طعم بيادماندنی


در آستانه يک سالگی

هر شب چند بار دست های کوچکش را روی دستام می ذاره تا خیالش راحت بشه من کنارشم،گاهی هم دستمو ناز می کنه و بعدش قلت می زنه و رو به باباش می خوابه. گاهی وسوسه میشم وقتی خوابیده بغلش کنم ولی دوست نداره ، منم اینقدر به نفس کشیدنش نگاه می کنم تا خوابم میبره.

چقدر زود میگذره، یکسال.

روزهای اول، پر از هیجان و اضطراب و عشق. با یه موجود کوچولو و همیشه گرسنه. و عشقی که با سرعت عجیبی هر ثانیه بزرگتر و قوی تر میشه.

مگه میشه یکی رو اینقدر دوست داشت و روز بعد بازم حس کرد که عشقش بیشتر شده؟

 

این روزها برای بغل کردن و راه بردنش حرص می زنم، چرا که الان بیشتر دوست داره خودش راه بره. و می دونم هر چی بگذره سخت تر میشه بغلش کرد.

 چقدر زود گذشت روز ها و شبایی که ساعت ها توی بغلم راهش میبردم و تا روی زمین میذاشتمش جیغش در میومد. چه آرامشی داره هر لحظه بغل کردنش.

روزها دارن می گذرن و من نمی تونم عقربه های زمان را متوقف کنم، فقط می دونم که باید از هر لحظه ای که در کنارشم لذت ببرم.

 

شایا پسرم

تولدت مبارک


مانا