طعم بيادماندنی


سفید یکدست

-         همیشه توی ذهنم تخت جمشید سفید یکدست بود. با ستونهای بلند سفید و دیوارهایی پر از سربازان سفید پوش.هنوز هم برام سخته که تخت جمشید را رنگی  تصور کنم.

-         اگر سه شنبه هفته پیش حدود ساعت 2 نصفه شب  در فرودگاه امام خانمی را دیده اید که در راهروهای فرودگاه حرکت میکرد و یک کالسکه پر از پالتو و کیف در دو متری اش خودبخود راه میرفت و صدای آواز بچه گانه ای هم از اون دوروبر شنیده میشد، اون خانم من بودم و کالسکه را هم شایا از پشت هل میداد.فقط دیده نمیشد! از قیافه های حیرت انگیزی که به سمت کالسکه و من میشد از خنده روده بر میشدم.

-         سفربه پاریس برام مثل یک رویا بود.دیدن ساختمانهایی که همیشه توی مجلات معماری دیده بودم و بارها و بارها دیتیل هاشان را تحلیل کرده بودم، از نزدیک ، یک مزه دیگه برام داشت.

-         دو کلمه در این سفر بود که بارها شنیدم: دودو چی چی. حتی اگه یک ساعت هم توی مترو بودیم وقت بیرون آمدن شایا باز میگفت: دودو چی چی (قطار) سوار بشیم!

-         دست جناب آقای کیارستمی درد نکنه با نمایشگاه عکسش در مرکز ژرژ پمپیدو.کیف کردیم.   به خصوص از سالن جنگلش! واقعا جنگل ساخته بود.                 همیشه در نمایشگاه ها کمبود عنصر صدا را حس میکردم.صدایی فکر شده و با برنامه.این نمایشگاه اولین جایی بود که دیدم از صدا بهترین استفاده را کرده بودند.

سالن جنگل(البته یادم رفت اسم اصلی اش را نگاه کنم ) مستطیلی به ابعاد 12 در 6 متر بود که 4 ضلع آن با آینه پوشیده شده بود و در حدود 35 تنه درخت در آن جای داده شده بود که با انعکاسش در آینه ها ، احساس جنگل پر از درختی را میداد. و صدای جنگل هم در فضا آکنده بود.  شایا عاشق این سالن شده بود. و با  خواهش و تمنا حاضر شد که بیرون بیاد.

 

-  ساعت 12.5 شب بعد از 10 روز مسافرت، وقتی خسته و کوفته از 12 ساعت در  راه بودن ، با تاکسی به خانه نزدیک مشیدیم، با خوشحالی به شایا گفتم : داریم میرسیم خانه. شایا با قیافه ملتمس نگاهم کرد و گقت : ددر  ددر!!!

 


مانا