طعم بيادماندنی


برای مامان بزرگم

مامانی جونم

6 روز بیشتر طول نکشید از وقتی که فهمیدیم سرطان داری.چه 6 روز سختی بود.

خیلی سخت بود که همه می دانستند و تو نمی دانستی.

خیلی سخت بود که صورتت زرد بود و درد داشتی.

خیلی سخت بود فکر کردن به وقتی که نباشی...

.

به همه روزهای خوب گذشته فکر میکنم.

به روزهای بچگی ام.

 به روزهایی که با هم تخته بازی میکردیم.

به روزهایی که به من  رقص والس یاد می دادی.

به روزهایی که من را همراه خودت به دوره رامی ات می بردی.

به روزهای سه شنبه که جمع می شدیم خانه شما و می رقصیدیم و می خندیدیم.

به آشپزخانه خانه ونک فکر می کنم که سبز و سفید بود .

به اتاق خوابت که روتختی قهوه ای داشت و یک بار من روی دیوار اتاقت نقاشی  کشیدم و تو اصلا به روی من نیاوردی.

به روزهایی که کامپیوترم را میاوردم خانه شما ، تا تمام شب گیم بازی کنم.

به عکس روز عروسیمون فکر میکنم که درکنار شما انداخته بودیم و روی کانتر آشپزخانه ات گذاشته بودی.

به روزی که آنیتا را بغل کرده بودی و باهاش بازی میکردی. درست یک ماه پیش.

.

حیف شد که هیچ وقت بهت نگفته بودم که چقدر دوستت دارم.

.

دلمون برات تنگ میشه.خیلی.

.

مانا


مانا