طعم بيادماندنی


ترس

من در مواقع بحرانی نشون دادم که آدم ضعیفی هستم.هر چقدر هم که سعی می کنم خودمو تغییر بدم تا حالا که نتونستم.دیروز غذا پرید توی گلوی شایا. جوری که نفسش بند اومد.نمی دونم اگه شوهرم نبود چکار می کردم.اون بود که شایا را خم کرد و ناحیه سینه اش را فشار داد تا غذا از گلویش اومد بیرون و نفس کشید.من هم دور خونه راه افتاده بودم و جیغ می زدم که چی شد؟!

از اون موقع هم مدام این صحنه میاد جلوی نظرم و منقلبم می کنه.

اگه خونه تنها بودم چکار می کردم؟

خیلی ترسیده ام.خیلی.

 

پ.ن: به "خانم و آقای ش و ن": حالا برنگردین به من بگین این پستت را که خوندیم تصمیممون را گرفتیم که دیگه بچه دار نشیما. باشه؟


مانا