طعم بيادماندنی


از دست تو ای ذهن!

شیدا نوشته بود : پرم از نوشتن.  من باید بنویسم پرم از نا نوشته ها.   می دونی دلم چی می خواست؟ که از اون آدم های پر حرف روزگار بودم! از اونهایی که مدام حرف می زنن و حرف می زنن.وقتی سریال " گیلمور گیرلز"  را می بینم ، کیف میکنم.چقدر خوب بلدند حرف بزنند.چقدر زیاد حرف می زنند. چقدر راحت خالی می شوند...

...

چقدر دلم می خواد گریه کنم .یک دل سیر گریه کنم.ولی حتی گریه ام هم نمیاد.

 دلم می خواد با خودم رو راست باشم.گاهی میگم شاید دیپرس شده ام.شاید افسرده شده ام!هر کس هم جای من بود همین طوری میشد.هر کس بچه کوچکش را بغل میکرد و روی لپ هاش هیچ پوستی نمی دید ، حتما افسرده میشد.بعد که ته دلم را می خوانم ، می بینم که نه .حتی افسرده هم نیستم...  می خندم...دنبال شایا می دوم ...قلقلکش میدم...آنیتا را می خندونم....نه...افسرده نیستم. اصلا هیچی نیستم.فقط پرم... پرم از آه...

...

 

چقدر خوبه آدم زیاد فامیل داشته باشه.خاله .عمه .عمو .دایی. بچه هاشون.مهم نیست کجای دنیا هستند. مهم نیست که ممکنه چند سال هم بگذره و نبیندشون.مهم اینه که هستن. وقتی دور هم جمع می شیم احساس اطمینان دارم. اینها فامیل من هستند...فامیل من...مال من!

 دلم برای نسل های بعدی می سوزه .فکر کن با این همه تک فرزند ، معنی جمع خانوادگی کم کم از بین میره. آدم های کمتری می فهمند که مثلا خاله داشتن چقدر خوبه . یا ...

...

چند روز پیش یاد رفتن سینا و مرجان افتاده بودم.آخرین روز کلاس . گریه دست جمعی.گفتن حال و احساسمون به همدیگه.لرزیدن صدا ها و بدن هامون... و اون وقت قیافه ریلکس کامران که به همه نگاه می کرد  و میگفت حالا نوبت توئه!...

این دفعه نوبت هورناز و محمد بود. ( هورناز باز هم یادم رفته که با کدوم ه بنویسمت!) 

همون غم و غصه ها.همون اشک ها. ...

دفعه بعد نوبت کیه؟

...

شایا اومده توی آشپزخانه ، نگاهی بهم میکنه و با یک صدای مردانه میگه:" خوش باشی ، داداش!!" اونقدر خندیدم که ضعف کردم!    خدا می دونه این را از کدام کارتون یاد گرفته!!

...

حالم خیلی بهتره.خوب شد که نوشتم.

شب یلداتون خوش باد.


مانا

صورت کوچک تو

صورت کوچولوت را نگاه میکنم.نفسم از خوشی بند میاد .

سعی میکنم فرم  تمام صورتت را حفظ کنم.زاویه چشم ها، فرم لب هات، گردی صورتت،بینی سربالات ...

می دونم که بی فایده است.فردا تو دوباره شکل دیگری خواهی داشت و من  دوباره از نو باید حفظت کنم.

.

می دانم که اگزما خیلی اذیتت میکنه.

من یک مادر ناتوانم.

ناتوان در برابراگزما.

ناتوان در برابر گریه هایت.

.

و پرم از احساس گناه.

که نمی تونم کمکت کنم...که شاید تقصیر منه...که چرا تو باید اذیت بشی.

.

صورت کوچولوت را نگاه می کنم.سعی میکنم صورتت را بدون اگزما مجسم کنم.نمی توانم.

 باز هم ناتوانم.

.

تنها کاری که بلدم و می دانم و می توانم و احساس گناهی ندارم ، این است که سخت عاشقتم .

وچقدر لذت بخش است عاشق بودن...

.

عشقم نثار تو باد   ای بهترین دلیل سرخوشی من.آنیتا.


مانا

شادی ممنوع!

آنیتا را برده بودیم دکتر برای واکسن 6 ماهگی اش.در سالن انتظارکه بودیم ،  از معدود وقت هایی بود که آنیتا خارش پوستی نداشت و سرحال سر حال بود و صدای خنده اش مطب را برداشته بود طوریکه توجه همه به ما جلب شده بود.

بعد از تزریق واکسن سه گانه آنیتا را در حال گریه کردن به سالن انتظار بردیم تا پالتویش را تنش کنیم.مادری رو به دختر کوچکش کرد و بلند بلند گفت: دیدی بهت گفتم بعد از هر خنده ، گریه است.همیشه یادت باشه!

 

چقدر این خرف آشنا بود. بارها در مدرسه از این و آن ، شنیده بودمش.حتی بعضی ها بعد از خنده های زیاد خودشون اشکشون را در میاوردند تا مبادا بعدا بلایی سرشون بیاد!

این هم از فرهنگ سنتی گل و بلبل ما!فرهنگ ضد شادی...

.

.

پ.ن: ببخشید که جواب کامنت های چند تا پست آخر دیر شد...

 


مانا