طعم بيادماندنی


آخرین

آخرین پنج شنبه سال.

 

آخرین جمعه سال.

 

آخرین شنبه سال هم آمد و گذشت.

 

هیچ فرقی با بقیه روزها ندارند ولی بار معناییشون روی آدم اثرشو میذاره.

 

آخرین پست هم نوشتنش سخت تر میشه.

 

 دلم می خواست راجع به سبزه و سفره هفت سین و تخم مرغ رنگی بنویسم ولی چون امسال عید تهران نیستیم از سفره هفت سین هم خبری نیست.

 

دلم می خواست از شایا و منوچهر بنویسم و صداهای شادی  که وقتی با هم میرن حموم از پشت در شنیده میشه و من به عنوان یک زن، به این دو مرد زندگی ام افتخار میکنم.

 

دلم می خواست راجع به کتاب هفت عادت مردمان موثر بنویسم.که چقدر مرا تحت تاثیر قرار داد( بعد از تعطیلات راجع بهش می نویسم)

 

دلم میخواست ازپنج شنبه بنویسم که اولین جلسه کاریم بعد از دو سال بود و  با 36 نفرهمکار،  نشستن پشت میز- در کنار منوچهر-  و گوش دادن به حرف های پدرم چقدر برام دلنشین بود ( حالا  فکر نکین برگشتم سر کار!)

 

دلم میخواست بنویسم که شایا دیروز حداقل 30 بار مرا بوسید.

 

دلم میخواست بنویسم که هیجان و حال و هوای خوش عید تازه به سراغم اومده و دارم لذتشو میبرم.

 

دلم میخواست بنویسم که بی صبرانه منتظرم که روزهای بهاری تهران همراه با شکوفه های درخت ها را ببینم و کیف کنم.

 

دلم میخواست بنویسم که دلم برای نوشتن تنگ میشه.

 

دلم میخواد برای همه تون  آرزوی عشق و مهر و دوستی داشته باشم.

  

عیدتون مبارک


مانا