طعم بيادماندنی


داستانهای جيشی ميشی ريشی* (۱)

                                      تقدیم به پسرم شایا و تمام بچه هایی که قصه خواندن را دوست دارن

 

یکی بود یکی نبود. سه تا مورچه بودن به اسمهای جیشی، میشی و ریشی.اونا همیشه با هم بودن و از صبح تا شب با هم بازی می کردن.یه روز ریشی که از همه بزرگتر بود گفت: " من از اینجا خسته شدم. بیاین بریم جاهای جدیدو کشف کنیم." جیشی کوچولو گفت:"کشف کنیم یعنی چی؟" و همون موقع جیشش گرفت و دوید تا بره توالت.ریشی برای اینکه جیشی بشنوه داد زد:" یعنی بریم جاهای جدیدی برای بازی پیدا کنیم."

اونا رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن به یه تپه گنده که چمن هاش قهوه ای رنگ بود. میشی گفت:" آخ جون یه جای جدید! بیاین از این تپه بالا بریم." وقتی بچه ها پاشونو گذاشتن روی تپه، خیلی تعجب کردن.چرا؟  برای اینکه تپه نرم نرم بود. اونا با کنجکاوی از لای چمن های قهوه ای رد شدن و رسیدن به بالای تپه.ریشی که نفس نفس می زد گفت:" بچه ها... دوتا غار... اونجاست. بیاین بریم توی... غار." که ناگهان تپه شروع به حرکت کرد و بچه ها از بالای تپه قل خوردن و افتادن زمین.

جیشی که خیلی ترسیده بود داد زد " وای من جیش دارم" و همون موقع توی جاش جیش کرد!

ریشی دستاشو دراز کرد و جیشی و میشی رو بغل کرد و گفت:" نترسین. این یه خرسه که ما ازش بالا رفتیم."

"خرس؟"

" وای چقدر بزرگه!"

ریشی باز گفت:" اون غارها هم که دیده بودیم سوراخ دماغ های خرسه بوده!"

میشی گفت:"فرار کنیم؟"

آقا خرسه که از جاش بلند شده بود به بچه ها نکاه کرد و گفت:" من با شما کاری ندارم.چرا می خواین فرار کنین؟" جیشی گفت:" آقا خرسه با ما دوست میشی؟" خرسه لبخندی زد و گفت:" بله.من خیلی خوشحال میشم که با شما دوست باشم."

اون روز به بچه ها خیلی خوش گذشت چون یه دوست تازه پیدا کرده بودن.

 

*برگرفته از داستانهایی که پدرم در دوران کودکی برایم تعریف می کرد

 

                                                                               


مانا