صدای بلند و رسای  خانم سلین دیون که  این کلمات عاشقانه را  می خونه

 

Hush, love

I see a light in the sky
Oh, it's almost blinding me
I can't believe
I've been touched by an angel with love

Let the rain come down and wash away my tears
Let it fill my soul and drown my fears
Let it shatter the walls for a new, new son

A new day has come

 

وقتی شایا ساعت ها و بدون خستگی در طبیعت بازی میکنه.شن بازی میکنه.به هزار پاها دست میزنه.اسب سواری میکنه .سنگ جمع می کنه....و ما هول میشیم که مبادا این لحظه ها را جاودانی نکینم.

 و چه لذتی داره وقتی درتله کابین نشستی و به پایین خیره می شی و زیبایی ها را درک میکنی و پیش خودت فکر میکنی که چند سال پیش اگه بود ترس از ارتفاع داشتی و نمی تونستی پایین را نگاه کنی ولی بر فوبیا ت پیروز شدی و الان – همین لحظه- به خودت می بالی.

 


مانا

گاو کثیف

- شایا لباس ها و کفش و کلاهش را خودش باید انتخاب کنه.برای همین برای ما کاملا  عادیه که یک روز گرم چکمه و دستکش بپوشه و یا در زمستان کفش صندل! ( البته این اتفاق جند بار بیشتر نیفتاده!) ولی بعضی از لباس ها و کفش هایی را که خیلی دوست داره مدام می پوشه وممکنه چند جفت کفش و بعضی از لباس هاش اینقدر پوشیده نشوند که دیگه براش کوچک بشه.

 

- دیروز شایا با منوچهر لگو بازی میکردن و شایا پیشنهاد های عجیبی می داد.مثلا بیا یک گاو کثیف درست کنیم.یا بیا یک خروس کثیف درست کنیم.من یک کم تعجب کردم که چرا همه چیز را باید کثیف درست کنند؟ بعد یادم اومد که صبح شایا را به کارواش برده بودیم و من براش توضیح داده بودم که ماشین چقدر کثیف شده و بعد از شستن چقدر تمیز میشه.اون هم در لگو بازی هاش یک حیوان کثیف درست میکرد و بعد به کارواش می بردش تا تمیز بشه.نکته جالب این بود که دقیقا شایا کثیفی را یک امکان ذاتی برای حیوانش می دید. و فکر میکرد که باید حیوان را کثیف درست کنه تا بعد بتونه بشورتش و تمیزش کنه. و این نکته را نمی دید که می تونه یک گاو درست کنه و بعد کثیفش کنه و بعد بشورتش.

یاد قضیه " من بدم .تو خوبی " بچه ها افتادم.که در این سن و سال با هر کار بد و اشتباهی که ازشون سر میزنه  فکر میکنند ذاتشون بده و خود را موجود" بدی " می دانند.   و نه یک" بچه خوب" که کار " بدی " کرده است.

و این موضوع که ما به عنوان والدین چقدر باید بر " خوب " بودن آنها تاکیید کنیم و هرگز_ به خاطر کار اشتباه_ به بچه ها نگوییم که تو بچه بدی   هستی.هرگز.

 

- برنامه the moment of truth   یکی از اون برنامه هایی است که من نمی تونم درکش کنم.یکنفر حاضر میشه به خاطر جوایز بالای این برنامه دستگاه دروغ سنج را به خودش ببنده و جلوی فامیل و دوستانش سوالات بسیا رسختی را جواب بده و به ازای هر سوال درست مبلغ زیادی پول ببره.البته هرکجا که بخواد می تونه جایزه اش را بگیره و از جواب سوال های بعدی منصرف بشه ولی اگه جواب یک سوال را دستگاه دروغ سنج اشتباه بدونه تمام جایزه اش می پره.حالا سوال هایی که ازشون میشه گاهی  واقعا دردناکه .مثلا از شوهری در جلوی زنش پرسیده میشه که تا حالا با زن دیگه ای بودی؟ که خب دم برنامه گرم! مجبور میشه جواب واقعی را بده.ولی بعضی وقت ها می پرسه آیا تا به حال به زن دیگه ای فکر کرده ای؟ (ممکنه برای خیلی از آدمها جواب دادنش مشکل باشه!) یا به نظرت دوست دخترت آدم خسته کننده ای است؟ و شرکت کننده به چشم های دوست دخترش نگاه میکنه و مجبور میشه بگه : بله!  یا هزار تا سوال سخت دیگه راجع به مادر و پدر و دوست و شغل و ...

