طعم بيادماندنی


سفر های دانشگاه

خانم شین عزیزم.منو بردی به خاطرات سفر های دانشگاه:

یادته کاشان کنار جدول خیابون می نشستیم و شام می خوردیم؟بچه ها که " قربانی " را انداختند توی آب.استاد بیچاره که بلوزشو آویزون کرده بود تا خشک بشه و باد بلوزشو برد!!اسکیس ها مون یادته ؟ با ذغال روی شاسی های بزرگ  میکشیدیم و چقدر کیف می داد." مهران " که در بازار منو اذیت کرد و فرستادم توی حمام مردانه.مسول حمام که دنبالم داد میزد  " خانم نرو!".شعر هایی که توی اتوبوس می خواندیم" سیما جانم"" گل گل گل گل از همه رنگ..."" نازی شیطون و بلا"یک شعر هم برای راننده اتوبوس می خوندیم که خوشش میومد و مدام دور یک میدون می چرخید.چی بود؟هندونه خوردنمون وسط جاده توی باد.عکس هامون که بهاره با اون روپوشش چقدر س - ک - س ی افتاده بود!

ماسوله که برام پر خاطره است.چقدر خوش گذشت.یادته از دره داشتم میافتادم پایین و تو و بهاره خوشحال نمی خواستین ژست عکس تون بهم بخوره!! یادته بهرنگ بهم زل زده بود ولی خم نشد که دستمو بگیره!بعدا گفت که من دیدم کار از کار گذشته!یادته منوچهر چطوری پرید و دستمو گرفت و آوردم بالا و گفت: چقدر سبکی! منوچهر عزیزم .متاسفم که دیگه اونقدر سبک نیستم!! (اون موقع 46 کیلو بودم).منوچهر یادته هر دومون تا یک ساعت بعد می لرزیدیم. توی اتوبوس من شعر سهراب را خوندم" و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر...." و پچ پچ پسر ها شروع شد که مانا شعر را برای منوچهر خوانده!

خانم شین یادته نصفه شب از شدت سرما اومدی کنار وحیده خوابیدی و اون هم تمام پتو مون را روی تو انداخت و من تا صبح از سرما لرزیدم!!یادته پسر ها امیر را باند پیچی کردن و انداختنش جلوی در اتاق ما!سفر دوم به ماسوله کی بود؟اون پسر های سال بالایی که حرصمون را در میاوردن؟ (جناب هرمس خدای نکرده از دوست های شما که نبودن؟!) توی اتاق 10 نفر بودیم و 4 تا تخت! دماغ تو رفته بود توی چشم طاهره یا چشم طاهره رفته بود توی دماغ تو؟!!تمام شب رقصیدیم و رفتیم پشت پرده لباسامون عوض کردیم و صبح فهمیدیم نصف ماسوله  دیشب اومده بودن توی میدونی که به اتاق ما دید داشت، ما را نگاه کرده بودن!!

توی قطار تا خود تبریز یادتونه بع بع کردیم و خندیدیم.از " حالا بریم بخوابیم"چه خبر؟ احتمالا الان بچه اش به دنیا اومده...الان یادم اومد. یادتونه رفتیم کرمان ورزش باستانی دیدیم؟خودشون می گفتن که تا حالا هیچ زنی وارد این سالن نشده."جدی" اومده بود کنار دختر ها نشسته بود تا پسر ها یک وقت ما را دید نزنن!!

بهاره یادته تو سلطانیه "تای چی "می کردیم؟چه کویر دلچسبی بود.

وای زنجان.سه روز من لب به غذا نزدم از بس توی دماغم بوی پهن جمع شده بود.روز چهارم از روستایی ها ماست گرفتیم و با نون، مورچه ها را از توی ماست کنار میزدیم و از گرسنگی نون و ماست می خوردیم.گاوه را یادته چهار نعل دنبالمون کرده بود؟ حموم زنانه  روستا که همگی ل  خ  ت مادر زاد وایستاده بودن و زل زده بودن به ما 4 نفر  با روپوش و مقنعه ؟چقدر عروسی رفتیم و براشون رقصیدیم!

چه آواز هایی خوندیم توی قایق در مسیر قشم به بندر عباس.چقدر خندیدیم روی داربست مسجود کبود تبریز که مامانم زنگ زد که کجایی؟ و من گیر کرده بودم بالای داربست و نمی تونستم بیام پایین.یادتونه پشت در اتاق یک سنگ بزرگ می ذاشتیم تا کسی نتونه بیاد تو؟منوچهر و مهران با سنگریزه می زدن به شیشه اتاق تا بریم و در را باز کنیم.تهرانی که تمام نان ها را زد به نفت های روی بخاری!روستای کندوان که چقدر خوش گذشت.چه شنایی کردیم با لباس در مشهد!چقدر درهای خانه های یزدی ها را زدیم و التماس کردیم برای یک ساعت رولوه!چقدر مردم را روی سی و سه پل سرکار گذاشتیم!!

چقدر خندیدیم و خندیدیم.چقدر رقصیدیم و خواندیم.چقدر گفتیم و شنیدم.دیگه از این بهتر نمیشد .چه دوران خوبی بود سفر های دانشگاه 


مانا