طعم بيادماندنی


يک پست مغرور!

-         از وقتی بچه دار شدم کارهایی را می کنم که تا قبل از اون حتی به فکرم هم نمی رسید.مثلا توی تقویم میگردم که 7 مهر روز آتش نشانیه و با شایا میریم گل میخریم و به آتش نشانها میدیم.احساس خیلی خوبی دارم که از حرفه ای که هیچ وقت بهش فکر نمی کردم ، قدردانی کردم.

-         امروز شایا با اصرار ازم چیزی می خواست و کلماتی را هم تکرار می کرد که اصلا سر در نمیاوردم.بالاخره بعد از جند دقیقه تکرار و پانتومیم ، فهمیدم که بلوک های خانه سازی(بریکس)اش را می خواهد.این جور مواقع بعد از "کشف رمز" کلماتش آنقدر احساس غرور می کنم که بزرگترین کاشف قرن هم کنار من کم میاره!

-         چون دارم راجع به احساس غرور می نویسم مجبورم اینو هم اضافه کنم که مادر شوهر و پدر شوهرم آخر هفته مهمان من بودند و اظهار کردند که مدتها بود اینقدر بهشون خوش نگذشته بود!

-         مرسی از همه اونهایی که برای پست قبلی کامنت گذاشتند.تجربیاتی که نوشتین خیلی برام با ارزشه و به همه آنها فکر میکنم.

پ.ن: دوستان و آشنایان عزیز از این هفته به بعد چهارشنبه شب ها در خدمتتون هستیم با پازل و کالباس و چیپس و "مزه".فقط لطفا قبل از آمدن یک هماهنگی بکنید.منتظرتونیم.

 

 


مانا