کوچ

5 یا 6 ساله بودم که متوجه شدم بعضی از مناطق دنیا سیل خیزند . خبرهای سیل و آسیب های آن مناطق را مدام در اخبار می شنیدم. وقتی با اندوه فراوان، قیافه های مردمی را میدیدم که همه چیززندگیشان را از دست داده اند ، متعجب می ماندم  که  وقتی می دانند که با هر طوفان و باران ممکنه این بلا سرشان بیاد ، پس چرا مانده اند؟ و چرا نمی روند در جای امن تری زندگی کنند؟

...

در طی این سالها د رتهران - شهر خودم- بمب دیده ام.موشک دیده ام.سیل دیده ام.زلزله دیده ام وحالا هم که   گاز اشک  آور...

پس چرا مانده ام؟

 چرا نمی روم در جای امن تر زندگی کنم؟

نمی دانم.

شاید دلبستگی هایم ریشه دوانده اند.

شاید تقصیر این ریشه ای است که زیادی گسترده است و یا شاید زیادی عمیق است.

 

می دانم  که اگر بخواهم بروم باید تبرم را بردارم و ریشه ام را جدا کنم.  و این کار کمی شجاعت می خواهد و کمی هم سقاوت.   که متاسفانه هم اکنون هیچ کدامشان را ندارم.

 

شاید الان دختر کوچکی  در کشوری دور دست ، به اخبار ایران نگاه می کند و فکر میکند : پس اینها چرا مانده اند؟ چرا نمی روند در جای امن تری زندگی کنند؟ 

      

حداقل این را  می دانم که سالها طول میکشد تا او هم بفهمد که " رفتن" کار آسانی نیست.َ

/ 10 نظر / 12 بازدید
سحر

دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا می خواند، لیک پاهایم در قیر شب است. رخنه ای نیست در این تاریکی: در و دیوار بهم پیوسته. سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته. نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا هر نشاطی مرده است. دست جادویی شب در به روی من و غم می بندد. می کنم هر چه تلاش ، او به من می خندد. نقش هایی که کشیدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هایی که فکندم در شب، روز پیدا شد و با پنبه زدود. دیر گاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است. جنبشی نیست در این خاموشی: دست ها ، پاها در قیر شب است. سلام روزت بخير باشه ...قشنگ بود ...تازه آپيدم ....دوست داشتين تشريف بيارين خوشحال ميشم...روز قشنگي داشته باشي

سایه

دقیقا مانا جان با اینکه مدام به رفتن فکر می کنم ولی باز این ریشه ها نمی ذارن

زهره

مانا ولی من به این فکر می کنم ماهایی که می تونیم بریم اگر بمانیم فردا مورد بازخواست بچه هامون قرار می گیریم. همه اش با خودم فکر می کنم نکنه دخترم وقتی بزرگ بشه منو شماتت بکنه و بگه توکه اوضاعو می دونستی چرا باز گذوشتی من اینجا بمونم ؟ تصور این که دخترم مجبوره توی سن هفت سالگی لچک سرش کنه بره مدرسه حالم بد میشه. همین الانم که دوساله هست با اینکه خیلی تلاش کردم مهد خوب براش پیدا کنم با اینحال همونجا هم به بچه های بزرگ تر قران و مسایل مذهبی یاد می دن و وقتی اعتراض می کنیم کلی توجیه برامون میارن

yasaman

یاد فریدون مشیری گرامی.. من اینجا ریشه در خاکم من که همش توی این فکرم که سهند اینجا خوشحالتر خواهد بود یا یه جای دیگه با یک زبون و یک زندگی دیگه ولی اگر حتی در 30 40 سالگی هم یک ایران رو به پیشرفت و آزاد ببینه فکر می کنم آرامش هویت و شادی درونی بیشتری داره

مامان نیکا

خسته نباشی حرفاتون خیلی به دلم میشینه منم موندم سالهاست 15 سال است که از 18 سالگی میروم امریکا و با اشکها و صدای پر درد از تنهائی پدر باز میگردم هنوز نمیدونم پابرجام چون به خاطر دلم موندم ولی همه سرزنشم میکنند. دارم میرم کار دختر 2 ساله ام را درست کنم که اگر بزرگ شد و گفت چرا ؟؟؟؟ بگویم خودت برای زندگیت تصمیم بگیر البته اگر مثل مادرم نباشم و جلوی او را نگیرم

مامان نیکا

خسته نباشی حرفاتون خیلی به دلم میشینه منم موندم سالهاست 15 سال است که از 18 سالگی میروم امریکا و با اشکها و صدای پر درد از تنهائی پدر باز میگردم هنوز نمیدونم پابرجام چون به خاطر دلم موندم ولی همه سرزنشم میکنند. دارم میرم کار دختر 2 ساله ام را درست کنم که اگر بزرگ شد و گفت چرا ؟؟؟؟ بگویم خودت برای زندگیت تصمیم بگیر البته اگر مثل مادرم نباشم و جلوی او را نگیرم

مامان نیکا

برام دعا کن

shadi

Na raftan asune, na mundan.

مرضیه

زندگی رسم خوشایندی هست. .و در عین حال سخته همه جوره اش. اگه میخوای بیائی تا 2 یا 3 سال دیگه بیا این ور آب. همه جا زمین خداست(دلم رو خوش میکنم ها!!)[نیشخند] الهی جیگر آنیتا با اون شکم قلنبه خوشگلش.عزیز دله ماشاله[ماچ]

مامان پارسا

سلام مامان شایا.مدتها بود به وبلاگتون سر نزده بودم.از همان موقع که گفتید باردارید.این پست رو که خوندم دلم خواست بترکه.من هم موندم چیکار کنم.موندن سخته و رفتن سخت تر .برای پسر 4 سالم نگرانم.توی این مملکت چه سرنوشتی میتونه داشته باشه.من از این ریشه ها خسته شدم .دلم نمیخواهد پسرم در این سرزمین ریشه بگیره که مثل من تو برزخ زندگی کنه مثل سادیسمی ها.داری عذاب می کشی ولی کاری برای خودت نمیکنی.لعنت به این ریشه ها......آیا زندگی اونقدر ارزشش رو داره که که همه عمرت رو به خاطر دلبستگیهات فدا کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