روز آخر

از طرف توکای مقدس به یک بازی دعوت شدم

بازی با یک سؤال ساده آغاز می شود: اگر بدانی که این آخرین بیست و چهار ساعت باقی مانده از عمرت است، چه خواهی کرد؟

 

از اونجایی که من اصولا آدم غیر قابل پیش بینی هستم یا تمام 24 ساعت را گریه می کنم و زار میزنم و یا با یک روحیه فوق العاده به عزیزانم دلداری می دهم و اونها را تشویق به آرامش میکنم و حتما بهشون سفارش میکنم که در مجلس ختمم همه بخندن و شاد باشن ، آهنگ شاد گوش بدهند و از خوبی های من صحبت کنند!!!

 

صبح خیلی زود از خواب پا میشم و تا وقتی که بقیه خوابند به خودم میرسم. اول اپیلاسیون میکنم تا جلوی مرده شورها آبروم نره!!  ابروهامو بر میدارم. حتما آرایش میکنم و یک شیشه عطر روی خودم و خصوصا موهام خالی میکنم.( دیگه صرفه جویی لازم ندارم).بعد چند تا عکس از خودم میگیرم و بعد چند تا ویدیو برای شایا پر میکنم و حرف هایی که دلم می خواد بهش بگم را، جلوی دوربین می زنم  تا منوچهر هر سال در جشن تولدش  یکی را بهش بده.(طفلکی را بعد از مردنم هم ول نمیکنم!)  بعد خانواده ام را جمع میکنم دورم تا یک روز شاد را با هم داشته باشیم.

بعد مدام قوربون صدقه شون میرم و بهشون میگم که چقدر دوستشون دارم و چقدر باعث خوشبختی من در زندگی شدن.

 

البته در میان همه حرفها و خوش گذرونی ها، کلی هم گریه می کنم و دلم براشون می سوزه که بدون " من " چکار می خواهند بکنند؟!! و چقدر قراره غصه بخورن!

 

پ.ن 1: نمی دونم چرا همه اش فکر های خنده دار میاد توی ذهنم.اصلا انگار نه انگار که آخرین روزه!

 

پ.ن2: حتما از منوچهر می خوام که ساعتی که دیروز به عنوان هدیه سالگرد عروسی برام گرفته را بامن خاک کنه.(چه عیبی داره؟ خیلی دوستش دارم!)

 

پ.ن 3: بعضی قسمت ها  هست که اصلا دلم نمی خواد بهشون فکر کنم.پس فکر نمیکنم و چیزی هم راجع بهش نمی نویسم

 

پ.ن 4: همه کسانی که این بغل لینک شده اند به این بازی دعوت هستند.

 

پ.ن 5: منوچهر جون !سنگ قبرمو خوشگل طراحی کن .باشه؟  از فونت ترافیک استفاده کن!صفحه بندیش معمارانه باشه!  مرسی عزیز دلم

 

 

 

/ 25 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

سلام بر مانای عزیز البته در ابتدا بگم من فرزانه، دوستمون که اسمش در پایین اومده نیستم و فرزانه دیگری هستم که نوشته های شما رو دنبال می کنم... مثل همیشه خیلی خوب بود، واقعاً چقدر خوبه که تصور روز آخر زندگی ما آدمها فقط احساس خوب خداحافظی باشه و رفتن برایمان مثل یک پرواز در اعماق کهکشان باشه... ولی با وجود همه این حرفها امیدوارم صد سال زنده و خوب باشی[گل]

مامان فراز

راستش من از اونجا که همیشه یه عالمه کار انجام نشده دارم که باید "بالاخره" انجامشون بدم، این اطلاع از موعد مرگم خیلی سراسیمم می کنه. ولی خوب فکر کنم کلاَ فراز رو تو اون روز آخری بغلش کنم و نزارم از تو بغلم جم بخوره و هرچی شعر وقصه بلدم بهش بگم و هرچی هم دلش خواست براش مهیا کنم. فیلم و ویدئو واینها هم که من اصولاَ مواقعی که باید لالمانی میگیرم. حالا تو اون سراسیمگی که این قلم رو هم بی خیال میشم. اپیلاسون هم که دیگه هیج، برای انجام اون کارایی که باید انجام بدم هم اهل و عیال و خانه و خانواده رو بسیج می کنم تا برام انجام بدند ولی از اونجایی که خودم رو میشناسم، انقدر بکن نکن می کنم و میگم "مگه نمیبیند من دارم میمیرم و زود باشید و.." که اونا تو دلشون زودتر رسیدن لحظۀ مرگمو از خدا میخواند. به اون ثانیه های آخر هم که برسم فکر کنم به خودم بگم: واااای هنوز این کارم مونده که... و کات من دعوت نشده چه قدر روده درازی کردم[زبان]

