آتش

با شایا و منوچهر نشسته بودیم و تلویزیون نگاه می کردیم.ساعت حدود یازده و نیم شب بود که زنگ آیفون را زدند.چهره وحشت زده سرایدار ساختمان را دیدم که در حالیکه تمام زنگ ها را فشار میداد فریاد میزد ماشین ها را از پارکینگ بیرون بیارین ، خازن برق توی پارکینگ آنش گرفته.

منوچهر سریع دوتا سویچ ها را برداشت و رفت.من هم سراسیمه شروع کردم به عوض کردن لباسهای خودم و شایا و برداشتن وسایل ضروری .چند دقیقه بعد از آیفون تصویری منوچهر بهم خبر داد که آتش را خاموش کرده اند و جای نگرانی نیست.دقیقه ای بعد برقمان رفت و من و شایا در طبقه پنجم تنها در سکوت و تاریکی  ماندیم.صدای آژیر آتش نشانی هم برای چند دقیقه شنیده شد و بعد دیگه هیچ صدایی نمی آمد.خانه ما در سمت حیاط قرار داره و طبعا هیچ خبری از جلوی در نداشتیم.منوچهر با عجله رفته بود و موبایلش را نبرده بود.در طبقه ما همه واحدها خالی بودند و هیچ صدایی شنیده نمیشد.حالا من بودم و شایا .

چند دقیقه با شایا بازی کردم ولی بعد از مدتی هیجان و کنجکاوی و اضطراب تصمیم گرفتم که در را باز کنم شاید صدایی شنیده بشه که باز کردن در همانا و  داخل شدن دود زیادی از حفره تاریک راهرو به خانه ما همان.اینجا بود که واقعا دست و پام را گم کردم و هزارتا فکر به سرم زد.اگه آتش خاموش نشده باشه چی؟....

کلید خانه دست منوچهر بود.فکر میکردم شایا را بغل کنم و در ظلمات تاریکی و دود راه پله ها به سمت پایین برم. بعد فکر میکردم اگه وسط را ه دود زیاد باشه و منصرف بشم در بسته است و من کلید ندارم.فکر میکردم اگر  در را باز بگذارم، بعد کی می خواد دوباره 5 طبقه در این دود بیاد بالا و در را ببنده؟ خلاصه در حال کلنجار با خودم بود که بالا خره منوچهر اومد بالا و منو از نگرانی نجات داد.

خازن آتش گرفته بود.همسایه ها خودشان خاموشش کرده بودند .دو تا ماشین آتش نشانی با 12-13 نفر پرسنل همه پایین بودند.همسایه ها همه دم در بودند. آتش نشانی 4 بار به اداره برق اطلاع داده بود که ما احتیاج به متخصصتون داریم اما خبری از امداد برق نبود....خلاصه بعد از یک ساعت مقدار دود اینقدر در خانه ما زیاد شد که قرار شد من و شایا به خانه مامانم برویم.بعد از یک ساعت و نیم بالاخره  مامور برق اومده بود و خلاصه ساعت 2 نیمه شب همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد.فقط یک کم ترسیدیم!!

 

پانوشت بی ربط: یک باک بنزین سوپر22000 تومان!!

/ 21 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

سلام دوستم امروز فقط اومدم بگم سالگرد عروسیتون مبارک .امیدوارم سالیان سال در کنار هم با دلی خوش زندگی کنید ، تلفنت را نداشتم که بهت زنگ بزنم برای همین اینجا برات کامنت گذاشتم ، امیدوارم همین امروز هم ببینیش تا مزه تازگیش نره .راستی ساعتت هم مبارک [گل][ماچ]

فرزانه

سلام دوستم امروز فقط اومدم بگم سالگرد عروسیتون مبارک .امیدوارم سالیان سال در کنار هم با دلی خوش زندگی کنید ، تلفنت را نداشتم که بهت زنگ بزنم برای همین اینجا برات کامنت گذاشتم ، امیدوارم همین امروز هم ببینیش تا مزه تازگیش نره .راستی ساعتت هم مبارک [گل][ماچ]

فرزانه

سلام دوستم امروز فقط اومدم بگم سالگرد عروسیتون مبارک .امیدوارم سالیان سال در کنار هم با دلی خوش زندگی کنید ، تلفنت را نداشتم که بهت زنگ بزنم برای همین اینجا برات کامنت گذاشتم ، امیدوارم همین امروز هم ببینیش تا مزه تازگیش نره .راستی ساعتت هم مبارک [گل][ماچ]

فرانک

مانا جونم خیلی خیلی مبارکه . آرزومند بهترین روزها در کنار منوچهر و شایا و نی نی های بعدی را دارم .[ماچ][گل]

مهناز

سلام.وبلاگ جالب داری.من با اجازه لینکیدمتون.خوشحال میشم به منم یه سری بزنی.

پگاه

چون همیشه می خونمتون،با اجازه آدرستون رو گذاشتم تو وبلاگم. راستی چرا دیر دیر می نویسید؟

پگاه

راستی سالگرد ازدواجتون مبارک[لبخند]

مرضیه

چقدر به خیر گذشته..شکرش[گل] حتمن شایا هم ترسید عزیزم[ماچ] از رو دست دوستان نگاه کردم:سالگرد ازدواجتون خیلی مبارک[هورا][هورا][گل][گل] تبریک به خانواده قشنگ شما[گل]

mina kiani

گاهی چیزهایی پیش میاد که اونقدر هول میشیم که بعدش به کارهامون میخندیم[شوخی]

mina kiani

گاهی چیزهایی پیش میاد که اونقدر هول میشیم که بعدش به کارهامون میخندیم[شوخی]