 

سوال هایی که مربوط به " عمل " میشه به نظرم می تونه قابل پیش بینی برای شرکت کننده باشه.ولی سوالاتی که مربوط به " ذهن و فکر" میشه همیشه سخت ترین سوالاته.

آیا شما حاضرین در این برنامه شرکت کنین؟ 15 تا سوال شخصی جواب بدین و صد هزار دلار ببرین!

 


مانا

عشق در خفا

داشتم یک برنامه د رmbc4 می دیدم راجع به عروسی ها و تقاضای ازدواج های جالب و دیدنی.حالا اینکه از چشمم یک بند اشک سرازیر بود و انقدر از ابراز عشق های جور واجور احساساتی شده بودم به کنار.( عکس العمل های عاطفی ام خرابه.یا همون : اشکم دم مشکمه!)

فکر میکردم که چرا در فرهنگ ما عشق و تجسم بیرونی آن اینقدر ضعیفه.مگه همه عاشق نمیشن؟ پس چرا باید عشقمون را خصوصی کنیم؟ اصلا چرا بو سیدن زن و مرد عاشق باید در خفا باشه؟ توی چند تا مهمونی می بینیم که زن و شوهری همدیگر را ببو سن؟ چند بار تا حالا دیدیم که نامزدها یا عشاق در یک مهمونی خانوادگی همدیگر را ببو سن؟ مگه یواشکی این کار را نمیکنند؟ پس چرا در جلوی جمع بده؟ مگه نوازش و بو سه بالاترین نشان عشق نیست.در فرهنگ دیگری  2 تا عاشق همدیگر را می بو سند و بقیه دست می زنند.در فرهنگ ما همون دو تا همدیگر را می بو سند جایی که هیچ کس آنها را نبینه!

 

 


مانا

برنده - برنده بیندیشید

عادت 4

مفهوم نگرش برنده / برنده این است که همواره جویای منافع متقابل و دو یا چند جانبه باشید.در عادت 4 جایی برای رقابت و مقایسه وجود ندارد.زیرا در عادت 4 ، کار گروهی و همکاری و برنده شدن همه کسانی که در ان ذینفع اند الزامی است. در عادت 4 به جای من می گوییم " ما" . برای این " ما" نه کمترین بلکه بیشترین را می طلبید و بوجود میاورید.

نگرش برنده – برنده این خواهد بود که :" بیا به شیوه ای گفتگو کنیم تا هر دوی ما بتوانیم برای این مساله راه حلی پیدا کنیم که از دیدگاه هر دوی ما مطلوب باشد. آیا با این کار موافقی؟"

اما اگر آن شخص موافقت نکند ،نشانه آن است که بانک عاطفی خالی و سطح اعتماد پایین است.نخست بکوشید که از طریق عادت های 1 و 2و 3 بانک عاطفی خود را پر کنید.

نگرش برنده – برنده می گوید علاوه بر نیکی باید سرشار از شهامت باشید.علاوه بر همدلی باید اعتماد به نفس داشته باشید و علاوه بر با ملاحظه بودن باید شجاع باشید.ایجاد تعادل میان شهامت و ملاحظه امری اساسی است.

شهامت بالا و ملاحظه پایین نتیجه اش نگرش " برنده – بازنده " خواهد بود.یعنی شهامت آن را خواهید داشت که به عقاید خود اهمیت بدهید ولی نسبت به عقاید دیگران بی ملاحظه خواهید بود

ملاحظه بالا و شهامت پایین نتیجه اش نگرش " بازنده- برنده " است.یعنی نسبت به عقاید طرف مقابل بسیار با ملاحظه خواهید  بود اما شهامت آن را نخواهید داشت که عقاید خود را ابراز کنید.

در نگرش برنده – برنده باید میان احترام به خود و احترام به دیگران تعادل ایجاد کنید.

 

برداشتی کوتاه از - عادت چهارم - کتاب هفت عادت مردمان موثر نوشته استفان کاوی و ترجمه گیتی خوشدل .نشرپیکان

 


مانا

چونه

یک دستم زیر چونه امه و وقتی دستم زیر چونمه یعنی چیزی برای نوشتن ندارم.

چونمه؟ کلی به ابن کلمه خندیدم!!چونمه.چونمه.چونمه.

