طعم بيادماندنی


تعطیلات!

شاید رفته تعطیلات تابستانی.نمی دونم؟

" حس نوشتنم" را میگم. احتمالا خسته است.همه احتیاج به تعطیلات دارند.چرا اون نه؟

شاید بعد از یک تعطیلات و مسافرت و خوشگذرانی و تفریح و رسیدن به کارهای عقب افتاده دوباره برگرده.

از همه کسانی که به اینجا سر میزنند عذر خواهی میکنم.از دست " حس نوشتنم" دلگیر نشین!

 

 

زود برمی گردم.شاید بعد از تعطیلات....


مانا

آتش

با شایا و منوچهر نشسته بودیم و تلویزیون نگاه می کردیم.ساعت حدود یازده و نیم شب بود که زنگ آیفون را زدند.چهره وحشت زده سرایدار ساختمان را دیدم که در حالیکه تمام زنگ ها را فشار میداد فریاد میزد ماشین ها را از پارکینگ بیرون بیارین ، خازن برق توی پارکینگ آنش گرفته.

منوچهر سریع دوتا سویچ ها را برداشت و رفت.من هم سراسیمه شروع کردم به عوض کردن لباسهای خودم و شایا و برداشتن وسایل ضروری .چند دقیقه بعد از آیفون تصویری منوچهر بهم خبر داد که آتش را خاموش کرده اند و جای نگرانی نیست.دقیقه ای بعد برقمان رفت و من و شایا در طبقه پنجم تنها در سکوت و تاریکی  ماندیم.صدای آژیر آتش نشانی هم برای چند دقیقه شنیده شد و بعد دیگه هیچ صدایی نمی آمد.خانه ما در سمت حیاط قرار داره و طبعا هیچ خبری از جلوی در نداشتیم.منوچهر با عجله رفته بود و موبایلش را نبرده بود.در طبقه ما همه واحدها خالی بودند و هیچ صدایی شنیده نمیشد.حالا من بودم و شایا .

چند دقیقه با شایا بازی کردم ولی بعد از مدتی هیجان و کنجکاوی و اضطراب تصمیم گرفتم که در را باز کنم شاید صدایی شنیده بشه که باز کردن در همانا و  داخل شدن دود زیادی از حفره تاریک راهرو به خانه ما همان.اینجا بود که واقعا دست و پام را گم کردم و هزارتا فکر به سرم زد.اگه آتش خاموش نشده باشه چی؟....

کلید خانه دست منوچهر بود.فکر میکردم شایا را بغل کنم و در ظلمات تاریکی و دود راه پله ها به سمت پایین برم. بعد فکر میکردم اگه وسط را ه دود زیاد باشه و منصرف بشم در بسته است و من کلید ندارم.فکر میکردم اگر  در را باز بگذارم، بعد کی می خواد دوباره 5 طبقه در این دود بیاد بالا و در را ببنده؟ خلاصه در حال کلنجار با خودم بود که بالا خره منوچهر اومد بالا و منو از نگرانی نجات داد.

خازن آتش گرفته بود.همسایه ها خودشان خاموشش کرده بودند .دو تا ماشین آتش نشانی با 12-13 نفر پرسنل همه پایین بودند.همسایه ها همه دم در بودند. آتش نشانی 4 بار به اداره برق اطلاع داده بود که ما احتیاج به متخصصتون داریم اما خبری از امداد برق نبود....خلاصه بعد از یک ساعت مقدار دود اینقدر در خانه ما زیاد شد که قرار شد من و شایا به خانه مامانم برویم.بعد از یک ساعت و نیم بالاخره  مامور برق اومده بود و خلاصه ساعت 2 نیمه شب همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.فقط یک کم ترسیدیم!!

 

پانوشت بی ربط: یک باک بنزین سوپر22000 تومان!!


مانا

روز آخر

از طرف توکای مقدس به یک بازی دعوت شدم

بازی با یک سؤال ساده آغاز می شود: اگر بدانی که این آخرین بیست و چهار ساعت باقی مانده از عمرت است، چه خواهی کرد؟

 

از اونجایی که من اصولا آدم غیر قابل پیش بینی هستم یا تمام 24 ساعت را گریه می کنم و زار میزنم و یا با یک روحیه فوق العاده به عزیزانم دلداری می دهم و اونها را تشویق به آرامش میکنم و حتما بهشون سفارش میکنم که در مجلس ختمم همه بخندن و شاد باشن ، آهنگ شاد گوش بدهند و از خوبی های من صحبت کنند!!!

 

صبح خیلی زود از خواب پا میشم و تا وقتی که بقیه خوابند به خودم میرسم. اول اپیلاسیون میکنم تا جلوی مرده شورها آبروم نره!!  ابروهامو بر میدارم. حتما آرایش میکنم و یک شیشه عطر روی خودم و خصوصا موهام خالی میکنم.( دیگه صرفه جویی لازم ندارم).بعد چند تا عکس از خودم میگیرم و بعد چند تا ویدیو برای شایا پر میکنم و حرف هایی که دلم می خواد بهش بگم را، جلوی دوربین می زنم  تا منوچهر هر سال در جشن تولدش  یکی را بهش بده.(طفلکی را بعد از مردنم هم ول نمیکنم!)  بعد خانواده ام را جمع میکنم دورم تا یک روز شاد را با هم داشته باشیم.

بعد مدام قوربون صدقه شون میرم و بهشون میگم که چقدر دوستشون دارم و چقدر باعث خوشبختی من در زندگی شدن.

 

البته در میان همه حرفها و خوش گذرونی ها، کلی هم گریه می کنم و دلم براشون می سوزه که بدون " من " چکار می خواهند بکنند؟!! و چقدر قراره غصه بخورن!

 

پ.ن 1: نمی دونم چرا همه اش فکر های خنده دار میاد توی ذهنم.اصلا انگار نه انگار که آخرین روزه!

 

پ.ن2: حتما از منوچهر می خوام که ساعتی که دیروز به عنوان هدیه سالگرد عروسی برام گرفته را بامن خاک کنه.(چه عیبی داره؟ خیلی دوستش دارم!)

 

پ.ن 3: بعضی قسمت ها  هست که اصلا دلم نمی خواد بهشون فکر کنم.پس فکر نمیکنم و چیزی هم راجع بهش نمی نویسم

 

پ.ن 4: همه کسانی که این بغل لینک شده اند به این بازی دعوت هستند.

 

پ.ن 5: منوچهر جون !سنگ قبرمو خوشگل طراحی کن .باشه؟  از فونت ترافیک استفاده کن!صفحه بندیش معمارانه باشه!  مرسی عزیز دلم

 

 

 


مانا