طعم بيادماندنی


تک فرزندی و خیال پردازی!

من تازه متوجه شدم که چرا وقتی یک کتاب میگیرم دستم ، تا تمام نشه زمین نمیذارمش.حتی به قیمت افتادن از خواب و خوراک و... 

وقتی که به آخرین خط کتاب می رسم تازه می تونم به زندگی معمول خودم برگردم.

 

وقتی 95 اپیزود سریال lost  را در 16 روز دیدم ، همه چیز خوب بود .الان که مجبورم برای دیدن هر اپیزود یک هفته صبر کنم ، فیلمنامه نویسی ذهنی بنده شروع شده. تا حالا صد نوع مختلف از پایان سریال را پیش خودم مجسم کرده ام!

در اون 16 روز اول من تسلیم نویسنده های سریال بودم.    تسلیم مطلق!   گاهی بد و بیراه هم نثارشان میکردم ، ولی زمانی برای تفکر  وعوض کردن ذهنی داستان نداشتم. الان که زمان فکر کردن دارم، سریال lost   در ذهن من صد نوع پایان داره که خودم دوستشان دارم!

در مورد کتاب هم همینه.اگر وسط کتاب خواندن وقتی به ذهنم بدم، اینقدر به بقیه داستان فکر میکنم  که  دیگه داستان اصلی  نمی تونه واقعی باشه.یکی از چند تصویری میشه که  در ذهن من وجود داره.برای همین اینقدر سریع باید تمومش کنم که" کتاب واقعی" در ذهنم بمونه.

   

"این هم از نشانه های بچه تک: اونها با خیالاتشان زنده اند!!"


مانا

88

شایا در لحظه تحویل سال نو

 

دختر کوچک ما در 30 هفتگی داخل شکم مامان مانا ( پاهاش جلوی صورتشه!)

 

 


مانا