طعم بيادماندنی


دلم ميخواد...

دلم میخواد پسرم هیچ وقت مریض نشه.

دلم میخواد زن بهتری برای شوهرم باشم. از اونایی که هیچ ایرادی تو کارشون نیست.

دلم میخواد همه کتابهای خوب روانشناسی را بخونم و بهشون عمل کنم و به بقیه هم یاد بدهم.

                      دلم   دلم میخواد شایا را جوری بزرگ کنم که یه مرد خوب ، یه پسر خوب ،یه دوست خوب، یه شوهر خوب و یه پدر خوب بار بیاد و به من و باباش هم افتخار کنه.

دلم میخواد ترافیک تهران کم بشه.

دلم میخواست خونمون نزدیکه شرکت باشه.

دلم میخواد هنوز اون حس عجیب و خارق العاده را در مورد رقصیدن داشتم و مدام توی خونه میرقصیدم.

دلم میخواد روزی یک ساعت ورزش کنم.

دلم میخواد با مامانم و شایا هر روز بریم پیاده روی. به شرطی که شایا روی کالسکه اش بشینه.

دلم میخواد یه آرایشگاه خیلی خوب نزدیک خونمون باشه تا من هفته ای یه بار برم آرایشگاه.

دلم میخواست اینقدر شکلات دوست نداشتم.

دلم میخواد وضع این مملکت بهتر بشه.

دلم میخواد شش ساعت خواب برام کافی بود.

دلم میخواد اونایی که چشم ندارن من و خانواده ام را ببینن از صفحه زندگی ما محو بشن.

دلم میخواد وقتی شایا بزرگ شد و ازدواج کرد، زنش، همون قدر که من دوستش دارم عاشقش باشه.

دلم میخواد هیچ جای دنیا و بخصوص ایران هیچ وقت جنگ نشه.

دلم میخواد تمام کتاب ها و اسباب بازیهای دنیا را برای شایا بخرم.

دلم میخواد اگه کسی ازم دلخوری داره بیاد جلو و بهم بگه.

دلم میخواد به آدمهای حسود و بدجنس بگم که حسادت فقط دوستی ها را تبدیل به دشمنی میکنه و فایده دیگه ای نداره.

دلم میخواد توی جاده ها اینقدر تصادف مرگبار نشه.

دلم میخواد هر روز یه شعر عاشقانه برای شوهر و پسرم بگم.

دلم میخواد سه برابر حالا انرژی داشتم.

دلم میخواد نقش تلویزیون توی خونمون کمرنگ بشه.

دلم میخواد وقتی شایا بزرگ شد این قانون لعنتی سربازی حذف بشه.

دلم میخواد توی خیابون های شلوغ نیویورک راه برم و از عظمت آسمان خراشهاش سردم بشه.

دلم میخواد صدای خنده شایا و شوهرم را مدام توی خونه بشنوم.

دلم میخواد به مردم بیشتر کمک کنم و چیز هایی که بلدم یادشون بدم.

دلم میخواست آدمهایی که مردن یک هفته بعد از مرگشون برگردن و به عزیزاشون بگن که حالشون خوبه و نگرانشون نباشن. 

دلم میخواست یه خواهر یا برادر داشتم.

دلم میخواد سه تا بچه داشته باشم.

دلم میخواد توی مراسم مرگم آهنگ یه ستاره، سیمین قدیری را بذارن.منو میبره به تولد چهار سالگیم.

روز های تعطیل وقتی خیابانها خلوتند گاهی دلم میخواد سرم را از شیشه ماشین بیرون بیارم و فریاد بزنم که زندگی دوستت دارم.

 

 

 


مانا