طعم بيادماندنی


يک پست خانوادگی

-اون میزی که در عکس  دیده میشه قبلا میز نهارخوری ما بوده!

- وقتی 8 سالم بود عیدی از مامان و بابام یک عروسک گرفتم که خیلی دوستش داشتم.یک عروسک خوشگل بود با لباس عروس .اون موقع به خاطر جنگ عروسک های خوشگل و خارجی خیلی کم بود.

روز عید عروسک را بهم دادند و روز 13 بدر از روی کتابخانه افتاد و یک پایش شکست! ولی چون دامنش بلند بود من به روی خودم نیاوردم. یک هفته بعد دومین پایش هم شکست و من از اون به بعد با یک عروسک بدون پا بازی کردم!

دیروز رفتم آرایشگاه و موهام دقیقا رنگ موهای عروسکم شد.هر بار میرم جلوی آینه یاد اون میفتم.

- صبح کنار شایا دراز کشیده بودم ،کم کم داشت از خواب پا میشد .فکر کردم چقدر خوبه توی این سکوت وقتی از خواب پا میشه صدای پرنده ها را بشنوه.شایا چشماشو که باز کرد اول صدای کوبیدن روی آهن می اومد.بعد صدای دزدگیر یک ماشین بلند شد.بعد از اون یک وانتی با بلند گو ش اومد و داد میزد با این مضمون که هرچی آشغال توی خونتونه ما می خریم!

بغلش کردم بردمش توی نشیمن براش کانال mezzo را گرفتم.بی خیال صدای پرنده ها!

- بعد از 25 سال چتری هم گذاشتم!

- برای شایا یک خانه چادری خریدیم. هر روز دعوتمون میکنه به صرف انگور بریم خونه اش.خوبیه بازی اینه که وقتی میریم توی خونه  باهامون دست میده و ما بوسش میکنیم.اینقدر این بوس مزه میده که من و منوچهر 40 بار از خونه در میام بیرون و دوباره در میزنیم و  میریم تو، تا دست بدیم و بوسش کنیم!

 

 


مانا