طعم بيادماندنی


دفترچه یادداشت

-         وقتی وبلاگ را به اسم واقعی خودت می نویسی و در ضمن همه دوست و فامیل و آشنا از اینکه وبلاگ داری خبر دارن و بهت سر میزنن، دچار احساسات متناقض میشی.

 یک موقع از اینکه اظهار خوشحالی میکنن که مطالبت را میخونند،مشعوفی .پیش خودت میگی : از این به بعد بیشتر هم می نویسم.   گاهی از اینکه یک آدمی - که تا حالا دو سه بار بیشتر ندیده ای -  بهت میرسه و میگه " من گاهی وبلاگتو می خونم." می ترسی و پیش خودت فکر میکنی که تا حالا چه چیز هایی توی این صفحه نوشتی ؟ فلانی تو را چطوری می بینه؟ راجع به حرف هات،آرزوهات، درد دل هات چه فکری میکنه؟  آیا تو را قضاوت میکنه؟  آیا فکر میکنه که با خوندن این صفحه ، دیگه تو را کامل میشناسه؟  می دونه چه جور آدمی هستی؟

 

-         وبلاگ را من نمی توانم فضایی برای ارتباط بدونم.درسته که دوستان زیادی در اینجا  پیدا کرده ام .ولی وبلاگ را یک دفترچه یادداشت می بینم که مطالبش را همه می توانند ببینن.  و اونهایی که دوست دارن ، میان  و توی دفترچه یادداشت تو  را نگاه میکنند و آنطور که دلشون می خواد، می خوانند و می روند.گاهی هم نظرشون را  برات می نویسن که درصد نظر نویس ها خیلی کمه.

 

 

حالا این منطبق بر کدام نیاز ماست که دفترچه یادداشتمون را بدیم بقیه بخونن، فکریه که مدتهاست منو به خودش مشعول کرده

 

-    از کتاب هوش هیجانی برای همه:

احساسات هر فرد واقعی است.چه کسی آنها را دوست بدارد و درک بکند و چه نه، آنها واقعیت دارند.اگر کسی احساسات شما را دوست نداشته باشد ،واقعیت را دوست ندارد. کسانیکه سعی دارند به شما بگویند نباید آنگونه  که احساس می کنید ، احساس کنید ، رفتاری غیرواقع بینانه و سلطه گرانه دارند.

 

 

 

 


مانا