طعم بيادماندنی


خداحافظی با شاشا

-         شایا از وقتی شروع کرد به صحبت کردن اسم خودش را " شاشا" میگفت.من عاشق شاشا گفتنش بودم.کوچکتر که بود با دستش خودش را نشان میداد و میگفت :شاشا.الان چند روزه که بیشترخودش را شایا صدا می زنه و می دونم که تا چند روزه دیگه از شاشا خبری نیست.این مرحله هم مثل برق و باد داره میگذره.دلم برای شاشا گفتنش تنگ میشه...

-         کتابی می خونم به اسم ارتباط بدون خشونت- زبان زندگی .نوشته مارشال روزنبرگ که در مورد یک شیوه ارتباطی است که موجب شکوفایی محبت میشود. قسمتی از یادداشت های روزانه خانم اتی هیلسم که حتی در ارودگاه کار اجباری آلمان نازی محبت و همدلی خود را با افسران گشتاپو از دست نداد-مرا خیلی تحت تاثیر قرار داد:

من به این سادگی ها نمی ترسم.نه به خاطر اینکه شجاع هستم بلکه به این دلیل که می دانم با انسان طرفم.پس باید با تمام قدرت تلاش کنم تا هر آنچه را که هرکس انجام میدهد ، بفهمم.همانطور که امروز صبح رفتار خشن و فریاد افسر جوان گشتاپو مرا خشمگین نکرد.حتی برعکس محبت حقیقی را حس کردم و می خواستم بپرسم"آیا دوران کودکی تلخی داشته ای؟ آیا همسرت ترکت کرده است؟" بله، او آسیب دیده و طرد شده بود.من می بایست او را دوست داشته باشم تا بتوانم در اولین فرصت درمان او را شروع کنم...

 

پ.ن: دلم میخواست یک پست طولانی بنویسم ولی ساعت از 2 نصفه شب گذشته...حرفهای ناگفته ام باشه برای بعد.

 


مانا