طعم بيادماندنی


کمی تا قسمتی معماری

-         فکر میکنم زمان ساخت هرم لور سال 89 یا 90 باشه.هنوز خوب یادمه که پدرم یک مجله معماری آروده بود و به من و مامانم هرم و پله معروف اونو نشان میداد.پله ای که در زمان خودش تک بود.پله ای گرد که در این ابعاد یک طبقه و نیم را بدون ستون بالا رفته است.هنوز یادمه که با شگفتی بارها و بارها عکس این پله را در مجله نگاه کردم و آرشیتکتش را تحسین کردم.

-         شایا اولین آنتی بیوتیک زندگیشو داره میخوره.نه تنها اون مریض شده بلکه من و منوچهر نیز سرما خوردیم.توی خانه ما معلوم نیست که کی از کی مراقبت میکنه.به هر حال دیدن یک بچه مریض کار خیلی سختیه چه برسه به اینکه ببینی شوهرت هم از سردرد صداش در نمیاد و اونوقت خودت هم حال و رمق نداری که بهشون برسی.در هر صورت ایندفعه شایا خیلی در مورد خوردن دواهاش با ما راه اومد وفقط از بدشانسیه من است که هر دفعه بهش دوا میدم میگم این را می خوری که حالت زودتر خوب بشه و تا حالا که حرفم درست در نیامده...هر بار منوچهر سرفه میکنه بهش میگه: ددی دوا بخور. خارپوف.خوب بشی

-         امروز سه تایی بی حال جلوی تلویزیون نشسته بودیم.در واقع منوچهر روی مبل لم داده بود و من را بغل کرده بود و شایا هم مثل یک بچه گربه روی من ولو شده بود و هر سه همدیگر را ناز میکردیم تا خوابمان برد.اون لحظه خلسه قبل از خواب، که آرامش تمام وجود آدم را میگیره و می دونه که داره بخواب میره،داشتم فکر میکردم که خوشبختی یعنی این لحظه ناب.


مانا