 

-         امروز خیلی بهم خوش گذشت.با وجود اینکه  منوچهر خیلی خسته بود و زود خوابش برد.

-         با اینکه شایا غذا نخورد

-         با اینکه baby tv  مون قطع شده بود.

-         با اینکه می خواستم برم دیدن مامان بزرگم و نتونستم برم

-         با اینکه ورزش نکردم

-         با ابنکه یک فکر قلنبه توی ذهنم بود و نمی تونستم براش تصمیم بگیرم.

-         با اینکه فشار مامانم افتاده بود پایین

-         با اینکه بابام هنوز درد بعد از عملش خوب نشده

-         با اینکه دوستم  گفت می خوان مهاجرت کنند

 ولی امروز خیلی روز خوبی برای من  بود.خیلی خوش گذشت...

 

 

امروز شایا در پارک کلی آب بازی کرد

امروز با شایا خیلی  رقصیدیم

امروز قدر دوستانم را بیشتر دونستم

امروز با مامانم بعد از مدتها یک ساعت گپ زدم

امروز با شایا خونه بازی کردیم

امروز نقاشی یک دلفین کشیدم که شایا براش پنجره گذاشت

امروز شام از بیرون گرفتیم!

امروز با شایا کلی شعر خوندیم

امروز احساس آرامش بیشتری داشتم

امروز بالاخره تصمیم ام را گرفتم

 

 

 


مانا

نگرش و برداشت

یک صبح یکشنبه در مترو نشسته بودم.صبحی آرام و دلپذیر و تقریبا فقط یک سوم مترو پر بود.مردم آرام نشسته بودند.بعضی روزنامه می خواندند.بعضی در افکار خود غرق بودند.بعضی با چشمان بسته استراحت میکردند.محیطی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر بود.

ناگهان مردی با بچه هایش سوار مترو شدند.بچه ها آنقدر پر سرو صدا بودند که بی درنگ فضای مترو تغییر کرد.مرد کنارم نشست و هیچ عکس العملی نشان نداد.بچه ها داد و بیداد راه انداختندو چیز پرت میکردند و حتی روزنامه های مردم را از دستشان میکشیدند.با همه اینها مردی که کنارم نشسته بود اصلا به روی خودش نمی آورد و هیچ کاری نمیکرد.تصور کنید که خودتان در کنار او نشسته اید و ناظر صحنه ای هستید که همه را ناراحت و عصبی میکند.عاقبت به او گفتم:" ببخشید آقا، بچه هایتان واقعا افراد زیادی را به ستوه آورده اند.آیا ممکن است کمی آنها را آرام کنید؟"

مرد که انگار تازه متوجه موقعیت شده بود، سرش را بلند کرد و زیر لب گفت:" بله ،حق با شماست.باید آنها را آرام کنم.داریم از بیمارستانی برمیگردیم که مادرشان یک ساعت پیش در آنجا مرد.حواسم پرت است.نمی دانم به چه فکر کنم و چطور با این مساله کنار بیایم.به گمانم آنها هم کنترل خود را از دست داده اند."

آیا اکنون این وضعیت را به طرز متفاوتی نمی بینید؟ خودم بی درنگ آن را به شیوه متفاوتی دیدم و نگرش و برداشتم تغییر کرد.گویی اکنون نقشه متفاوتی را می بینید.آیا گرایش همدردی و همدلی در شما هم پدید آمد؟

گفتم:" واقعا متاسفم .همین یک ساعت پیش همسرتان در گذشت؟ آیا کمکی از من ساخته است؟"

با تمام وجود می خواستم به او کمک کنم.

می خواهم توجه شما را به این موضوع جلب کنم که  گرایش و رفتارتان زاییده " نگرش و برداشت " شماست.

تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که او چگونه می تواند این حد بی ملاحظه و بی اعتنا باشد.اما ناگهان وضع عوض شد و می خواستم به او کمک کنم.

 کلید راه حل مسایل این است که گاهی نقش و یا برداشت خود را تغییر دهیم و با دیدی تازه به موضوع بنگریم.زیرا آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست ، تعبیرو تفسیرمان از واقعه است که به آن معنا میدهد.

 

برگرفته ازکتاب هفت عادت مردمان موثر –نوشته استفان کاوی- مترجم: گیتی خوشدل- نشر پیکان


مانا