بستنی

بالاخره خوردم!    اون هم از نوع رنگی رنگیش.

ولی آنقدر توی ذهنم به مزه اش فکر کرده بودم که دیگه اون مزه را نمیداد!

/ 10 نظر / 11 بازدید
فرناز

سلام وا! یعنی بستنی نخورده بودید تا حالا!؟[ماچ]

حسین

چقدر لوس و ننر!!! واقعا حماقت و ننر بودن هم حدی داره!

ریحون

مانماا جون بعضی اوقات خوندن وبلاگت به ادم روحیه می ده وسر حالش میکنه .اما بعضی وقتها مثل الان . . . .واقعا نمی دونم چی بگم ؟!!!!

سمانه

وای چه نوشته مهمی!!!!

مانا

به سمانه و ریحون و حسین و فرناز: واقعا خندیدم از کامنت های پر از محبتتون.[خنده][خنده]ولی مثل اینکه شماها تا حالا نه حامله بوده اید و نه ویار حاملگی داشته اید تا معنی حرف من را بفهمید.براتون متاسفم[چشمک]

ریحون

ماناجون به کل حاملگیتو فراموش کرده بودم . حالا درکت میکنم ....شاید ایده جالبی باشه نوشتن لذتهای کوچیک زندگی . .. اما عزیزم چرا زود جبهه میگیری ؟ هر چند بار کانمتم رو خوندم نه توهینی دیدم نه حرف خنده داری . ضمنا دختر من 5 ماهه است ،پس نیازی به تاسف ندارم .

مانا

به ریحون: من هم ننوشتم که به من توههینی از طرف شما شده.دختر 5 ماهتون هم مبارکه

منوچهر

منم بستنی می خوام[نیشخند]

فرانک

همین که خوشحالی کافیه . سال خوبی در کنار همسر فرزندان داشته باشی[ماچ]

مرجان و رومینا

ملت بی‌کاراند ها! خوب که چی ؟ شما که لوس و ننر نیستید برید تو وبلاگاتون درد عالم رو دوا کنید. اسم این وبلاگ طعم به یاد موندنی ا. مانا جان این نوشته ات خیلی برای من آشناست،‌ با این که بچه‌ام ۱۷ ماهشه