طعم بيادماندنی


...

نصفه شب دیشب شایا با حال بد از خواب پا شد و با گریه  به من گفت : ددر ددر.بعد به مدت یک ربع تمام جیغ زد و گریه کرد.  نمی تونستم آرامش کنم.  نمی تونستم بهش توضیح بدم که خواب دیدی و دیگه همه چیز تموم شده.  نمی تونستم فرق خواب و واقعیت را بهش نشون بدم.

بعد که آرامتر شد نیم ساعتی توی بغلم راهش بردم و توی گوشش زمزمه کردم.اونم ساکت سرش گذاشته بودم روی شونه ام و تکون نمی خورد.بعد از یک ساعت بالاخره خوابید.

احساس خیلی بدی دارم...


مانا