يک پست خانوادگی

280037108.jpg

-اون میزی که در عکس  دیده میشه قبلا میز نهارخوری ما بوده!

- وقتی 8 سالم بود عیدی از مامان و بابام یک عروسک گرفتم که خیلی دوستش داشتم.یک عروسک خوشگل بود با لباس عروس .اون موقع به خاطر جنگ عروسک های خوشگل و خارجی خیلی کم بود.

روز عید عروسک را بهم دادند و روز 13 بدر از روی کتابخانه افتاد و یک پایش شکست! ولی چون دامنش بلند بود من به روی خودم نیاوردم. یک هفته بعد دومین پایش هم شکست و من از اون به بعد با یک عروسک بدون پا بازی کردم!

دیروز رفتم آرایشگاه و موهام دقیقا رنگ موهای عروسکم شد.هر بار میرم جلوی آینه یاد اون میفتم.

- صبح کنار شایا دراز کشیده بودم ،کم کم داشت از خواب پا میشد .فکر کردم چقدر خوبه توی این سکوت وقتی از خواب پا میشه صدای پرنده ها را بشنوه.شایا چشماشو که باز کرد اول صدای کوبیدن روی آهن می اومد.بعد صدای دزدگیر یک ماشین بلند شد.بعد از اون یک وانتی با بلند گو ش اومد و داد میزد با این مضمون که هرچی آشغال توی خونتونه ما می خریم!

بغلش کردم بردمش توی نشیمن براش کانال mezzo را گرفتم.بی خیال صدای پرنده ها!

- بعد از 25 سال چتری هم گذاشتم!

- برای شایا یک خانه چادری خریدیم. هر روز دعوتمون میکنه به صرف انگور بریم خونه اش.خوبیه بازی اینه که وقتی میریم توی خونه  باهامون دست میده و ما بوسش میکنیم.اینقدر این بوس مزه میده که من و منوچهر 40 بار از خونه در میام بیرون و دوباره در میزنیم و  میریم تو، تا دست بدیم و بوسش کنیم!

 

 

/ 17 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانا

به خانم شين: عزيزم خانه را برای سینا حتما بخر.شايا که خيلی دوستش داره .پهلوی ما هم بياين به صرف پازل. به نازی: مويی که ازش خوشت نیاد کنار اومدن باهاش سخته.ولی برای بعضی ها اينجور مسايل خيلی مهمه.من خودم زياد سخت نميگيرم.البته من از موهام راضی ام.

مانا

به ۱۰۰۱روزنه: اميدوارم موهات را در شادی هايلات کنی و لذتشو ببری

مانا

به خانم شين: يادم رفت بگم وقتی شايا خوابه ما پازل درست ميکنيم وگرنه اون هم دلش می خواد به ما کمک کنه!

زهرا

سلام مامان مانای عزيز. من خيلی بچمو دوس دارم. البته هنوز به زمين نيومده ولی من بينهايت دوسش دارم و بيشتر از اون بينهايت نسبت بهش احساس مسئوليت می کنم. مامان مانا، مانای عزيز خيلی خيلی خوشحالم که مادرای عاشق و مسئولی مثل تو فرشته های کوچيکی مثل شايا رو بزرگ می کنن. اميدوارم هميشه شايا کوچولو بهتون انگورای محبت بده و شما غرق شادی بشين......

زهرا

راستی اينجا اينقده دوس داشتنيه که با اجازتون تو اولين فرصت لينکتون می کنم.

آرش

پست وطن تون برام جالب بود . حرف های در یافتم که قبلا به ذهن من نیامده بود . موفق باشید.

نیلوفر

چقدر حرفهای پدر را دوست داشتم درست وقتی که به بی مرزی فکر میکردم و از مرزها بیزار بودم...

فرزانه

ممنون از تلفن .همین الان تماس می گیرم . موفق باشید .

بهار

مانا خانم عزيز و دوست داشتنی وبلاگ شما را تصادفا پیدا کردم . خواندن نوشته هايتان حس قشنگی رو در من ايجاد کرد. خواستم بدونيد. اميدوارم هميشه خوشبخت باشيد

زهرا

سلام مانای عزيز. لينکت کردم...با اجازه