شکیبا

اگه من بفهمم که روز آخر عمرمه کارایی که ممکنه بکنم اینه: 1-همه آدمایی رو که دوستشون دارم دور خودم جمع می کنم که با هم یک فیلم هالیوودی کلاسیک (ترجیحا رمانتیک) با شرکت گریگوری پگ یا همفری بوگارت نگاه کنیم و در حین فیلم دیدن یک لیتر آبجو می خورم که سعی می کنم نصفش حتما آبجوی سیاه باشه. 2-یه غذای مشتی ترجیحا باقالی قاتق, قرمه سبزی یا خورش بادمجون با سبزی خوردن مفصل سفارش می دم بعنوان ناهار بخورم(با دوغ آبعلی گازدار) 3-به یه موزیکی که خیلی دوستش دارم با یه اجرای خوب گوش میدم. 4-به نادر میگم برام هیچ مراسمی نگیره و از مسجد و ختم و اینام خبری نباشه فقط هر چی دارم خیرات کنه. 5-بعدش با خونواده و دوستام می رم تو دل طبیعت و با رودخونه, گلها و حیوانات (خصوصا گربه ها) خداحافظی مخصوص می کنم. 6-سعی می کنم به توصیه های مانا مبنی بر خوش قیافه و خوشبو بودن عمل کنم و بهترین لباسمو بپوشم و به تیپ و قیافم برسم. 7-از نادر قول می گیرم که مواظب سلامتیش باشه, ورزش کنه و سعی کنه کلسترولشو بیاره پایین و یه دوست دختر خوب شاد و شنگول هم بگیره که بعد از من بهش خوش بگذره. 8-اگه وقت کنم با جاوید و شهرام یه دست حکم هم بازی می کنم.

مرضیه

کامنت خانوم شین رو داشته باش ها!![نیشخند] دیگه توی یه برنامه اپرا دیدم که یه مادر سرطانی برای دخترش همین کار ویدیو را کرده بود.چقدر جالب و غمگین بود.اون البته وقت داشت!وپس از مرگش هم همسرش را نشون داد که هدیه های تولد دخترک را بهش می ده با فیلم های مادر و نصایحش.گمان کنم تا 18 سالگی بچه را فیلم پر کرده بود.[گل]

مانا

به پگاه: برای خودم خنده دار بود[چشمک] به خانم شین: [خنده] به مامان نورا: باشه حتما یادم می مونه[چشمک][خنده] به فرانک: راستش من هم احتمالا سکته را میکنم![چشمک] به سایه: مرسی به مامان فراز:[خنده][خنده] به شکیبا: حالا هر کی ندونه فکر میکنه تو از این آدمهای شکمویی! با این توصیف نهارت در روز آخر عمر![چشمک] به مرضیه: من هم از همون برنامه یاد گرفتم[چشمک]

ماه رقصان

هوم م م م م... خوشم می آد کلا شادی ! روحیه ات ورزشکاریه ! من به عنوان یک پیشگو با قطعیت می گم به این زودی ها رفتنی نیستی! ( ماه پیشگو ! )

فرانک

مانا جونم 24 ساعتت خیلی وقته گذشته . خدا رو شکر که زنده ایی . بهتره اپیلاسیون و آرایشگاه و .... نگه داری واسه سالگرد ازدواجت که نزدیکه اینجوری منوچهر و شایا بیشتر خوشحال میشن .[چشمک] یه چند خط هم در مورد آرزوهات بنویس [ماچ]

مانا و مانیا

سلام خاله جون ببخشید روز آخر رسیدیم[نیشخند] این مانا تا الان فکر میکرده تنها مانای دنیاست[زبان] حالا که شمارو پیدا کرده جوگیر شده[نیشخند] البته به وبلاگ شایا هم سر زدیم[خجالت] البته بدون هیچ چشم داشتی[نیشخند] چون ما فعلا می خوایم ادامه تحصیل بدیم[خنده] خاله جون روزتون مبارک [گل][قلب][قلب][ماچ][قلب][قلب][گل]

فرناز

من به طرز بزدلانه ای بازی رو واگذار کردم.

mina kiani

[شوخی]جالب بود احتمالا خیلی از ماها همین کارو میکنیم با کمی تفاوت