طعم بيادماندنی


تولد 2 سالگی شایا

شب خوبی بود.برای من که شب خوبی بود.چه زود 2 سال گذشت.کی بود ازم پرسید :رفت تو 3 سال؟یعنی واقعا رفت توی 3 سالگی؟ نه.هنوز 2 سالشه.نه هنوز 2 سالش تموم نشده.هنوز 2 روز مونده که 2 سالش تموم بشه.میگفتن چشم به هم بزنی میگذره.بهترین سالهای عمرم بود.هر سالی که میاد برام بهترینه.این فرشته کوچولو که اومده توی زندگیمون برام بهترین ها را آورده.( بچه ها از حدود 2 سالگی دلشون نمی خواد مثل بچه ها با اونها رفتار کنید و حرف بزنید).فکرشو بکنید.دیگه دلش نمی خواد بچه گانه باهاش رفتار بشه.دیگه دلش نمی خواد فرشته کوچولو باشه.دلش می خواد "آدم بزرگ "ببینمش.چه کیفی میکنه که قد کشیده و سرش می خوره به کانتر آشپزخانه.چه کیفی میکنه براش میگم که" وقتی کوچولو بودی می رفتی اون زیر و بازی میکردی و عکس برگردوناتو می چسباندی.ولی حالا قدت بلند شده و مجبوری این زیر بشینی".چقدر با خودش خوبی آورد توی زندگی من.چقدر من یاد گرفتم ازش.چقدر بهم یاد داد.چقدر اطرافیانمو به خاطر اون بیشتر دوست دارم.چقدر با وجود اون، مطمئن شدم که زندگی زیباست.که آدمها خوبند.که سیاهی مطلق و سفیدی مطلق نداریم.که قدر لحظه هایم را بدانم.که بیشتر دوست داشته باشم تا بیشتر دوست داشته شوم.

شایا ی عزیزم دوستت دارم 

پ.ن1: داستان شب تولد شایا را از وبلاگ خود شایا بخونید.  


مانا