طعم بيادماندنی


هذیان های یک ذهن جنگ زده!

با صدای رعد و برق از خواب پریدم.

.

 چقدر صداش بلنده. شایا از خواب نپره؟ چقدر پشت سر همه. صدای آژیر هم میاد. چند تا صدای مختلفه. هیچ وقت یاد نگرفتم که این صدای آژیر مال چه ماشینیه؟ آمبولانسه یا آتش نشانی؟ شاید هم هردو؟ چرا قطع نمیشه؟ چقدر رعدو برق؟  نکنه آژیر خطره؟  بمبه؟  جنگه؟

جنگ شده؟ خدای من. دلم نمی خواد. نه.نه.نه...دوباره جنگ نه! حالشو ندارم. نمی خوام. برم ببینم.

 

به سمت پذیرایی می پیچم .پرده ها کنارند.

 

نه خدای من! هوا آفتابیه. این دود سفید چیه؟  کجا بمب خورده؟  دوتا کوچه پایین تر؟  صدای انفجارها از اونجا میاد یا از جاهای دیگه؟  خدای من بمب بارانه.   منوچهر را بیدار کنم بره شیر خشک بخره.  پوشک هم بخره.   حالشو ندارم...  نمی خوام دوباره صف های شیر و نون را ببینم.   نمی خوام دوباره چهره های وحشت زده مردمو توی زیرزمین ها ببینم.    نمی خوام هر صدای انفجاری که بلند شد مامانمو ببینم که می لرزه.    نمی خوام دوباره منتظر صدای بمب بعدی بمونم.    نمی خوام دوباره برق ها بره.نمی خوام یاد اون دختری بیفتم که یک روز با شلوار جین و روسری قرمز اومد مدرسه و گفتند روی خونش بمب افتاده و دیگه چیزی براش نمونده.     نمی خوام هرشب تلویزیون برنامه "از مقاومت تا پیروزی" را پخش کنه.    نمی خوام صدای آژیر که بلند شه دلم هری بریزه پایین.    نمی خوام پسرم جنگ را ببینه.    می ترسم. می ترسم. می ترسم ...

 

تلویزیون را روشن میکنم. خبری نیست. کانال خبر را از ماهواره میگیرم. آژیر قرمز که نیست. برنامه های معمولی.  حالا دود تمام منظره جلوی شیشه ما را پوشانده.

 

شجاع باش . شجاع باش. خبری نیست. خبری نیست.

 

منوچهر بیدار شده.

 

با منوچهر آرامش دارم. اون مواظبمه. اون مواظب ماست. جنگی نیست. جنگی شروع نشده...

   

پ.ن: من بچه جنگم.جنگ  در درون کودکی ام رسوخ کرده.تمام مدت جنگ ما تهران بودیم.تمام کودکی من پر است از صدای آژیر خطر و لرزه بمب و موشک.هر چقدر هم که ازش گذشته باشه بازم یک جایی خودشو نشان میده.

  پ.ن2: آخر هم نفهمیدم این صدای انفجار و دود از دوتا کوچه پایین تر از خانه ما مال چی بود؟!!  

مانا