طعم بيادماندنی


برو حالشو ببر!!

فرض کن در یک مهمانی یکی میاد بچه کوچکت را  میگیره تا تو راحت شامت را بخوری و یا یکی بچه ات را سرگرم میکنه تا تو با خیال راحت برقصی و خوش باشی ، اونجاست که فکر میکنی چقدر این کمک های کوچک می چسبه و باز فکر میکنی چرا تا حالا خودت به  مادریک بچه کوچک  از این کمک ها نکرده ای؟اونوقت دوباره از دست خودت حرص می خوری که چرا اینقدر از روابط اجتماعی کم می دونی . و باز هم تقصیر را می اندازی گردن خواهر و برادر نداشتن خودت!!!

به خودم:

پس کی می خواهی این چیز ها را یاد بگیری؟...

 


مانا

خوشحال - عصبانی- دلتنگ

-         شایا با منوچهر 4 روز به مسافرت رفتند. وقتی داشتند می رفتند فکر می کردم قسمتی از بدنم را دارن ازم جدا میکنند و می برند.الان خوشحالم.

به قول مامانم که همیشه میگه بند ناف بچه را روز اول از مامان جدا میکنند و حالا وقتشه که من(مانا) بند ناف روانی اتصالم به شایا را ببرم و جدا کنم.

-         دلم از دست این پارازیت ها خونه!  فکر میکنم بلایی که داره سر بچه هام میاره چی می تونه باشه ؟  آنیتا را که بیرون می برم اگزما ش بیشتر میشه.مال هواست یا مال امواجه؟  خیلی عصبانیم.عصبانی...

-         دلم برای "زبان زندگی" تنگ شده.هر روز بیشتر متوجه میشم که چقدربهش احتیاج دارم.یاد دوران خوش کلاس هاش بخیر.


مانا