طعم بيادماندنی


سه بعدی

چرا اکثر مراسم سنتی ما در نگاه بیننده " فلت" و " تک بعدی " هستند؟!!

.

وقتی مثلا سفره هفت سین عید را با جشن کریسمس مقایسه می کنم ، یک سفره یک بعدی می بینیم که در زمین پهن شده است... و برعکس د رجشن کریسمس، درخت- حجم سه بعدی- می بینیم که از بالا تا پایین تزیین شده است و در هر زاویه ، نمود متفاوتی به بیننده ارائه می دهد.

.

د رجشن عقد و عروسی ، سفره عقد دوباره همون حس " تک بعدی" را به مراسم می دهد.( نشسته بر روی زمین).

 در صورتیکه در مراسم عقد کلیسایی ، ما شاهد" حرکت "عروس در فضای تالار هستیم وبعد ناظرین نشسته ، و عروس و داماد در حالت ایستاده هستند و در وافع بینندگان به فضایی سه بعدی چشم دوخته اند.

.

اضافه کردن ارتفاع به حجم دو بعدی  در مراسم سنتی ، همیشه حس مطبوعی از خلاقیت را در من به چالش می طلبد.امسال هم به یک سفره هفت سین سه بعدی فکر می کنم...


مانا

تبلیغ

میشه لطفا اینجا کامنت تبلیغاتی ننویسید.

مرسی

.

.

پ.ن: ببینم چه می کنید؟!!


مانا

بهترین دوست من

- جشن نوروزی مهدکودک شایا شروع شده. دو هفته برنامه جشن دارند و هر روز یک برنامه جدید.یک روز بالماسکه ، یک روز پیژامه پارتی و.... چهار شنبه شب هم والدین دعوتند که باید یک نوع غذا یا دسر با خودمان ببریم و در مسابقه خوشمزه ترین غذا یا دسر شرکت کنیم!   ( هر نوع کمکی پذیرفته میشود!!)

 

-         شایا عاشق این است  که با آنیتا بازی کنه. وقتی با هم بازی میکنند ، غش غش خنده شون روی هواست. و وقت هایی که آنیتا حوصله بازی نداره ، شایا غصه می خوره... می دونم چند سال دیگه وضع 180 درجه عوض میشه.اون موقع آنیتا دنبالل بازی با شایا است و... 

 مثل همه خواهر و برادرها. لبخندچشمک

 

-         امروز از دکتر فیل یاد گرفتم:

                

 Be your own best friend.                                              


مانا

طلبکار

گفتگوهای من و پسر گل فروش:

گل فروش: خانم گل بدم

مانا: مرسی آقا نمی خوام

گل فروش( ملتمسانه): ارزون میدم ها!

مانا: نمی خوام آقا

گل فروش: بخر دیگه!

مانا( جدی) : نمی خوام

گل فروش( با قیافه عصبانی و درحالیکه داره داد میزنه):بخر دیگه .آخریشه. می خوام برم کار دارم!!!


مانا

مادر داماد

 

انگار همین چند روز پیش بود-  پستی که راجع به عید پارسال نوشتم- چقدر امسال زود گذشت.

عاشق حال و هوای عیدم. و هوای تهران هر روز بیشتر یادآوری میکنه که عید نزدیکه...

...

امروز یکی از بچه های دانشگاه را بعد از مدتها تصادفی دیدم. اونجا بود که به خودم تشر زدم که چرا وقت بیرون اومدن از خانه ماتیکت را پر رنگ نکردی! یا چرا جلوی موهاتو مرتب نکردی...

چرا می خوام اثر فیزیکی متقاعد کننده ای روی آدم های قبلی زندگی م بگذارم؟

...

تولد شایا در مهد کودکش واقعا دیدنی بود.دیدن اون همه دختر که برات قر می دهند تا تو به عنوان مادر داماد( آخه شایا کت و شلوار پوشیده بود و توسط عمو مو سیقی به عنوان دامادی انتخاب شده بود!) یکی از دختر ها را انتخاب کنی واقعا مفرح بود. شایا برای اولین بار یک دختر را بهم نشان داد که ازش خوشش میاد... من مادر دامادم.وای!!!

...

از وقتی آنیتا چهار دست و پا میره من می تونم چند دقیقه ای وقت برای خودم داشته باشم.البته فقط چند دقیقه...

 

 


مانا