طعم بيادماندنی


نا ما

چند روز پیش در کلاس بازی و اندیشه، های های و بلند بلند گریه کردم.بعد از یک بازی عاطفی فضای کلاس مملو از انرژی مثبت و احساسات شده بود  و احساسات من چنان جاری بود که بعد از مدتها گریه عمیق و سرخوشی کردم و از لحظه لحظه اش لذت بردم.اولین بار بود که در یک کلاس می توانستم بلند گریه کنم و فکر نکنم که دیگران راجع به من چه قضاوتی می کنند.

در کلاس بر روی" ذهن" کار می کنیم و اینکه تا چه اندازه ذهن همه ما بر زندگی مان تسلط دارد و ما باید ذهن را به عقب زده و طعم خوش زندگی را بچشیم.در واقع ذهن باید در خدمت زندگی باشد و نه زندگی در خدمت ذهن.

در یکی از جلسات، تمرین ما انجام سه کار احمقانه بود.کارهایی  که دوست داریم انجام بدهیم ولی تا به حال به دلیل احمقانه بودن کار انجامش نداده ایم.این سه کار در هر محلی( مثلا خانه) قابل انجام است.امتحان کنید. ضرری ندارد.

این کارها نه به شما آسیب می رساند و نه به دیگران .تنها به ما می آموزد که در زندگی خیلی کارهای دلچسب وجود دارد که ما به دلیل سلطه ذهن(مثلا حرف مردم ) انجام نمیدهیم و در واقع لذت زندگی را محدود می کنیم.

کودک شویم.تمام کارهای بچه ها از احساسشان می آید نه از ذهن.

پ.ن:در ادامه اینکه شایا من را گاهی "ماما" یا "مانا" و گاهی هم " نانا" صدا میکرد، بعض وقتها " ناما" هم صدایم میزند!

 

 


مانا