طعم بيادماندنی


کوچ

5 یا 6 ساله بودم که متوجه شدم بعضی از مناطق دنیا سیل خیزند . خبرهای سیل و آسیب های آن مناطق را مدام در اخبار می شنیدم. وقتی با اندوه فراوان، قیافه های مردمی را میدیدم که همه چیززندگیشان را از دست داده اند ، متعجب می ماندم  که  وقتی می دانند که با هر طوفان و باران ممکنه این بلا سرشان بیاد ، پس چرا مانده اند؟ و چرا نمی روند در جای امن تری زندگی کنند؟

...

در طی این سالها د رتهران - شهر خودم- بمب دیده ام.موشک دیده ام.سیل دیده ام.زلزله دیده ام وحالا هم که   گاز اشک  آور...

پس چرا مانده ام؟

 چرا نمی روم در جای امن تر زندگی کنم؟

نمی دانم.

شاید دلبستگی هایم ریشه دوانده اند.

شاید تقصیر این ریشه ای است که زیادی گسترده است و یا شاید زیادی عمیق است.

 

می دانم  که اگر بخواهم بروم باید تبرم را بردارم و ریشه ام را جدا کنم.  و این کار کمی شجاعت می خواهد و کمی هم سقاوت.   که متاسفانه هم اکنون هیچ کدامشان را ندارم.

 

شاید الان دختر کوچکی  در کشوری دور دست ، به اخبار ایران نگاه می کند و فکر میکند : پس اینها چرا مانده اند؟ چرا نمی روند در جای امن تری زندگی کنند؟ 

      

حداقل این را  می دانم که سالها طول میکشد تا او هم بفهمد که " رفتن" کار آسانی نیست.َ


مانا