قصه های مامان و بچه هاش(1)

بعضی از تجربه های دو تا بچه کوچک در خانه کاملا منحصر بفرده.

مثل وقتی که دوتا شون توی بغلم نشسته اند و هر دو گریه میکنند.یکی گریه میکنه که من پاشم و راهش ببرم و دیگری گریه میکنه که من بشینم و بغلش کنم.وسط این بلبشو که دارم فکر میکنم که چه خاکی به سرم بریزم(!) یک دفعه از این صحنه خنده ام میگیره.

حالا تجسم کنید مادری که  دوتا بچه هاش روی پاش نشسته اند و بلند بلند گریه میکنند و مادر بیچاره این وسط داره هرهر میخنده!!!

پ.ن:فتوبلاگ شایا و فتوبلاگ آنیتا آپدیت شده اند

/ 5 نظر / 14 بازدید
سلام

خیلی جالب بود. اگه خواستی به وبلاگ من هم سر بزن

مکین

:))) خدااا صبرت بده الاهی! البته یه جورایی هم با اون آرامش ذاتی‌ای که داری فقط خودت می‌تونی بشینی بخندی و بس! کلی دلم براتون تنگ شده. اون جوجه کوچولوتون هم هنوز ندیدیم فک کن! :*

مامان محمود و نور

آخی خیلی کار خوبی میکنی که میخندی :) راستش خیلی لحظه ها هست که هیچ نمیشه هر دوتا رو در یک زمان راضی کنی. ولی من سعی میکنم به بزرگتره برسم کوچیکه حیوونی گاهی مجبور میشه صبر کنه :) عکساشون خیلی ناز بود ماشالله دختر گلی شده ببوس هردوشون رو.

مارتیا

مانا خیلی صبوری . بذار راستشو بهت بگم اگه من تو اون موقعیت بودم خودمو لعن و نفرین می کردم که عجب اشتباهی کردم بچه دار شدم. باید اعتماد بنفس و مادر بودنو از شما یاد گرفت. [قلب] ببوس دخمل و پسمل نازتو[ماچ]

مارتیا

مانا جان این عکس که تو شناسه است عکس خودتونه؟