طعم بيادماندنی


ذهن مغشوش من

افکارم توی سرم سنگینی می کنند.می شمرم:

نوشتن 3 تا وبلاگ همزمان(وبلاگ خودم- وبلاگ پسرم شایا- وبلاگ بریم بازی)

تمرینات کلاس بازی

مادر تمام وقت برای شایا( وقتایی که بیداره)

آخر هفته بسیار شلوغ (2 تا مهمونی- آرایشگاه- خرید)

آشپزی

آماده کردن خانه برای مهمونی هفته آینده(25-26 نفر مهمون دارم)

وسوسه خوندن چند تا کتاب روی میز

خریدن کادو تولد برای مامان

...

...

با این حال

ذهنم خالیه. یه نقطه سیاه.            هر نوع فکری بی نتیجه است.

 

- توی کلاس بازی استادمون آقای سلطانی ازمون خواست به اسم کوچک صدایش کنیم.همیشه خوشم میومد که فرنگی ها همدیگر را با اسم کوچک صدا می زنند وبا اینکه من آدم راحتی هستم خیلی جا خوردم وقتی فهمیدم نمی تونم راحت صداش بزنم محمود.وقتی اسمش توی دهنم میومد انگار یه نفر دیگه داره صداش می کنه و من صداشو می شنوم.

گاهی یه تجربه تازه باید اتفاق بیفته تا بتونیم قسمت هایی از وجودمون را کشف کنیم و اونوقت از خودمو ن بپرسیم چرا؟

چرا نمی تونم و چطور باید تمرین کنم تا بتونم.


مانا