طعم بيادماندنی


گفتگو

- امروز آفتاب خیلی داغه.کاشکی پدرام برام یه چتر بیاره.

- پدرام پسرته؟

- آره از همه بچه هام کوچکتره ولی از همه بیشتر به من میرسه.خدا حفظش کنه، با اینکه خودش زن و بچه و کلی گرفتاری داره، هر هفته میاد بهم سر میزنه.

- خوش به حالت! من کسی را ندارم حال و احوالمو بپرسه.زنم خیلی سال پیش ازم جدا شد.بچه هم نداشتیم.من هم خودمو توی کار غرق کردم. فکر نمی کردم بالاخره زن و بچه توی یه همچین وقتایی به درد آدم بخورن.

- داره میاد.

- پدرام؟ کدومه؟

- اون که کت و شلوار سرمه ای پوشیده پدرامه.یه دسته گل ارکیده سفید هم توی دستشه.اون ظرفی هم که داره میاره، ظرف آبه.هر دفعه که میاد، این دوروبرو می شوره.ولی هیچ وقت گلاب نمیاره،آخه وقتی زنده بودم از بوی گلاب بدم میومد!

 

 


مانا