طعم بيادماندنی


تعصب بی تعصب

زندگی به من یاد داده که روی هیچ کدام از عقایدم پافشاری نکنم.ممکنه چند ساله بعد عقیده خودم در موردشون عوض بشه!

 


مانا

می بینم ولی مثلا نمی بینم!

گوشه خانه را نگاه می کنم .آنیتا داره مداد رنگی ها را از داخل کشو روی زمین می ریزه.کارش که تمام میشه ، میرم که مداد رنگی ها را سر جاشون بگذارم ...حالا آنیتا رفته سراغ سی دی ها... تا من مداد ها را از روی زمین بردارم ، دو دسته بزرگ از سی دی ها روی زمین پخش شده اند... میرم سراغ مرتب کردن سی دی ها...صدای آنیتا از آشپزخانه میاد! محتویات دو کشوی آشپزخانه ، روی کف ولو هستند. کف آشپزخانه را جمع میکنم ...حالا لباس های شسته شده هر کدام یک طرف افتاده اند. تا بخواهم فکر کنم که چه کار کنم ، آنیتا دوباره رفته سراغ سی دی ها...

اینجاست که تصمیم می گیرم  " من اصلا شلوغی های خانه را نمی بینم." همین... کمرم را که از سر راه نیاورده ام!!


مانا