طعم بيادماندنی


دلواپسی های مادرانه

صبح  شایا را گذاشتم مهد کودک .یک کم زود رسیدیم . بچه ها توی حیاط بازی می کردند. به قول شایا" بچه بزرگترها" روی تاب بودند.شیطنت از چشم های کوچکشون می بارید. شایا هم آرام کنار تاب ایستاده بود تا نوبتش بشه. سر تا پا سفید پوشیده بود. با لبخند چند بار ازم خداحافظی کرد.دلم رفت...... هزار جور فکر اومد توی سرم....نکنه بچه های بزرگتر اذیتش کنند....نکنه در این کلاس جدید احساس غریبی کنه....نکنه چیزی ناراحتش می کنه و به من نمیگه...  

باز به خودم یاد آوری می کنم:    دنیا همینه  .زندگی سختی داره....نمیشه همیشه بچه ها را محافظت کنم.باید یاد بگیرند...باید یاد بگیرند در این دنیا چگونه زندگی کنند. باید فکرو خیال نکنم.

....

شروع می کنم به صحبت با آنیتا ، تا دیگه فکر نکنم. هر چند در تمام راه احساس می کنم که قلبم کمی فشرده است.


مانا