طعم بيادماندنی


حلقه

صدای همهمه مردم زیادی بلند بود.تازه سفارش دسر داده بود برای همین چند دقیقه ای گارسون مزاحمشون نمی شد. یه بار دیگه به صورت دختری که روبروش نشسته بود نگاه کرد.عاشق چشماش بود و عاشق نگاهش.مطمئن بود که درست انتخاب کرده.از زمان آشناییشون لحظه ای نبوده که به اون چشمهای زیبا فکر نکرده باشه .اون خوشبخت ترین مرد دنیا بود و هر کسی که اونا رو با هم می دید همین احساسو داشت.

یه بار دیگه دستشو کرد توی جیبش ومطمئن شد که حلقه سر جاشه.مدتها دنبال این حلقه گشته بود. چه چیزی می تونست لیاقت دستهای دختر را داشته باشه؟ حلقه دوقلب، زیباترین جواهری بود که تا اون زمان دیده بود و می دونست که فقط این انگشتر، زیبایی دستهای معشوقه اش را دو چندان می کنه.

" تو زیباترین زن دنیایی"

دختر لبخندی زد و موهای قهوه ای رنگشو از روی چشمانش کنار زد.

" از لحظه ای که دیدمت فهمیدم که بدون تو نمی تونم زندگی کنم."حرفهای زیادی آماده کرده بود تا توی ابن لحظه به دختر بزنه ولی ذهنش خالی شده بود. ضربان قلبش هر لحظه بیشتر می شد. ازروی صندلی بلند شد و کنار پای دختر زانو زد. حلقه دو قلب را که به سمت دختر می برد دستاش می لرزید."با من ازدواج می کنی؟"

صدای همهمه قطع شده بود. تمام سرها به سمت میز اونا بود.توی چشمهای دختر برق اشک را دید." متاسفم.من نمی تونم."

* * *

کتاب را بست.عاشق داستانهای عشقی بود. وقتی از عشق می خواند تنش سبک می شد و قلبش تندتر می زد.از هیجان کتاب را بست. داشت می مرد تا بفهمه چرا دختر نمی خواد ازدواج کنه ولی همیشه به قسمتهای حساس داستان که می رسید دلش می خواست مکث کنه و هیجان را مزه مزه کنه.دلش می خواست به اتفاق های قبلی داستان فکر کنه. ساعتو نگاه کرد. بیست دقیقه از نیمه شب گذشته بود.فردا اول وقت یه جلسه مهم داشت. با خودش فکر کرد چند صفحه دیگه می خونه و بعدش می خوابه. چشماش از بی خوابی می سوخت.

به پسر فکر می کرد.به نگاه غمگین روی صورتش. یه نگاه تا چقدر می تونه غمگین باشه؟ باید بقیه کتاب را می خواند.هنوز کتاب را باز نکرده بود که صدای زنگ در بلند شد. دو زنگ پشت سر هم.

رنگش پرید. این موقع شب کی می تونست باشه؟ از روی تخت پرید پایین و تی شرت سبز رنگشو از روی صندلیش برداشت وتنش کرد. همین طور که به سمت در میدوید هزار تا فکر می کرد.دلش شور می زد و این نشونه خوبی نبود. از پنجره راهرو دم در را نگاه کرد.دو مرد با کت و شلوار تیره دم در ایستاده بودند.

* * *

"سوسن تو نخوابیدی؟ نصفه شبه دختر.مثلا فردا عروسیته"

"چشم مامان.الان می خوابم" چراغو خاموش کرد.دلش می خواست بقیه داستانو بخونه.اون دو مرد کت و شلواری کی بودند.همیشه دوست داشت صحنه به صحنه قصه ها را پیش خودش مجسم کنه و با وسواس به جزئیات دقت کنه. ولی دومرد با کت و شلوار تیره هر شکلی می تونستن باشن.شاید یکیشون شبیه آلن دلون باشه و اون یکی سبیل های کلفت و سیاه داشت باشه .شایدم دوتا پیر مرد باشن با موهای سفید و شکم های گنده.

" هنوز بیداری؟ هیجان داری نه؟" مادرش چراغو روشن کرد و اومد توی اتاق."فردا باید یه عروس خوشگل باشی پس زودتر بخواب." یه لبخند زورکی به مادرش زد و جشماشو بست.

باورش نمی شد فردا عروسیشه. هنوز نمی دونست چرا راضی شده بود که باهاش ازدواج کنه.شاید به خاطر این بود که وقتی بهش جواب رد داد مثل پسر بچه ها های های گریه کرده بودو شایدهم به خاطر این بودکه صورتش خیلی مهربون بود. دست چپشو بالا برد و یه بار دیگه به حلقه نامزدی اش نگاه کرد. حلقه دو قلب توی تاریکی اتاق  برق  زد.فکرش رفت به دومرد کت و شلوار پوش و مردی که عاشق داستانهای عشقی بود. که ناگهان با صدای زنگ تلفن از جایش پرید.

 

 

 


مانا