طعم بيادماندنی


خاطره

چقدر هوا گرمه.کاشکی یه روسریه دیگه پوشیده بودم. با این دارم خفه میشم.

مرد ریش سفید (معاونت فلان قسمت یکی از سازمانها) یه بند داره حرف میزنه "مدیرها یکی یکی دارن استعفا می دن،کارها همه روی هواست" بازم حاشیه.نمیدونم این حرفا چه ربطی به جلسه ما داره.

مهندس جوانی روبروی ما نشسته و زیر چشمی داره طرح های ما را که روی میز چیدیم نگاه می کنه. به نظر آدم باهوشی میاد، شاید هم داره فکر می کنه که چطوری به طرح گیر بده!

کاشکی زودتر نوبت من بشه، دیگه تحمل ندارم.

حالا نوبت مدیر پروژه است که از ما تعریف کنه:" از آرشیتکت های جوان و با استعداد شرکت هستن ...." شرط می بندم الان میگه من دختر رئیسم! "... خانم مهندس دختر مدیر عامل هستن." نگفتم! ارزش من به بابامه!

مرد ریش سفید بازم حاشیه میره" اتفاقا هفته پیش که من لندن بودم ....."

داره لگد میزنه. دستمو گذاشتم روی شکمم. یه لگد دیگه، درست همون جای اولی.

اتاق جلسه محو شد. همه جا سفیدی بود و عشق.

یه لگد دیگه.انگار داره میگه به من توجه کن.چشمام برق میزنه. فکر کنم مرد ریش سفید برق چشمامو دید چون روی صورت من مکث کرد.

نوبت من بود که صحبت کنم. اولش صدام لرزید:" توی بررسیهایی که ما از ساختمان وضع موجود تون داشتیم....."

هیچ کدوم نمی دونن الان بین من و بچه درونم چی میگذره. من دارم راجع به ارتفاع طبقات صحبت می کنم و پسرم داره محکم می کوبه توی شکمم. لبخند می زنم.

سرمو بالا میارم و به چهره 6 تا مردی که دور میز نشسته اند نگاه می کنم. دلم براشون می سوزه، اونا هیچ وقت این حالتو تجربه نمی کنن.

 


مانا