طعم بيادماندنی


مادر داماد

 

انگار همین چند روز پیش بود-  پستی که راجع به عید پارسال نوشتم- چقدر امسال زود گذشت.

عاشق حال و هوای عیدم. و هوای تهران هر روز بیشتر یادآوری میکنه که عید نزدیکه...

...

امروز یکی از بچه های دانشگاه را بعد از مدتها تصادفی دیدم. اونجا بود که به خودم تشر زدم که چرا وقت بیرون اومدن از خانه ماتیکت را پر رنگ نکردی! یا چرا جلوی موهاتو مرتب نکردی...

چرا می خوام اثر فیزیکی متقاعد کننده ای روی آدم های قبلی زندگی م بگذارم؟

...

تولد شایا در مهد کودکش واقعا دیدنی بود.دیدن اون همه دختر که برات قر می دهند تا تو به عنوان مادر داماد( آخه شایا کت و شلوار پوشیده بود و توسط عمو مو سیقی به عنوان دامادی انتخاب شده بود!) یکی از دختر ها را انتخاب کنی واقعا مفرح بود. شایا برای اولین بار یک دختر را بهم نشان داد که ازش خوشش میاد... من مادر دامادم.وای!!!

...

از وقتی آنیتا چهار دست و پا میره من می تونم چند دقیقه ای وقت برای خودم داشته باشم.البته فقط چند دقیقه...

 

 


مانا